نی نامه فارسی دوازدهم
نی نامه
بشنو این نی چون حکایت میکند / از جدایی ها شکایت میکند
قالب: مثنوی / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن، سبک عراقی، نوع ادبی: غنایی (رشته انسانی) / « نی» استعاره از مولانا یا نماد هر انسان آگاه و دور مانده از اصل خویش / جانبخشی: حکایت کردن نی / جناس ناهمسان: حکایت، شکایت / مقصود از جدایی : جدایی روح جزئی ( انسان ) از روح کل (خدا) است.
بازگردانی: هنگامی که نی بانگ بر میآورد و از درد دوری و جدایی خود گله میکند به آن گوش فرادار.
پیام: ناله آدمی به خاطر دوری از حق.
گوشزد: هجده بیت نخست مثنوی معنوی به «نی نامه» نام برآورده است.
کز نیستان تا مرا ببریده اند / از نفیرم مرد و زن نالیده اند
نیستان: نیزار، استعاره از عالم معنا / ببریده اند: جدا کرده اند / نفیر: فریاد و زاری به صدای بلند / « مرد و زن» مجاز از همه هستی و همه موجودات / واج آرایی: ن / تضاد، تناسب: مرد، زن
بازگردانی: از زمانی که مرا از نیستان (عالم معنا) و خاستگاهم جدا کرده اند، همۀ هستی از سوز و نالههای جانگداز من به ناله و زاری درآمده اند.
پیام: اندوه هستی به دلیل جدایی از عالم معنا.
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق/ تا بگویم شرح درد اشتیاق
سینه: مجاز از شنونده دردمند و دردآشنا / شرحه: پاره گوشتی که از درازا بریده باشند / شرحه شرحه: پاره پاره / شرحه شرحه شدن دل: کنایه از درد و رنج کشیدن / جناس: شرحه، شرح / فراق: جدایی / همآوا: فراق، فراغ (رفاه و آسایش) / واج آرایی: ش / واژه آرایی: «شرحه» / اشتیاق: میل قلب به دیدار محبوب؛ در متن درس کشش روح کمال طلب و خداجو در راه شناخت پروردگار و ادراک حقیقت هستی
بازگردانی: برای بازگفت درد اشتیاق، شنونده ای میخواهم که دوری از یار را آزموده باشد و دلش از درد و داغ جدایی سوخته باشد.
پیام: حال دلشده را فقط دلشده درمی یابد.
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش
کاو: که او / اصل: ریشه و خاستگاه، سرچشمه / بازجوید: جستجو می کند / وصل: پیوند و پیوستگی / جناس: اصل، وصل / تلمیح به « انالله و انا الیه راجعون» و « کل شی ءً یرجعُ الی اصله »
بازگردانی: هر کس از جایگاه و میهن اصلی خویش دور مانده باشد، پیوسته در آرزوی رسیدن به جایگاه اصلی خود است.
پیام: بازگشت به جایگاه اصل.
من به هر جمعیتی نالان شدم / جفت بد حالان و خوش حالان شدم
جمعیت: گروه مردم / جناس: نالان، حالان / تضاد: بد حالان، خوش حالان / بد حالان: کسانی که سیر و سلوک آنها به سوی حق کند است / خوش حالان: رهروان راه حق که از سیر به سوی حق شادمان اند. / مصراع دوم اشاره به انعطاف پذیری و نرمش نی دارد.
بازگردانی: من ناله عاشقانه ام را برای همۀ انسان ها سر داده ام و با رهروان کندرو و تندرو همراه گشته ام.
پیام: همراه شدن نی با همگان، انعطاف پذیری.
هر کسی از ظنّ خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من
ظنّ: گمان و پندار / اسرار: ج سرّ / هم آوا: اصرار(پافشاری)، اسرار / جناس: ظن، من / واژه آرایی: من / واج آرایی « ن»
بازگردانی: هرکس در حد فهم خود و از روی گمان و پندارش با من همراه و یار شود؛ حقیقت حال مرا درنمی یابد.
پیام: نهفتن راز از ظاهربینان، نقش ظرفیت وجودی افراد در پی بردن به اسرار.
سِرّ من از ناله من دور نیست / لیک چشم و گوش را آن نور نیست
سرّ: راز / جناس: دور، نور / لیک: ولی / « چشم و گوش» مجاز از حواس ظاهری/ « نور» نماد شناخت ایزدی و استعاره از بینشمندی و دانایی/ واژه آرایی: من / را: نشانه دارندگی و مالکیت / چشم و گوش: تناسب
بازگردانی: رازهای من در نالههای من نهفته است؛ اما با چشم و گوش و حواس ظاهری نمی توان به حقیقت این ناله پی برد.
پیام: لازمه پی بردن به رازهای ایزدی حواس باطنی است.
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست / لیک کس را دید جان دستور نیست
مستور: پوشیده، پنهان / هم آوا: مستور، مسطور(نوشته شده) / جناس: مستور، دستور / قلب و عکس: تن ز جان و جان ز تن (رشته انسانی) / دید: دیدن، مصدر کوتاه / را: به معنای برای / تن، جان: تضاد، تناسب / واژه آرایی: جان / دستور: اجازه، راهنما، وزیر
بازگردانی: اگرچه جان و تن بسیار به هم نزدیک اند و هیچ یک از دیگری پوشیده نیست؛ اما توانایی دیدن جان، به هر چشمی داده نشده است.
پیام: نادیدنی بودن روح، لازمه دیدن جان داشتن حواس باطنی است.
آتش است این بانگ نای و نیست باد / هر که این آتش ندارد، نیست باد
نای: نی / تشبیه فشرده: بانگ نای، آتش است / نای: نی، گلو (ایهام) / جناس همسان: « نیست باد» در مصراع نخست و دوم، « نیست» در مصراع نخست فعل و در مصراع دوم صفت است به معنای «نابود»؛ باد در مصراع نخست اسم است و در مصراع دوم فعل دعایی، « ذو قافیتین»/ بانگ نای باد نیست: تشبیه؛ وجه شبه: مادی و بی ارزش بودن / آتش استعاره از عشق یا بانگ عاشقانه نی است./ واژه آرایی: آتش / باد، آتش: تناسب / تضاد: است، نیست / ایهام تناسب: باد در مصراع دوم با آتش
بازگردانی: آوازی که از این نی(مولانا) برمی خیزد، آتش عشق است و باد بی ارزش نیست. هر کس در وجودش آتش عشق راه نیافته است، نابود گردد.
پیام: ارزشمندی عشق، نابود شدن بی بهرگان از عشق
آتش عشق است کاندر نی فتاد / جوشش عشق است کاندر می فتاد
آتش عشق: اضافه تشبیهی ( تشبیه فشرده یا رسا ) / نی، می: جناس / واج آرایی« ش» / واژه آرایی: عشق، کاندر، است / «جوشش عشق»: اضافه استعاری، عشق مانند مایعی است که می جوشد / ترصیع ( رشته انسانی ) / حسن تعلیل: جوشش می به دلیل عشق است.
بازگردانی: سوز و گداز آتش عشق است که ناله نی را اثر گذار کرده است. جوشش و شور باده نیز از اثر عشق است.
پیام: عشق در همه هستی جاری است
نی، حریف هر که از یاری برید / پرده هایش پردههای ما درید
حریف: همدم، یار (امروزه به معنای رقیب) / بریدن کنایه از جدا شدن و دور ماندن / جناس: « پرده»؛ « پرده» نخست نت، پرده دوم پوشش / « پرده دریدن» کنایه از فاش کردن راز / جناس ناهمسان: برید، درید / ایهام: پرده دریدن (آشکار کردن راز، دیدن دلبر آسمانی )
بازگردانی: نی همدم کسی است که از دلبر خود جدا مانده است. آواز نی، راز عاشقان را آشکار میسازد و حجاب ها را از مقابل چشم عاشقان برمی دارد تا معشوق حقیقی را ببیند.
پیام: افشاگری عشق، همدمی نی با دلشدگان
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟ / همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
همچو نی: تشبیه / تریاق: پادزهر / متناقض نما: نی زهر و تریاق است / دمساز: همراز، همدم / مشتاق: دارای اشتیاق، آرزومند / موازنه / هر دو مصراع استفهام انکاری دارد / واژه آرایی: نی، همچو
بازگردانی: نی هم زهر است و هم پادزهر. هم دردآفرین است هم درمان بخش. نی، هم همدم نی نواز است و هم مشتاق وصال.
پیام: ویژگی دوگانه نی، انعطاف پذیری، نقش ظرفیت وجودی افراد در تأثیرپذیری از عشق
نی، حدیث راه پر خون میکند / قصههای عشق مجنون میکند
حدیث: سخن / راه پرخون: کنایه از دشوار و خطرناک / تلمیح به داستان لیلی و مجنون / مجنون: نماد انسانی با عشق راستین / جانبخشی: داستان گفتن نی / تناسب: حدیث، قصه
بازگردانی: نی داستان پرخطر و دشوار راه عشق را بازگو میکند. نی داستان از عشق عاشقان راستین دارد.
پیام: دشوار و پر خطر بودن راه عشق
محرم این هوش جز بی هوش نیست / مر زبان را مشتری جز گوش نیست
محرم: رازدار / هوش: آگاهی، استعاره از عشق / بی هوش: استعاره از عاشق / متناقض نما: محرم هوش بودن بی هوش / زبان: مجاز از سخن / اسلوب معادله / واج آرای صامت « ش» / تناسب: زبان، گوش / جناس: هوش، گوش / واژه آرایی: هوش، جز / را: اضافه گسسته / جانبخشی، تشبیه: گوش مشتری زبان است
بازگردانی: حقیقت عشق را هر کسی درک نمی کند، تنها عاشق (بی هوش) محرم راز عشق است، همان گونه که گوش برای درک سخنانِ« زبان»، ابزار مناسبی است.
پیام: شایستگی عاشق برای آگاهی از رازها
در غم ما روزها بیگاه شد / روزها با سوزها همراه شد
غم: منظور غم عشق است / بیگاه: غروب، بی هنگام / بیگاه شد: کنایه از اینکه سپری شد / روزها: مجاز از عمر / جناس: روزها، سوزها / واج آرایی: ر، ا / واژه آرایی: روزها
بازگردانی: همه عمر ما با سوز و گداز عاشقانه به پایان رسید و روزگارمان باغم و اندوه به پایان رسید.
پیام: توامان بودن عمر عاشق با اندوه عشق.
روزها گر رفت، گو رو، باک نیست / تو بمان، ای آن که چون تو پاک نیست
باک: ترس / جان بخشی: گو روزها برو / روزها: مجاز از عمر / مرجع «تو»: عشق، جانبخشی / جناس: پاک، باک / واژه آرایی: تو / تضاد: رو، بمان
بازگردانی: اگر روزهای عاشق با اندوه سپری شود مهم نیست، ای عشق! تو پایدار و جاودان بمان، زیرا غیر از تو موجود پاکی وجود ندارد.
پیام: ارزشمندی عشق
هر که جز ماهی، ز آبش سیر شد / هر که بی روزی است، روزش دیر شد
ماهی: استعاره از عاشق واقعی، عارف راستین / سیر شد: کنایه از دلزده شد، بیزار شد / آب: استعاره از عشق / اسلوب معادله / تناسب: ماهی، آب / روزش دیر شد: کنایه از روزش تباه شد / روزی: استعاره از عشق / جناس: سیر، دیر / واژه آرایی: هر که / آبش: جهش ضمیر، او از آب … / جناس: روز، روزی
بازگردانی: تنها ماهی دریای حق (عاشق) است که از غوطه خوردن در آب عشق و معرفت سیر نمی شود. هر کس از عشق بی بهره باشد، ملول و خسته میشود. پیام: اشتیاق پایان ناپذیر عاشق
در نیابد حال پخته هیچ خام / پس سخن کوتاه باید، والسّلام
پخته: کنایه از عارف راستین و باتجربه / خام: کنایه از انسان بی بهره از عشق / تضاد: پخته، خام
بازگردانی: کسی که عاشق نباشد حال عاشق راستین را درک نمی کند؛ پس بهتر است سخن را کوتاه کنم و به پایان برسانم.
پیام: انسان خام سخن انسان پخته را درنمی یابد.
در حقیقت عشق
درس هفتم فارسی دوازدهم در حقیقت عشق
بدان که از جملۀ نامهای حُسن یکی جمال است و یکی کمال. و هر چه موجودند از روحانی و جسمانی، طالب کمال اند. و هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد؛ پس چون نیک اندیشه کنی، همه طالبِ حُسن اند و در آن میکوشند که خود را به حُسن رسانند و به حُسن که مطلوبِ همه است دشوار میتوان رسیدن؛ زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود؛ الّا به واسطۀ عشق، و عشق هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند و به هر دیده روی ننماید. محبّت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند. و عشق خاص تر از محبّت است؛ زیرا که همه عشقی محبّت باشد؛ امّا همه محبّتی عشق نباشد. و محبّت خاص تر از معرفت است؛ زیرا که همه محبّتی معرفت باشد؛ امّا همه معرفتی محبّت نباشد. پس اوّل پایه، معرفت است و دوم پایه، محبّت و سیُم پایه، عشق. و به عالمَ عشق که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت و محبّت دو پایۀ نردبان نسازد.
فی حقیقه العشق، شهاب الدین سهروردی
سودای عشق
در عشق قدم نهادن کسی را مسلمّ شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق، آتش است، هر جا که باشد، جز او رخت، دیگری ننهد. هر جا که رسد، سوزد و به رنگ خود گرداند.
در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست / با جان بودن به عشق در سامان نیست
ای عزیز، به خدا رسیدن فرض است، و لابد هر چه به واسطۀ آن به خدا رسند، فرض باشد به نزدیک طالبان. عشق، بنده را به خدا برساند؛ پس عشق از بهر این معنی، فرضِ راه آمد.کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است؛ بی عشق چگونه زندگانی کند؟! حیات از عشق میشناس و مَمات بی عشق مییاب.
سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق بر همه عقل ها افزون آید. هر که عاشق نیست، خودبین و پرکین باشد، و خودرای بود. عاشقی بی خودی و بی راهی باشد.
در عالم پیر هر کجا برنایی است / عاشق بادا که عشق خوش سودایی است
ای عزیز، پروانه، قوت از عشق آتش خورد، بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را چنان گرداند که همه جهان آتش بیند؛ چون به آتش رسد، خود را بر میان زند. خود نداند فرقی کردن میان آتش و غیر آتش، چرا؟ زیرا که عشق، همه خود آتش است.
این حدیث را گوش دار که مصطفی علیه السّلام گفت: «اذِا أحبَّ اللهُ عَبدا عَشِقَهُ و عَشِقَ عَلَیهِ فَیَقولُ عَبدی أنَتَ عاشِقی و مُحِبّی، وَ أنا عاشِقٌ لکَ و مُحِبُّ لکَ انِ أرَدتَ أوَ لمَ تُرِد» گفت: «او بندۀ خود را عاشق خود کند، آنگاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گوید: تو عاشق و محبِّ مایی، و ما معشوق و حبیب توایم [چه بخواهی و چه نخواهی]».
تمهیدات، عین القضات همدانی
شعر خوانی
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران / بیداری ستاره در چشم جویباران
قالب: غزل، چامه / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن(رشته انسانی) / مهربان تر از برگ: تشبیه پنهان، جانبخشی / دلبر همچون بیداری ستاره است: تشبیه / بوسه باران: جانبخشی، برخورد چکه های باران بر زمین / بیداری ستاره: جانبخشی، درخشش ستاره / چشم جویباران: جانبخشی / واج آرایی: ب / باران، جویبار، ستاره؛ بیداری، چشم: تناسب /
بازگردانی: ای کسی که مهربان تر از برگ هنگام بارش باران هستی و ای کسی که مانند درخشش ستاره در چشم جویباران هستی.
آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل / لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
آیینه نگاه: اضافه تشبیهی / تشبیه پنهان در مصرع نخست و مصرع دوم: نگاهت مانند بامداد در ساحل دریا ست، لبخندت مانند صبح روشن است، دندانت مانند ستاره، درخشان و سپید است / صبح ستاره باران: کنایه، بامداد پرستاره / تناسب: صبح، ستاره، ساحل / واژه آرایی: گاه، صبح / ستاره: استعاره از دندان دلبر
بازگردانی: نگاه آیینه وارت مانند زیبایی صبح در کنار دریا ست و لبخند گاه گاهت مانند صبح ستاره باران، درخشان و زیبا ست.
بازآ که در هوایت خاموشی جنونم / فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
بازآ: بازگرد / هوا: عشق / خاموشی: سکوت / جنون: دیوانگی / خاموشی ام، فریاد سنگ را بلند کرد: تضاد، اغراق / فریاد سنگ: جانبخشی / برانگیخت: بلند کرد (بن ماضی: برانگیخت، بن مضارع: برانگیز) / سنگ: نماد سختی و نرمش ناپذیری / تناسب: سنگ، کوهساران
بازگردانی: بازگرد که به خاطر عشق تو، سکوت جنون وارم فریاد سنگ کوهسار را نیز بلند کرده است.
ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز / کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
جویبار جاری: استعاره از دلبر / سایه برگ: استعاره از دلشده، خود سراینده / مگریز: فرار نکن (بن ماضی: گریخت، بن مضارع: گریز) / از کف دادند: کنایه، از دست دادند / کف: دست، ایهام تناسب (۱- کف دست ۲- کف دریا) در معنای کف دریا با جویبار تناسب دارد / بی شمار: گروه بسیار / واج آرایی: ر /
بازگردانی: ای کسی که مانند جویبار جاری هستی، از من که مانند سایه برگم فرار نکن؛ زیرا گروه بی شماری به همین شیوه فرصتها را از دست دادند.
گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتم / بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
تضمین شعر سعدی / مهر: عشق / گفتی، گفتم: همریشگی / واژه آرایی: روزگاران / مهری نشسته: جانبخشی
بازگردانی: تو گفتی: با گذشت زمان عشق بر دلم نشسته است. من گفتم این عشق را حتا با گذر روزگاران نیز از دلم بیرون نمی توانم کرد.
شعر سعدی: سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمی توان کرد الّا به روزگاران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند / دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
نقش بستند: حک کردند، کشیدند / دیوار زندگی: اضافه تشبیهی / واج آرایی: گ /
بازگردانی: پیش از من و تو عاشقان بسیاری بودند که بر روی دیوار زندگی یادگاری های بسیاری از عشق، نقش بستند و رفتند.
وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند / تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران
وین: و این / نغمه محبت: اضافه تشبیهی / آواز باد و باران باقی است: کنایه، تا دنیا برپاست / تناسب: باد، باران
بازگردانی: تا در زمانه صدای باد و باران باقی است، نغمه عشق من و تو پس از من و تو خواهد ماند و نابود نخواهد گشت.
مثل درخت، در شب باران، محمدرضا شفیعی کدکنی (م. سرشک)
از پاریز تا پاریس
از پاریز تا پاریس
پاریز کلاس ششم ابتدایی نداشت. ناچار میبایست ده فرسخ راه را پیموده به سیرجان بروم. عصر به بعد » کرّان « راه میافتادیم؛ سه فرسخ کوهستانی آب و آبادی داشت امّا از » الاغ تور « از پاریز با کنار » چریغ آفتاب « هفت فرسنگ تمام بیابان ریگزار بود. آب از این ده بر میداشتیم و صبح، هنگام در شهر سیرجان اتراق میکردیم. نخستین سفر من، شهریور ماه ۱۳۱۶ شمسی » قنات حسنی « برای کلاس ششم دبستان چنین انجام گرفت. ده فرسنگ راه را دوازده ساعته میرفتیم.
از کلاس سوم دبیرستان ناچار میبایست به کرمان برویم؛ بنابراین بعد از دو سه سال ترک تحصیل که دوباره وسایل فراهم شد، ۳۵ فرسنگ راه بین سیرجان و کرمان را دو شبه با کامیون طی کردیم. دو سال دانشسرای مقدّماتی طی شد. ادامۀ تحصیل در تهران پیش آمد. این همان سفری است که هنگام مراجعه به بانک اعتبارات ایران برای من تداعی شد؛ زیرا آن روز سیصد تومان پول مجموعا تهیّه کرده بودم که به تهران بیایم و این، مخارجِ قریب شش ماه من بود.
وقتی از پاریز به رفسنجان آمدم، به من سفارش شد که بردن سیصد تومان پول تا تهران همراه کی محصّل، خطرناک است! ناچار باید از کی تجارتخانۀ معتبر به تهران حواله گرفت. به سفارش مراجعه کردم. اتاقی بود با کی میز و دو صندلی؛ پیرمرد لاغر » امین « این و آن به تجارتخانۀ که بعداً فهمیدم امین صاحب تجارتخانه است پشت میز نشسته بود. هیچ باور نداشتم اینجا کی ». بده؛ پول را بده « : او گفت ». حوالۀ سیصد تومان برای تهران لازم دارم « : تجارتخانه باشد. گفتم خجالت دهاتی مانع شد بگویم شما که هستید؟ بی اختیار سیصد تومان را دادم. پیرمرد از داخل کازیۀ روی میز کی پاکت کهنه را که از جایی برایش رسیده بود، برداشت. کاغذ مثلثّ روی پاکت را که برای چسباندن در پاکت به کار میرود، پاره کرد. روی آن حوالۀ سیصد تومان به تهران نوشت و امضایی کرد و به من داد. امضای امین داشت امّا نه نشانۀ تجارتخانه داشت، نه کاغذ بزرگ بود، نه ماشین تحریر و نه ماشین نویس و نه ثبت و نمره؛ هیچ و هیچ… .
نخستین روزی که از پاریز خارج شدم ) ۱۳۱۶ ( سیرجان را آخر دنیا حساب میکردم، و امسال ۱۳۴۹ ( که به اروپا رفتم، گمانم این است که عالمی را دیده ام امّا چه استبعادی دارد که عمری باشد و روزی خاطراتی از سفر ماه هم بنویسم! آرزوها پایان ندارد. آدمی به هر جا میرود، گمان میکند به غایت القصوای مقصود خود رسیده است؛ در صورتی که دنیا بی پایان است.
عبور هواپیما از روی دریای مدیترانه همیشه آدمی را غرق دریای تصوّرات تاریخی میکند؛ البتّه توقّف ما در امّان و آتن بیش از نیم ساعت طول نکشید و به قول بیرجندی ها، در این دو زدیم. از امّان به بعد تغییر زمین آشکار شد. سواحل شرقی مدیترانه از » سرپری « شهر تنها کی زیباترین نواحی عالم است. بیشتر راه را از روی دریا گذشتیم. جزیرههای کوچک و بزرگ، مثل وصلههای رنگارنگ بر طیلسان آبی مدیترانه دوخته شده است. قبرس و صدها جزیرۀ دیگر که منشأ افسانههای یونان قدیم و از تاریخی ترین نقاط عالم و حتّی منبع تمدّن امروزی جهان هستند. فرودگاه آتن، نوساز و مربوط به دوران حکومت سرهنگ هاست و مثل اینکه مردم هم از این حکومت چیزهای چشمگیری دیده اند. شوخی روزگار است که مهد دموکراسی عالم، یعنی آتن، که دو هزار و هشتصد سال قبل حتّی برای آب خوردن در شهر هم، مردم رأی میگرفتند و رأی می دادند، از بیم عقرب جرّارۀ دموکراسی قرن بیستم، ناچار شده به مار غاشیۀ حکومت سرهنگ ها پناه ببرد. این آزمایشی است که متأسّفانه کم کم کشورهایی دارند به آن دست میزنند. حکومت های تازه سازی به وجود آمده است که نه دموکراسی است، نه د کیتاتوری؛ نه جمهوری است نه سلطنتی؛ نام گذارد. » بردار و بنشین « نه انتخابی است و نه ارثی؛ نوع حکومتی که باید آن را
برای انتقال از فرودگاه به شهر، در اروپا، حتما باید از اتوبوس استفاده کرد؛ زیرا فواصل زیاد است و با تاکسی، کرایه ها سرسام آور خواهد شد. معمولاً اتوبوس هایی در فرودگاه هست که مسافران را با قیمت نسبتا ارزان تا وسط شهر، حدود مرکز راه آهن شهر، میرسانند و این بهترین وسیله است.
رم، پایتخت ایتالیا، شهری است قدیمی، دیوارهای قطور و باروهای دود خوردۀ آن به زبان حال بازگو میکند که روزگاری از فراز همین برج ها، فرمان به سواحل دریای سیاه داده میشده و کرانههای فرات، خط از کرانۀ رود تیبر میخواندند و در ساحل نیل، کلئوپاترا به یاد امپراتوران روم، مار زهردار بر بازوی خویش مینهاد و آتش عشق بی امان خود را با چراغ حیات خویش خاموش
می کرد و کشتیهای رو میاز دیوارهای هرکول )جبل الطّارق( میگذشت امّا دنیا همیشه به کی رو نمی ماند. آخرین چراغ امپراتوری روم را موسولینی روشن کرد که چند صباحی تا حبشه و قلب افریقا امپراتوریهای « بود. چه خوش گفته اندکه » دولت مستعجل « نیز پیش راند امّا همه میدانیم که .». بزرگ هم مانند آدمهای ثروتمند، معمولاً از سوء هاضمه میمیرند دیوارهای کهن روم که هنوز طاق ضربی دروازههای آن باقی است، حکایت از روزگاران گذشته دارد. کی روز دنیایی به روم چشم داشت و از آن چشم میزد امّا امروز به جای همۀ آن حرف ها وقتی اعتصاب کارگران فقیر ماهیگیر وکشتی ساز ایتالیا را میبینیم، باید این شعر معروف خودمان را تکرار کنیم )گویا از حاج میرزا حبیب خراسانی است(: با راه آهن به بروکسل پایتخت بلژکی میرفتیم. در بین راه در کشور فرانسه کی ایستگاه وجود داشت که دسته گلی تازه در کنار بنایی یادبود نهاده بودند و بر بالای آن با خطّ درشت و بسیار روشن ». در اینجا چهل و هشت هزار نفر در برابر سپاه نازی ایستادند و همه کشته شدند « : نوشته شده بود »! این مطلب را هیچ وقت فراموش نکنید « : و در آخر آن این جمله به زبان فرانسه نوشته شده بود من بعد از خواندن این مطلب متوجّه شدم که دنیا عجیب فراموشکار است! بیست سی سال پیش چه کارها کرده که امروز اصلاً به خاطر نمی آورد! امّا نه، تاریخ فراموشکار نیست. در کنار خوانده میشوند. این همان جایی است که » واترلو « بروکسل، کوه و تپّههای بسیاری وجود دارد که جنگ عظیم ناپلئون روی داد و سرنوشت او را تعیین کرد. کی تپّۀ یادگاری بزرگ که حدود پنجاه متر ارتفاع دارد، در آنجا برپاست که اطراف آن را چمن کاشته اند و بر بالای آن مجسّمۀ شیری را زنانی که در جنگهای ناپلئونی شوهر و اقوام »؟ این تپّه چگونه پیدا شده « : نهاده اند. خواهید گفت خود را از دست داده بودند، هر کدام، کی طَبَق پر از خاک کرده اند و در اینجا ریخته اند. مجموع این طبقهای خاک، این تپّه را به وجود آورده است تا ما به بالای آن برویم و محوّطۀ میدان را تماشا کنیم.
علاوه بر آن، کی که قطر آن از پنجاه متر بیشتر است، در وسط زده اند. بر دیوارۀ آن از اطراف، منظرۀ جنگ واترلو را به صورت نقّاشی مجسّم کرده اند. تمام میدان به خوبی نقّاشی شده؛ کی طرف سرداران ناپلئون با سپاهیان منظّم، در آن گوشه، توپخانه، در جای دیگر سپاهیان دشمن و بالاخره ناپلئون در آن دور دست بر اسب سفید، متفکّر، به دورنمای جنگ مینگرد. چند شعاع کم نور خورشید از پس ابرها این نکته را بازگو میکند که روزی آفتابی نیست. وحشت ناپلئون از بارندگی است که توپخانۀ او را از تحرّک باز خواهد داشت.
تمام این مناظر بر اساس جالب آنکه راهنمای ما میگفت تمام این مناظر بر اساس تعریف و کیتورهوگو از میدان جنگ « : جالب آنکه راهنمای ما میگفت در جلد دوم کتاب بینوایان ساخته شده؛ یعنی نقّاش و طرّاح همان توصیفات و کیتورهوگو را من شاید حدود ۳۵ سال پیش این شرح را در پاریز خوانده بودم. حالا دوباره در ». نقّاشی کرده اند ذهنم مجسّم میشد.
وقتی در پاریس بودم، کی روز، نامه ای از پاریز به پاریس به نام من رسید. نامه را آقای هدایت زاده، معلمّ کلاس سوم و چهارم ابتدایی من، برایم نوشته بود؛ به یاد گذشته ها و خاطرات پاریز و خواندن بینوایان و کیتورهوگو این معلمّ شریف باسواد سفارش کرده بود که اگر سر قبر و کیتورهوگو رفتم، از جانب او فاتحه ای برای این نویسندۀ بزرگ طلب کنم. این نامه مرا به فکر انداخت. متوجّه شدم که قدرت قلم این نویسنده تا چه حد بوده است که فرهنگ و تمدّن فرانسوی را حتّی در دل دهات دورافتادۀ ایران مثل پاریز، هم فرا برده است. کاری که نه سپاه ناپلئون میتوانست بکند و نه نیروی شارلمانی و نه سخنرانیهای دوگل.
از پاریز تا پاریس، باستانی پاریزی
کاووس کیانی که کیش نام نهادند / کی بود و کجا بود و کیش نام نهادند؟
خاکی است که رنگین شده از خون ضعیفان / این ملک که بغداد و ری اش نام نهادند
با خاک عجین آمد و از تاک عیان شد / خون دل شاهان که میاش نام نهادند
صد تیغ جفا بر سر و تن دید یکی چوب / تا شد تهی از خویش و نی اش نام نهادند
دل گرمی و دمسردی ما بود که گاهی / خردادمه و گاه دی اش نام نهادند
آیین طریق از نفس پیرمغان یافت / آن خضر که فرخنده پیش نام نهادند
گنج حکمت سه مرَکب زندگی
نقل است که از او [ابراهیم ادهم] پرسیدند که روزگار چگونه میگذرانی؟ گفت: «سه مَرکب دارم؛ بازبسته؛ چون نعمتی پدید آید، بر مَرکب شُکر نشینم و پیش او بازشوم و چون بلایی پدید آید، بر مَرکب صبر نشینم و پیش بازروم و چون طاعتی پیدا گردد، بر مَرکب اخلاص نشینم و پیش روم.» تذکره الاولیاء، عطّار (۵۴۰ق.- ۶۱۸ق.)
فارسی دوازدهم کویر
آموزه نهم: کویر
چشمۀ آبی سرد که در تموز سوزان کویر، گویی از دل یخچالی بزرگ بیرون میآید. از دامنۀ کوههای شمالی ایران به سینۀ کویر سرازیر میشود و از دل ارگ مزینان سر بر میدارد. از این جا درختان کهنی که سالیانی دراز سر بر شانه هم داده اند، آب را تا باغستان و مزرعه مشایعت میکنند.
درست گویی عشق آباد کوچکی است و چنان که می گویند، هم بر انگارۀ عشق آبادش ساخته اند. مزینان از هزار و صد سال پیش هنوز بر همان مهر و نشان است که بود… .
تاریخ بیهق از شاعران و دانشمندان و مردان فقه و حکمت و شعر و ادب و عرفان و تقوایش یاد میکند. در آن روزگاری که باب علم بر روی فقیر و غنی، روستایی و شهری باز بود و استادان بزرگ حکمت و فقه و ادب، نه در«ادارات» که در غرفههای مساجد یا مَدرسهای مدارس مینشستند و شاگرد بود که همچون جویندۀ تشنه ای میگشت و میسنجید و بالاخره می یافت و سر میسپرد؛ نه به زور حاضر و غایب بل به نیروی ارادت و کشش ایمان.
صحبت مزینان بود. نزد کی هشتاد سال پیش، مردی فیلسوف و فقیه که در حوزۀ درس مرحوم حاجی ملّا هادی اسرار- آخرین فیلسوف از سلسلۀ حکمای بزرگ اسلام- مقامی بلند و شخصیّتی نمایان داشت، به این ده آمد تا عمر را به تنهایی بگذارد. بعد از حکیم اسرار، همۀ چشم ها به او بود که حوزۀ حکمت را او گرم و چراغ علم و فلسفه و کلام را او که جانشین شایستۀ وی بود، روشن نگاه دارد؛ امّا در آستانۀ میوه دادن درختی که جوانی را به پایش ریخته بود و در آن هنگام که بهار حیات علمی و اجتماعی اش فرا رسیده بود، ناگهان منقلب شد. شهر را و گیرودار شهر را رها کرد و چشم ها را منتظر گذاشت و به دهی آمد که هرگز در انتظار آمدن چون او کسی نبود.
وی جدّ پدر من بود. من هشتاد سال پیش، نیم قرن پیش از آمدنم به این جهان، خود را در او احساس می کنم؛ در نگاه او نشانی از من بوده است… و امّا جدّ من، او نیز بر شیوۀ پدر رفت. به همین روستای فراموش باز آمد و از زندگی و مردمش کناره گرفت و به پاکی و علم و تنهایی و بی نیازی و اندیشیدن با خویش که میراث اسلافش بود، و از هر چه در دنیا هست، جز این به اخلافش نداد وفادار ماند که این فلسفۀ انسان ماندن در روزگاری است که زندگی سخت آلوده است و انسان ماندن سخت دشوار. پس از او عموی بزرگم که برجسته ترین شاگرد حوزۀ ادبی بزرگ بود، پس از پایان تحصیل فقه و فلسفه و به ویژه ادبیات ، باز راه اجداد خویش را به سوی کویر پیش گرفت و به مزینان بازگشت.
آن اوایل سالهای کودکی، هنوز پیوند ما با زادگاه روستایی مان برقرار بود و برخلاف حال، پامان به ده باز بود و در شهر، دستگیر، نه پاگیر، بلکه دست و پاگیر نشده بودیم و هر سال تابستان ها را به اصل خود، مزینان بر میگشتیم و به تعبیر امروزمان « میرفتیم».
آغاز تابستان، پایان مدارس! چه آغاز خوبی و چه پایان خوب تری! لحظۀ عزیز و شورانگیزی بود؛ لحظه ای که هر سال از نخستین دم بهار، بی صبرانه چشم به راهش بودیم و آن سال ها، هر سال انتظار پایان میگرفت و تابستان وصال، درست به هنگام، همچون همه ساله، امیدبخش و گرم و مهربان و نوازشگر میآمد و ما را از غربت زندان شهر به میهن آزاد و دامن گسترمان، کویر میبرُد؛ نه، بازمیگرداند.
… در کویر، گویی به مرز عالم دیگر نزدکیم و از آن است که ماوراء الطّبیعه را – که همواره فلسفه از آن سخن میگوید و مذهب بدان میخواند – در کویر به چشم میتوان دید، میتوان احساس کرد و از آن است که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادی ها آمده اند. «در کویر خدا حضور دارد» این شهادت را یک نویسندۀ اهل رومانی داده است که برای شناختن محمّد و دیدن صحرایی که آواز پرِ جبرییل همواره در زیر غرفۀ بلند آسمانش به گوش میرسد و حتّی درختش، غارش، کوهش، هر صخرۀ سنگش و سنگریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا میشود، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرارآمیز آن استشمام کرده است.
… آسمان کویر، این نخلستان خاموش و پرمهتابی که هر گاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر بارانهای غیبی سکوتش میگیرم و نگاههای اسیرم را همچون پروانههای شوق در این مزرعِ سبز آن دوست شاعرم رها میکنم، نالههای گریه آلود آن روح دردمند و تنها را میشنوم. ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را که همچون این شیعۀ گمنام و غریبش، در کنار آن مدینۀ پلید و در قلب آن کویر بی فریاد، سر در حلقوم چاه میبرد و میگریست. چه فاجعه ای است در آن لحظه که یک مرد میگرید! … چه فاجعه ای!…
نیمه شب آرام تابستان بود و من هنوز کودکی هفت هشت ساله. آن شب نیز مثل هر شب در سایه روشن غروب، دهقانان با چهارپایانشان از صحرا بازمیگشتند و هیاهوی گلهّ خوابید و مردم شامشان را که خوردند، به پشت بامها رفتند؛ نه که بخوابند، که تماشا کنند و از ستاره ها حرف بزنند، که آسمان، تفرجّگاه مردم کویر است و تنها گردشگاه آزاد و آباد کویر.
آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظارۀ آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقّی که بر آن مرغان الماس پرَ، ستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر میزنند. آن شب نیز ماه با تلألؤ پرشکوهش از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین سر زد و آن جادّۀ روشن و خیال انگیزی که گویی کی راست به ابدیتّ میپیوندد:
شاهراه علی، راه مکّه! شگفتا که نگاههای لوکس مردم آسفالت نشین شهر، آن را کهکشان میبیند و دهاتیهای کاه کش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه میرود. کلمات را کنار زنید و در زیر آن، روحی را که در این تلقّی و تعبیر پنهان است، تماشا کنید.
چنین بود که هر سال که یک کلاس بالاتر میرفتم و به کویر برمیگشتم، از آن همه زیبایی ها و لذّت ها و نشئههای سرشار از شعر و خیال و عظمت و شکوه و ابدیت پر از قدس و چهرههای پر از «ماورا» محروم تر میشدم تا امسال که رفتم، دیگر سر به آسمان برنکردم و همه چشم در زمین که اینجا … میتوان چند حلقه چاه عمیق زد و… آنجا میشود چغندر کاری کرد … ! و دیدارها همه بر خاک و سخن ها همه از خاک! که آن عالم پُرشگفتی و راز، سرایی سرد و بی روح شد، ساختۀ چند عنصر! و آن باغ پر از گلهای رنگین و معطّر شعر و خیال و الهام و احساس در سموم سرد این عقل بی درد و بی دل پژمرد و صفای اهورایی آن همه زیبایی ها که درونم را پر از خدا میکرد، به این علم عددبین مصلحت اندیش آلود و من آن شب، پس از گشت و گذار در گردشگاه آسمان، تماشاخانۀ زیبا و شگفت مردم کویر، فرود آمدم و بر روی بام خانه، خسته از نشئۀ خوب و پاک آن در بستر خویش به خواب رفتم.
روان خوانی بوی جوی مولیان
من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهۀ اسب آغاز کردم. در چهار سالگی پشت قاش زین نشستم. چیزی نگذشت که تفنگ خفیف به دستم دادند. تا ده سالگی حتّی کی شب هم در شهر و خانۀ شهری به سر نبردم.
ایل ما در سال دو مرتبه از نزد کیی شیراز میگذشت. دست فروشان و دوره گردان شهر بساط شیرینی و حلوا در راه ایل میگستردند. پول نقد کم بود. مزۀ آن شیرینیهای باد و باران خورده و گرد وغبار گرفته را هنوز زیر دندان دارم.
از شنیدن اسم شهر، قند در دلم آب میشد و زمانی که پدرم و سپس مادرم را به تهران تبعید کردند، تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود، من بودم؛ نمی دانستم که اسب و زینم را می گیرند و پشت میز و نیمکت مدرسه ام مینشانند. نمی دانستم که تفنگ مشقی قشنگم را می گیرند و قلم به دستم میدهند.
پدرم مرد مهمّی نبود. اشتباها تبعید شد. مادرم هم زن مهمّی نبود. او هم اشتباها تبعید شد. دار و ندار ما هم اشتباها به دست حضرات دولتی و ملتّی به یغما رفت. برای کسانی که در کنار گواراترین چشمه ها چادر میافراشتند، آب انبار آن روزی تهران مصیبت بود. برای کسانی که به آتش سرخ بنُ و بلوط خو گرفته بودند، زغال منقل و نفت بخاری آفت بود. برای مادرم که سراسر عمرش را در چادر باز و پُر هوای عشایری به سر برده بود، تنفّس در اتاقکی محصور، دشوار و جانفرسا بود. برایش در حیاط چادر زدیم و فقط سرمای کشنده و برف زمستان بود که توانست او را به چهار دیواری اتاق بکشاند.
ما قدرت اجارۀ حیاط دربست نداشتیم. کارمان از آن زندگی پر زرق و برق کدخدایی و کلانتری به کی اتاق کرایه ای در کی خانۀ چند اتاقی کشید. همه جور همسایه در حیاطمان داشتیم؛ شیرفروش، رفتگر شهرداری،پیشخدمت بانک و کی زن مجرّد. اسم زن همدم بود. از همه دلسوزتر بود. روزی پدرم را به شهربانی خواستند. ظهر نیامد. مأمور امیدوارمان کرد که شب میآید. شب هم نیامد.شبهای دیگر هم نیامد.
غصّۀ مادر و سرگردانی من و بچّه ها حدّ و حصر نداشت. پس از ماه ها انتظار کی روز سر و کلهّ اش پیدا شد. شناختنی نبود. شکنجه دیده بود. فقط از صدایش جان بخشی دادیم که پدر است. همان پدری که اسب هایش اسم و رسم داشتند. همان پدری که ایلخانی قشقایی بر سفرۀ رنگینش مینشست. همان پدری که گلهّهای رنگارنگ و ریز و درشت داشت و فرشهای گران بهای چادرش زبانزد ایل و قبیله بود.
پدرم غصّه میخورد. پیر و زمین گیر میشد. هر روز ضعیف و ناتوان تر میگشت. همه چیزش را از دست داده بود. فقط کی دل خوشی برایش مانده بود؛ پسرش با کوشش و تلاش درس میخواند. من درس میخواندم. شب و روز درس میخواندم. به کتاب و مدرسه دل بستگی داشتم. دو کلاس کیی میکردم. شاگرد اوّل میشدم. تبعیدی ها، مأموران شهربانی و آشنایان کوچه و خیابان به پدرم تبر کی میگفتند و از آیندۀ درخشانم برایش خیال ها میبافتند. سرانجام تصدیق گرفتم. تصدیق لیسانس گرفتم. کیی از آن تصدیقهای پر رنگ و رونق روز. پدرم لیسانسم را قاب گرفت و بر دیوار گچ فرو ریختۀ اتاقمان آویخت و همه را به تماشا آورد. تصدیق قشنگی به شکل مربع مستطیل بود. مزایای قانونی تصدیق و نام و نشان مرا با خطّی زیبا بر آن نگاشته بودند.آشنایی در کوچه و محلهّ نماند که تصدیق مرا نبیند و آفرین نگوید.
پیرمرد دل خوشی دیگری نداشت. روز و شب با فخر و مباهات، با شادی و غرور به تصدیقم مینگریست. جان و مالم و همه چیزم را از دست دادم ولی تصدیق پسرم به همۀ آنها میارزد.
پس از عزیمت رضا شاه که قبلاً رضاخان بود و بعدا هم رضاخان شد همۀ تبعیدی ها رها شدند و به ایل و عشیره بازگشتند و به ثروت از دست رفته و شوکت گذشتۀ خود دست یافتند. همه بی تصدیق بودند؛ به جز من. همه شان زندگی شیرین و دیرین را از سر گرفتند.
چشمههای زلال در انتظارشان بود. کوههای مرتفع و دشتهای بی کران در آغوششان کشید. باز زین و برگ را بر گردۀ کَهَر ها و کُرَندها نهادند و سرگرم تاخت و تاز شدند. باز کب کها را در هوا و آهو ها را در صحرا به تیر دوختند. باز در سایۀ دلاویز چادرها و در دامن معطرّ چمن ها سفره های پرسخاوت ایل را گستردند و در کنارش نشستند. باز با رسیدن مهر، بار سفر را بستند و سرما را پشت سر گذاشتند و با آمدن فروردین، گرما را به گرمسیر سپردند و راه رفته را بازآمدند.
در میان آنان فقط من بودم که دودل و سرگردان و سردر گریبان بودم. بیش از کی سال و نیم نتوانستم از مواهب خداداد و نعمتهای طبیعت بهره مند شوم. لیسانس داشتم. لیسانس نمی گذاشت که در ایل بمانم. ملامتم میکردند که با این تصدیق گرانقدر، چرا در ایل مانده ای و عمر را به بطالت می گذرانی؟! باید عزیزان و کسانت را ترک گویی و به همان شهر بی مهر، به همان دیار بی یار، به همان هوای غبارآلود، به همان آسمان دود گرفته بازگردی و در خانه ای کوچک و کوچه ای تنگ زندگی کنی و در دفتری یا اداره ای محبوس و مدفون شوی تا ترقّی کنی.
چاره ای نبود. حتّی پدرم که به رفاقت و هم نشینی من سخت خو گرفته بود و کی لحظه تاب جدایی ام را نداشت، گاه فرمان میداد و گاه التماس میکرد که تصدیق داری، باید به شهر بازگردی و ترقّی کنی!
بازگشتم؛ از دیدار عزیزانم محروم ماندم. پدر پیر، برادر نوجوان و خانوادۀ گرفتارم را درست در موقعی که نیاز داشتند از حضور و حمایت خود محروم کردم. درد تنهایی کشیدم. از لطف و صفای یاران و دوستان دور افتادم. به تهران آمدم. با بدنم به تهران آمدم. ولی روحم در ایل ماند. در میان آن دو کوه سبز و سفید، در کنار آن چشمۀ نازنین، توی آن چادر سیاه، در آغوش آن مادر مهربان. در پایتخت به تکاپو افتادم و با دانش نامۀ رشتۀ حقوق قضایی، به سراغ دادگستری رفتم تا قاضی شوم و درخت بیداد را از بیخ و بن براندازم. دادیاری در دو شهر ساوه و دزفول به من پیشنهاد شد.
سری به ساوه زدم و دربارۀ دزفول پرس وجو کردم. هر دو ویرانه بودند. کیی آب و هوایی داشت و دیگری آن را هم نداشت. دلم گرفت و از ترقّی عدلیه چشم پوشیدم و به دنبال ترقّیهای دیگر به راه افتادم. تلاش کردم و آن قدر حلقه به درها کوفتم تا عاقبت از بانک ملیّ سر در آوردم و در گوشۀ کی اتاق پرکارمند، صندلی و میزی به دست آوردم و به جمع و تفریق محاسبات مردم پرداختم. شاهین تیز بال افق ها بودم. زنبوری طفیلی شدم و به کنجی پناه بردم.
بیش از دو سال در بانک ماندم و مشغول ترقّی شدم. تابستان سوم فرا رسید. هوا داغ بود. شب ها از گرما خوابم نمی برد. حیاط و بهار خواب نداشتم. اتاقم در وسط شهر بود. بساط تهویه به تهران نرسیده بود. شاید هنوز اختراع نشده بود. خیس عرق میشدم. پیوسته به یاد ایل و تبار بودم. روزی نبود که به فکر ییلاق نباشم و شبی نبود که آن آب و هوای بهشتی را در خواب نبینم. در ایل چادر داشتم؛ در شهر خانه نداشتم. در ایل اسب سواری داشتم؛ در شهر ماشین نداشتم. در ایل حرمت و آسایش و کس و کار داشتم؛ در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوهگسار نداشتم.
نامه ای از برادرم رسید، لبریز از مهر و سرشار از خبرهایی که خوابشان را میدیدم: «… برف کوه هنوز آب نشده است. به آب چشمه دست نمی توان برد. ماست را با چاقو میبریم. پشم گوسفندان را گل وگیاه رنگین کرده است. بوی شبدر دوچین هوا را عطر آگین ساخته است. گندم ها هنوز خوشه نبسته اند. صدای بلدرچین یک دم قطع نمی شود. جوجه کبکها، خط و خال انداخته اند. کبک دری در قلهّهای کمانه، فراوان شده است. بیا، تا هوا تر و تازه است، خودت را برسان. مادر چشم به راه توست. آب خوش از گلویش پایین نمی رود .»
نامۀ برادر با من همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی!
آب جیحون فرو نشست؛ ریگ آموی پرنیان شد؛ بوی جوی مولیان مدهوشم کرد. فردای همان روز، ترقّی را رها کردم. پا به رکاب گذاشتم و به سوی زندگی روان شدم.تهران را پشت سر نهادم و به سوی بخارا بال و پر گشودم. بخارایمن ایل من بود.
نیایش یازدهم
الهی
الهـــی ز عصیان مــرا پاک کن در اعمال شایسته چــالاک کن
عصیان: سرکشی / اعمال: جمع «عمل» / چالاک: چابک، تیزو بز
به عصـیان ســـرا پای آلـــودهام ســـراپا ز آلـــودگی پاک کـــن
سراپا: کنایه از همۀ وجود / آلوده: ناپاک / پای، پاک: جناس؟ /
دلـــم را بده عـــزم بر بندگـــی نه چون بی غمانم هوسناک کن
عزم: قصد / بی غمان: انسان های بی تفاوت / هوسناک: آنکه در پی هوس های خود باشد / بی غمانم: جهش ضمیر
به خاک درت گـر نیارم سجــود مکــافات آن بر سرم خاک کن
در: درگاه / نیارم: نیاورم / مکافات: کیفر / بر سرم خاک کن: کنایه از «بیچاره و خوار کردن»
نشاطــی بده در عـــبادت مـــرا دل لشکـــر دیو غمــناک کـــن
نشاط: شور و علاقه / عبادت: بندگی و نماز / لشکر: مجاز از لشکریان / دیو: استعاره از شیطان /
به حشرم بده نامه دردست راست زهولم در آن روز بی باک کن
حشر: رستاخیز / حشرم: جهش ضمیر / نامه در دست … دادن: کنایه از «خوشبختی و عاقبت به خیری» / هول: ترس، هول رستخیز / بی باک: نترس
ملاحسین فیض کاشانی، (۹۷۷–۱۰۵۸ هـ ش)
خوان عدل
خوان عدل
شرق از آن خداست
غرب از آن خداست
و سرزمین های شمال و جنوب نیز
آسوده در دستان خداست
در دستان خدا بودن: کنایه از تحت فرمان و قدرت الهی بودن / دست: مجاز از توان و نیرو / سرزمین های شمال و جنوب: مجاز از کل جهان /جمله آخر: واج آرایی “س” /
اوست که عادل مطلق است،
و خوان عدل خود را بر همگان گسترده
باشد که از میان اَسمای صدگانه اش،
او را به همین نام بستاییم، آمین
خوان: سفره گسترده / اسما: جمع اسم، نام ها / مطلق: بی شرط و قید، صرف / خوان عدل : اضافه تشبیهی / خوان گستردن: کنایه از نعمت دادن / خوان عدل گستردن: عدالت ورزیدن /
سعدی: خوان رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده. پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد.
اگر فکر و حواسم این جهانی است،
بهره ای والاتر از بهر من نیست
روح را خاک نتواند مبدل به غبارش سازد،
زیرا هر دم به تلاش است تا که فرا رود
فکر و حواسم: مجاز از کل وجود / این جهانی: زمینی، مادی / از بهر: بهر، برای، نصیب / بهر، بهره: جناس ناهمسان / مبدل ساختن: دگرگون ساختن، تغییر دادن /
دم: نفس، مجاز از لحظه / فرا رود: بالا رود / خاک : مجاز از جسم یا دنیا / است، نیست: سجع، جناس، تضاد
هرنفسی را دو نعمت است:
دم فرودادن و برآمدنش؛
آن یکی ممد حیات است،
این یکی مفر ِّح ذات؛
و چنین زیبا، زندگی در هم تنیده است
و تو شکر خدا کن، به هنگام رنج
و شکر او کن به وقت رستن از رنج.
رستن: نجات یافتن، رها شدن / فرودادن: پایین دادن / برآمدن: بالا آمدن / حیات: زندگی/ حیاط: محوطه جلوی خانه
ممد: یاری دهنده / مفرِّح: فرح بخش، شادی بخش / فرو دادن، بر آمدن: تضاد / حیات، ذات :سجع / تلمیح سخن معروف سعدی
سعدی: هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
بگذار بر پشت زین خود معتبر بمانم
تو در کلبه و خیمه خود بازبمان
بگذار که سرخوش و سرمست به دوردستها روم
و بر فراز سرم هیچ جز اختران نبینم.
معتبر: با اعتبار / پشت زین: مجاز از سیر و سیاحت / کلبه و خیمه: مجاز از حضر و در خانه ماندن و تنهایی / اختران: ستارگان / بر فراز سرم هیچ جز اختران نبینم: اغراق
او اختران را در آسمان نهاده
تا به بر و بحر نشانمان باشند
تا نگه به فرازها دوزیم
تا از این ره، لذت اندوزیم.
بر: خشکی، بیابان
بحر: دریا / اندوختن: ذخیره کردن / نهادن: گذاشتن (بن ماضی: نهاد، بن مضارع: نه) / بر و بحر: مجاز از همۀ جهان / برّ و بحر: جناس ناهمسان / بر، بحر: تضاد، تناسب / دوزیم و اندوزیم: سجع
پیام: خداوند ستارگان را در آسمان به عنوان نشانه قرار داده / باید نگاهمان به بالا و به عالم ملکوت و معنا باشد
دیوان غربی ـ شرقی ، یوهان ولفگانگ گوته / ترجمۀ کورش صفوی
کبوتر طوق دار
کبوتر طوق دار
یکی از آثار ارزشمند نثر فارسی، کلیله و دمنه ابوالمعالی نصر الله منشی است. این اثر دربردارنده دانش و پند و اندرزهایی است که از زبان جانوران بازگو شده است. داستان از زبان دو شغال به نام «کلیله» و «دمنه» نقل می گردد. روزبهان ترجمه پهلوی این اثر را به عربی برگرداند و نصر الله منشی متن عربی را به فارسی درآورد.
آورده اند که در ناحیتِ کشمیر مُتَصَّیدی خوش و مرغزاری نَزِه بود که از عکسِ ریاحینِ او، پَرِ زاغ چون دُم طاوُوس نمودی و در پیش جمال او دمِ طاوُوس به پر زاغ مانستی.
آورده اند: حکایت می کنند / ناحیت: ناحیه، سرزمین / ریاحین: گیاهان / کشمیر: ناحیه ای بین هند و پاکستان / جمال: زیبایی / مُتَصَیَّد: شکارگاه / مرغ: گونه ای گیاه / مرغزار: چمن زار / نَزِه: با صفا، خوش آب و هوا / پر زاغ به دُم طاووس و بالعکس: تشبیه / مانستی: مانند بود
بازگردانی: حکایت کرده اند که در سرزمین کشمیر شکارگاهی خوش آب و هوا و چمنزاری با صفا بود که از بازتاب گیاهان آن، پر سیاه زاغ مانند دم طاووس زیبا می شد و در مقابل زیبایی آن، دم زیبای طاووس مانند پر زاغ، سیاه و کم ارزش به چشم می آمد.
دِرَفشان لاله در وی، چون چراغی / ولیک از دُودِ او بر جانش داغی
دِرَفشان: درخشان، نورانی/ چون چراغی: تشبیه / مرجع او: چراغ / حسن تعلیل: سیاهی درون لاله از دود چراغ بود / مرجع ش در جانش: لاله / داغ: سیاهی درون لاله
بازگردانی: گل لاله در آنجا چون چراغی می درخشید؛ امّا از دود آن چراغ، درون لاله سیاه شده بود.
شقایق بر یکی پای ایستاده / چو بر شاخ زمرد جام باده
شقایق: لاله وحشی / جانبخشی / چو بر شاخ…: تشبیه / باده: شراب / شاخ: شاخه / شقایق، لاله: دو گونه گل / زُمرّد: سنگ قیمتی / باده: شراب /
بازگردانی: گل شقایق بر ساقه خود به گونه ای ایستاده بود که گویی جام شراب سرخ بر شاخه ای زمردین رنگ و سبز قرار گرفته است.
و در وی شکاری بسیار و اختلاف صیادان آنجا متواتر؛ زاغی در حوالی آن بر درختی بزرگ گَشن خانه داشت نشسته بود و چپ و راست می نگریست.
اختلاف: رفت و آمد / متواتر: پی در پی / گَشن: انبوه /
بازگردانی: در آن چمنزار شکار بسیار بود و صیادان پی در پی آمد وشد می کردند. زاغی در آن حوالی بر درختی بزرگ و پر شاخ و برگ لانه داشت. نشسته بود و اطراف را نگاه می کرد.
ناگاه صیادی بدحالِ خشِن جامه، جالی بر گردن و عصایی در دست، روی بدان درخت نهاد.
بدحال: بدخو / جال: دام و تور / روی نهادن: کنایه از رفتن
بازگردانی: ناگهان شکارچی بدخو با تن پوشی خشن و دامی بر دوش و عصایی در دست به سوی آن درخت روی نهاد.
بترسید و با خود گفت: این مرد را کاری افتاد که می آید و نتوان دانست که قصدِ من دارد یا از آنِ کسِ دیگر من باری جای نگه دارم و می نگرم تا چه کند.
کاری افتاده: کاری دارد / باری: در هر روی / جای نگه دارم: این جا می مانم /
بازگردانی: زاغ ترسید و با خود گفت: این مرد کاری دارد که به اینجا می آید و روشن نیست قصد شکار مرا دارد یا دیگری را. در هر حال من در این جا می مانم و می بینم که چه خواهد کرد.
صیاد پیش آمد و جال باز کشید و حَبَه بینداخت و در کمین بنشست. ساعتی بود؛ قومی کبوتران برسیدند و سَرِ ایشان کبوتری بود که او را مُطَوِقَه گفتندی و در طاعت و مطاوعِت او روزگار گذاشتندی.
جال: دام / بازکشید: پهن کرد / حَبّه: دانه / سر: رئیس / مطوقه: طوق دار / طاعت، مطاوعت: فرمانبرداری / گذاشتندی: می گذرانیدند
بازگردانی: شکارچی جلوتر آمد، و دام را گستراند، دانه انداخت و پنهان شد، مدّتی گذشت. گروهی از کبوتران رسیدند و رئیس آنان کبوتری بود که او را مُطَّوقه می گفتند و در فرمان بری او روزگار را سپری می کردند.
چندان که دانه بدیدند، غافل وار فرود آمدند و جمله در دام افتادند و صیاد شادمان گشت و گُرازان به تک ایستاد، تا ایشان را در ضبط آرد.
غافل وار: با حال غفلت، بی خبر / فرودآمدند: پایین آمدند / جمله: همه / گرازان: با ناز راه رونده / تگ: دویدن / ایستاد: شروع کرد / در ضبط آوردن: گرفتن / مرجع ایشان: کبوتران
بازگردانی: همین که دانه را دیدند بی خبر پایین آمدند و همه در دام افتادند و صیاد خوشحال شد و با ناز و شادی شروع به دویدن کرد تا آنها را گرفتار کند.
و کبوتران اضطرابی می کردند و هر یک خود را می کوشید.
اضطراب: پریشانی و آشفتگی / را: به معنای برای
بازگردانی: کبوتران بی قراری می کردند و هر یک برای رهایی خود کوشش می کرد.
مطوّقه گفت: جای مجادله نیست؛ چنان باید که همگان استخلاص یاران را مهم تر از تخلّصِ خود شناسند و حالی صواب آن باشد که جمله به طریق تعاون قوّتی کنید تا دام از جای برگیریم که رهایش ما در آن است.
مجادله: جدال و ستیزه / همگنان: همه، جمع همگن / استخلاص: رهایی دادن / تخلص: رهایی / صواب: صلاح و درست / به طریق: از راه / تعاون: همیاری / قوت: نیرو / رهایش: آزادی، نجات
بازگردانی: مُطَّوقه گفت: جای بحث و جدال نیست باید به گونه ای کار کنید که همگان رها کردن یاران را مهم تر از آزادی خود بدانند و اکنون درست آن است که همه از راه همیاری نیرویی به کار ببرید تا دام را از جا برداریم؛ زیرا رهایی ما در این کار است.
کبوتران فرمان وی بکردند و دام برکندند و سر خویش گرفت و صیاد در پی ایشان ایستاد، بر آن امید که آخِر درمانند و بیفتند.
فرمان کردن: فرمان بردن / برکندن: بلند کردن / سر خویش گرفتن: دنبال کار خود رفتن / شناسه مفرد برای نهاد جمع / در پی: دنبال / آخر: سرانجام / درمانند: درمانده شوند
بازگردانی: کبوتران فرمان او را پذیرفتند و دام را برداشتند و راه خود را پیش گرفتند و رفتند و صیاد به دنبال ایشان می رفت و می نگریست به امید آنکه سرانجام خسته شوند و بیفتند.
و زاغ با خود اندیشید که بر اثر ایشان بروم و معلوم گردانم فرجام کار ایشان چه باشد. که من از مثل این واقعه ایمن نتوانم بود. و از تجارب برای دفع حوادث سلاح توان ساخت.
بر اثر: به دنبال / فرجام: پایان / واقعه: پیشامد / تجارب: ج تجربه /
بازگردانی: و زاغ با خود فکر کرد که به دنبال ایشان بروم و روشن کنم که پایان کار آنها چه می شود؛ زیرا من از مانند این حادثه در امان نیستم و از تجربه ها برای دور کردن پیشامدهای بد می توان سلاح ها درست کرد.
و مُطَّوقه چون بدید که صیاد در قفای ایشان است، یاران را گفت: « این ستیزروی در کار ما به جدّ است و تا از چشم او ناپیدا نشویم دل از ما نگیرد.
قفا: پشت، پشت گردن / ستیزه روی: گستاخ، پر رو / به جد: جدی / ناپیدا: ناپدید / دل گرفتن از: دل کندن، قطع علاقه کردن
بازگردانی: و مُطَّوقه چون دید که شکارگر به دنبال ایشان است، به دوستان گفت: این فرد گستاخ در گرفتار کردن ما جدی است و تا از چشم او پنهان نشویم، دست از سر ما بر نخواهد داشت.
طریق آن است که سوی آبادانی ها و درختستان ها رویم تا نظر او از ما منقطع گردد. نومید و خایب بازگردد
طریق: راه کار / خایب: نا امید / اشارت: دستور/ درختستان: باغ / منقطع: بریده، قطع شده /
بازگردانی: راه کار آن است که به سوی آبادی ها و باغ ها برویم تا چشم او ما را نبیند و ناامید و دل شکسته برگردد؛
که در این نزدیکی موشی است از دوستان من! او را بگویم تا این بندها را ببُرد. کبوتران اشارت او را امام ساختند و راه بتافتند و صیاد بازگشت.
اِمام: راهنما و الگو / راه بتافتند: راه را کج کردند
بازگردانی: زیرا که در این نزدیکی موشی است که با من دوستی دارد. به او می گویم تا این بندها را ببرد. کبوتران دستور او را راهنمای خود گرفتند و راه کج کردند و شکارگر برگشت.
مُطَّوقه به مسکن موش رسید. کبوتران را فرمود که: « فرود آیید». فرمان او نگاه داشتند و جمله بنشستند؛
مسکن: خانه / فرمان نگاه داشتن: فرمان بردن / جمله: همگی /
بازگردانی: به خانه موش رسید. به کبوتران دستور داد که: « فرود آیید.». فرمان او را پذیرفتند و همه فرود آمدند.
و آن موش را زِبرا نام بود، با دَهای تمام و خِردِ بسیار؛ گرم و سرد روزگار دیده و خیر و شرَّ احوال مشاهدت کرد؛ و در آن مواضع از جهت گریزگاه روز حادثه صد سوراخ ساخته و هر یک را در دیگری راه گشاده و تیمار آن را فراخورِ حکمت و بر حَسَبِ مصلحت بداشته.
دَها: زیرکی و هوش / گرم و سرد …: کنایه از جهان دیده و با تجربه / مواضع: جای ها / از جهت: برای / گریزگاه: جای گریز / تیمار: مواظبت / فراخور: شایسته / حکمت: دانش / بر حسب: مطابق
بازگردانی: و آن موش نامش زِبرا بود. با خِرد و هوش بسیار و خوب و بد روزگار را دیده نیکی ها و زشتی ها را مشاهده کرده؛ و در آن جای ها برای فرار در روز حوادث، صد سوراخ و لانه ساخته بود و هر یک را در دیگری راه داده و مناسب دانش و مطابق مصلحت از آنها مواظبت می کرد،
مُطَّوقه آواز داد که: « بیرون آی». زبرا پرسید که: «کیست؟» نام بگفت؛ بشناخت و به تعجیل بیرون آمد.
آواز داد: فریاد زد / تعجیل: شتاب /
بازگردانی: مُطَّوقه صدا زد: «بیرون بیا». زبرا پرسید که کیست؟ مُطَّوقه نامش را گفت: زبرا شناخت و با شتاب بیرون آمد.
چون او را در بند بلا بسته دیده، زه آب دیدگان بگشاد و بر رخسار، جوی ها براند و گفت: ای دوست عزیز و رفیق، تو را در این که افگند؟
بند بلا: اضافه تشبیهی / زه آب: چشمه / دیده: چشم / زه آب دیده: اضافه تشبیهی / جوی: استعاره از اشک / بر رخسار جوی ها …: اغراق /
بازگردانی: وقتی او را گرفتار بلا دید، اشک از چشمانش روان کرد و بر چهره اش ریخت و گفت: « ای دوست عزیز و یار همراه، چه کسی تو را در این رنج گرفتار کرد؟
جواب داد که:« مرا قضای آسمانی در این ورطه کشید».
قضا: سرنوشت / ورطه: جای هلاکت
بازگردانی: جواب داد که سرنوشت آسمانی مرا در این جای نابودی افکند.
موش این بشنود و زود در بریدن بندها ایستاد که مُطَّوقه بدان بسته بود.
بازگردانی: موش شنید و سریع شروع کرد به بریدن بندهایی که مُطَّوقه به آن بسته بود.
گفت:«ای دوست، ابتدا از بریدن بند اصحاب اولی تر». گفت: این حدیث را مکررّ می کنی؛ مگر تو را به نفسِ خویش حاجت نمی باشد و آن را بر خود حقّی نمی شناسی!
اصحاب: یاران / اولی تر: سزاوارتر / حدیث: سخن / مکرر کردن: تکرار کردن /
بازگردانی: مُطَّوقه گفت: «اوّل بند دوستانم را باز کن». موش گفت: این حرف را پیوسته تکرار می کنی؛ مگر تو به وجود خودت نیاز نداری و وجود تو بر تو حقی ندارد؟
گفت: مرا بدین ملامت نباید کرد که من ریاست این کبوتران تکفّل کرده ام، و ایشان را از آن روی بر من حقّی واجب شده است.
ملامت: سرزنش / ریاست: رهبری / تکفل کردن: به گردن گرفتن
بازگردانی: من به این خاطر سرزنش نکن؛ زیرا من رهبری این کبوتران را به گردن گرفته ام و ایشان به همین خاطر حقی بر گردن من است.
و چون ایشان حقوق مرا به طاعت و مناصحت بگزاردند و به معونت و مظاهرت ایشان از دست صیاد بجستم، مرا نیز از عهده لوازم ریاست بیرون باید آمد و مواجب سیادت را به ادا رسانید.
گزاردن: انجام دادن / معونت: کمک / مظاهرت: پشتیبانی، یاری کردن / بجستم: نجات یافتم / مواجب: جمع موجب، وظایف / سیادت: رهبری
بازگردانی: چون آنها حق مرا با فرمانبرداری و پند و اندرز پذیری به جا آوردند و با یاری و پشت گرمی آنان از دست صیاد نجات یافتم، من نیز باید از عهده کارهای رهبری برآیم و وظایف سروری خود را به انجام رسانم.
و من می ترسم که اگر از گشادن عقده های من آغاز کنی ملول شوی و بعضی از ایشان در بند بمانند و چون من بسته باشند ـ اگر چه ملالت به کمال رسیده باشد ـ اهمال جانب من جایز نشمری.
عقده: گره / ملول: سست و ناتوان، آزرده / ملالت: خسته / اهمال: سستی /
بازگردانی: و می ترسم اگر اول گره های مرا باز کنی خسته شوی و برخی از کبوتران گرفتار بمانند. تا من بسته باشم هر چند که خسته شده باشی سستی در حق مرا درست نمی دانی و دلت به آن خرسند نمی شود.
و از ضمیر بدان رخصت نیابی و نیز در هنگام بلا شرکت بوده است، در وقت فراق موافقت اولی تر و طاعنان مجال وقیعت یابند.
ضمیر: درون / رخصت: اجازه / بلا: گرفتاری / فراق: آسایش / موافقت: همکاری / طاعن: سرزنشگر / مجال: فرصت / وقیعت: بدگویی
بازگردانی: و همچنین در وقت بلا و گرفتاری با هم بوده ایم در وقت آسایش همراهی بهتر است وگرنه سرزنش کنندگان فرصت بدگویی پیدا می کنند.
موش گفت: «عادت اهل مکرمت این است و عقیدت ارباب مودّت بدین خصلت پسندیده و سیرت ستوده در موالات تو صافی تر گردد و ثقت دوستان به کرم عهد تو بیفزاید»
اهل مکرمت: جوانمردان / موالات: دوستی / ارباب مودّت: دوستداران / ثقت: اعتماد / خصلت: خو / مطلق: رها / کرم عهد: خوش پیمانی / صافی: پاک
بازگردانی: موش گفت: «روش جوانمردان همین است و نظر دوستان با این خلق و خوی پسندیده و باطن پاک (تو) در دوستی تو پاک تر می شود. و اعتماد دوستان به بزرگواری و پیمانداری تو بیشتر می گردد.
و آن گاه به جّد و رغبت بندهای ایشان تمام ببرید و مُطَّوقه و یارانش مطلق و ایمن بازگشتند.
رغبت: میل / مطلق: رها، آزاد / ایمن: در امنیت /
بازگردانی: و آن وقت با جدّیت و میل فراوان بند ایشان را برید و مُطَّوقه و دوستانش رها و آسوده بازگشتند.
حملۀ حیدری
حملۀ حیدری
حمله حیدری: حماسه مصنوع، قالب: مثنوی
آموختیم که حماسه دو گونه است: طبیعی و مصنوعی. یکی از حماسه های مصنوعی و سنّتی حمله حیدری از باذل مشهدی ( م . ۱۱۲۴ ) است. سخنور در این مثنوی به شرح زندگی و جنگ های پیامبر (ص) و علی (ع) تا شهادت آن حضرت در محراب مسجد کوفه پرداخته است. بخشی از این کتاب را که توصیف نبرد حضرت علی(ع) با عمرو بن عبدود است می خوانیم. شاعر تحت تأثیر حماسه های ملّی ایران، حماسه ای دینی را به شیوه شاهنامه سروده است.
حمله حیدری
دلیران میدان گشوده نظر / که بر کینه اوّل که بندد کمر
دلیران : پهلوانان / نظر: مجازاً چشم / نظر گشودن: کنایه از چشم انتظار بودن / که : چه کسی / کینه : دشمنی / کمر بستن: کنایه از آماده برای انجام کاری شدن
بازگردانی: پهلوانان همه منتظر بودند که چه کسی نبرد را می آغازد.
که ناگاه عمرو آن سپهر نبرد / برانگیخت ابرش برافشاند گرد
«عَمرو» و «عُمر»: هر دو اسم خاص اند. برای این که شکل مکتوب آن ها با هم اشتباه نشود، به اوّلی یک حرف « و » می افزایند؛ امّا این « و » بر زبان رانده نمی شود .
سپهر: آسمان / عمرو، سپهر نبرد: تشبیه فشرده / ابرش : اسب خالدار / برانگیختن: تحریک کردن (بن ماضی: برانگیخت، بن مضارع: برانگیز) / برافشاندن: پراکندن / گرد برافشاندن: کنایه از جولان دادن /
بازگردانی: که ناگهان عمرو که در جنگاوری مثل آسمان بود، اسبش را به حرکت آورد و همه جا را پر گرد و غبار کرد .
چو آن آهنین کوه آمد به دشت / همه رزمگه کوه فولاد گشت
چو: وقتی که / آهنین کوه: استعاره از عمرو / دشت، گشت: جناس ناهمسان اختلافی / رزمگه کوه فولاد گشت: تشبیه، اغراق
بازگردانی: وقتی که عمرو با اندام درشت و پوشیده از جنگ افزار به میدان آمد، گویی که کوه فولادی میدان جنگ را در بر گرفت.
بیامد به دشت و نفس کرد راست / پس آن گه باستاد هم رزم خواست
نفس کرد راست : نفسی تازه کرد / باستاد: بایستاد / همرزم: حریف ، هم نبرد /
بازگردانی: به میدان جنگ آمد و لحظه ای ایستاد و نفس تازه کرد؛ سپس حریف خواست.
حبیب خدای جهان آفرین / نگه کرد بر روی مردان دین
حبیب : دوست / نگه کرد بر روی مردان دین: کنایه از منتظر اقدام بودن
بازگردانی: دوست خدای آفریننده جهان (پیامبر) بر روی سپاهیان خود نگه کرد و منتظر اقدام مسلمانان بود.
همه برده سر در گریبان فرو / نشد هیچ کس را هوس، رزم او
گریبان: یخه / سر به گریبان فروبردن: کنایه از شرمندگی و ترس / هوس: میل / را: رای اضافه گسسته /
بازگردانی: همه از ترس عمرو سر یقه فرو برده بودند و هیچ کس تمایل به نبرد با او را نداشت.
به جز بازوی دین و شیر خدا / که شد طالب رزم آن اژدها
بازوی دین، شیر خدا: استعاره از حضرت علی (ع) / طالب: خواهان / اژدها: استعاره از عمرو
بازگردانی: به جز حضرت علی (ع) که تمایل به نبرد باعمرو را داشت .
بر مصطفی بهر رخصت دوید / از او خواست دستوری امّا ندید
بر: پیش ، نزد / بهر: برای / بر و بهر : جناس ناهمسان افزایشی / دستوری: رخصت ، اجازه / دستوری ندید: حس آمیزی
بازگردانی: حضرت علی (ع) برای اجازه گرفتن از حضرت رسول با شتاب به سوی ایشان رفت؛ ولی پیامبر اجازه نداد.
عمرو برای دوم مبارزه می طلبد . پیامبر از لشکر می پرسد که چه کسی حاضر است با عمر بجنگد؟ لیکن جز حضرت علی (ع) کسی اعلام آمادگی نمی کند. پیامبر (ص) به علی هشدار می دهد که عمرو است. علی (ع) جواب می دهد: من هم علی ابن ابی طالبم و پس از گفتگوی بسیار، از پیامبر (ص) اجازه نبرد می گیرد. در میدان نبرد عمرو با جنگ با علی امتناع می کند؛ با این بهانه که نمی خواهم به دست من کشته شوی؛ امّا علی (ع) در پاسخ می گوید: ریختن خون تو برای من از مُلک روی زمین بهتر است. عمرو این بار خشمگینانه از اسب پایین می آید و:
لشکر: مجازاً لشکریان / امتناع می کند: سرباز زدن / ریختن خون: کنایه از کشتن / مُلک: فرمانروایی /
به سوی هژبر ژیان کرد رو / به پیشش برآمد شه جنگ جو
هژبر: شیر ، استعاره از حضرت علی (ع) / ژیان: خشمگین، درّنده / رو کرد: کنایه از حرکت کرد / به پیشش برآمد: جلویش درآمد / رو، جو: جناس ناهمسان
بازگردانی: عمرو به حضرت علی (ع) آن شیر خشمگین رو کرد و حضرت علی (ع) جلویش درآمد.
دویدند از کین دل سوی هم / در صلح بستند بر روی هم
سوی و روی: جناس ناقص اختلافی / در صلح: اضافه تشبیهی یا اضافه استعاری / در صلح بستن: کنایه از جایی برای آشتی نگذاشتند
بازگردانی: با دلی پر از دشمنی به سوی هم تاختند و جایی آشتی نگذاشتند .
فلک باخت از سهم آن جنگ رنگ / بود سهمگین جنگ شیر و پلنگ
فلک: آسمان / سهم: ترس ، تیر ، بهره / سهم، جنگ: ایهام تناسب / باختن: از دست دادن / فلک رنگش را باخت: جانبخشی، کنایه از ترس / سهمگین: ترس آور / شیر و پلنگ: تناسب / جنگ و رنگ: جناس ناهمسان اختلافی / حسن تعلیل / واج آرایی: گ
بازگردانی: جنگ آن قدرسهمگین است که آسمان رنگ باخته است ، حق هم دارد چون جنگ شیر و پلنگ خیلی ترسناک است .
نخست آن سیه روز و برگشته بخت / برافراخت بازو چو شاخ درخت
سیه روز، برگشته بخت: بدبخت / برافراخت: بلند کرد (بن ماضی: افراخت، بن مضارع: افراز) / شاخ: شاخه / بازو: مجاز از دست / بازو چو شاخ درخت: تشبیه /
بازگردانی: نخست عمرو بدبخت و تیره روز، دست خود را مانند شاخه درخت بالا برد .
سپر بر سر آورد، شیر اله / عَلم کرد شمشیر آن اژدها
شیراله : استعاره است از حضرت علی (ع) / علم: پرچم / علم کرد: کنایه از بلند کرد / اژدها: استعاره از عمرو / عیبب قافیه
بازگردانی: حضرت علی (ع) سپرش را بالا آورد و عمرو دوباره شمشیرش را بالا آورد .
بیفشرد چون کوه پا بر زمین / بخایید دندان به دندان کین
پا بر زمین فشردن: کنایه از پایداری / چون کوه: تشیبه /
خاییدن : جویدن ، به دندان نرم کردن / دندان کین: اضافه اقترانی / خاییدن: جویدن / دندان به دندان خاییدن: کنایه از خشم
بازگردانی: حضرت علی (ع) مانند کوه خشمگینانه پایداری ورزید.
چو ننِمود رخ شاهد آرزو / به هم حمله کردند باز از دو سو
شاهد: زیبارو / شاهد آرزو: اضافه تشبیهی / ننمود رخ شاهد آرزو: کنایه است از جلوه گری (ناکامی)
بازگردانی: چون هیچ کدام از این حمله، نتیجه ای نگرفتند، دوباره به هم حمله کردند .
نهادند آوردگاهی چنان / که کم دیده باشد زمین و زمان
آوردگاه: میدان جنگ / زمین، زمان: مجاز از زمینیان / زمین، زمان: جناس ناهمسان اختلافی
بازگردانی: چنان جنگی در میدان نبرد پدید آوردند که اهل زمین و زمان چنین میدانی را به یاد ندارند.
ز بس گرد از آن رزمگه بردمید / تن هر دو شد از نظر ناپدید
بس: بسیاری / بردمید: بلند شد / هر دو: علی و عمرو
بازگردانی: از بسیاری گرد و خاک که بلند شد، هر دو پهلوان از نظرها ناپدید گشتند.
زره لخت لخت و قبا چاک چاک / سر و روی مردان پر از گرد و خاک
لخت لخت : پاره پاره / سر و روی: تناسب / قبا: گونه ای جامه / چاک، خاک: جناس
بازگردانی: جامۀ ایشان پاره پاره شده و سر و رویشان پر از گرد و خاک بود.
چنین آن دو ماهر در آداب ضرب / زهم رد نمودند هفتاد حرب
ضرب: مجاز از جنگ / ماهر: ورزیده / حرب : جنگ، مجازاً جنگ افزار / ضرب و حرب: جناس ناهمسان اختلافی /
بازگردانی: آن دو جنگجو که هنر جنگ می دانستند، هفتاد گونه جنگ افزار را به کار بردند و اثرگذار نبود.
شجاع غضنفر وصیّ نبی / نهنگ یم قدرت حق، علی
غضنفر: شیر، استعاره از حضرت علی (ع) / وصی: جانشین / نبی: پیامبر / نهنگ: استعاره از علی / یم: دریا / یم قدرت: اضافه تشبیهی / نهنگ، یم: تناسب / موقوف المعانی
بازگردانی: شیر شجاع ، جانشین پیامبر و نهنگ دریای حق ، حضرت علی (ع)
چنان دید بر روی دشمن ز خشم / که شد ساخته کارش از زهر چشم
خشم، چشم: جناس ناقص اختلافی / چشم: مجاز از نگاه / زهر چشم: نگاه تند، اضافه استعاری /
بازگردانی: چنان از روی خشم به چهره دشمن نگاه کرد که عمرو از زهر چشم کارش ساخته شد .
برافراخت پس دست خیبر گشا / پی سر بریدن بیفشرد پا
برافراخت : بلند کرد / خبیرگشا : تلمیح / پی: به دنبال، در معنی پا، ایهام تناسب / سر: مجاز از گردن / پا فشردن: پافشاری کردن
بازگردانی: پس دست قدرتمند خود را بلند کرد، و برای کشتن عمرو آماده کرد و پافشاری کرد.
به نام خدای جهان آفرین / بینداخت شمشیر را شاه دین
شاه دین: حضرت علی (ع) / بینداخت: بزد /
بازگردانی: حضرت علی (ع) با نام خدای جهان آفرین شمشیر را زد.
چو شیر خدا راند بر خصم، تیغ / به سر کوفت شیطان دو دست دریغ
خصم : دشمن / دست دریغ: اضافه اقترانی / به سر کوفتن: کنایه از اندوه و ناراحتی / سر و دست: تناسب / تیغ، دریغ: جناس ناهمسان اختلافی
بازگردانی: هنگامی که حضرت علی (ع) بر دشمن شمشیر کشید، شیطان دو دست افسوس بر سر کوبید و ناامید شد .
پرید از رخ کفر در هند رنگ / تپیدند بت خانه ها در فرنگ
رنگ پریدن: کنایه از ترسیدن / رخ کفر: تشخیص / اغراق / تپیدند: لرزیدن و مضطرب شدن / بت خانه تپیدند: تشخیص / فرنگ: باخترزمین به ویژه اروپا / فرنگ و رنگ : جناس ناهمسان افزایشی
بازگردانی: کافران و بت پرستان هند بسیار ترسیدند و بت خانه های اروپا از هراس به خود لرزیدند.
غضنفر بزد تیغ بر گردنش / در آورد از پای، بی سر تنش
غضنفر: شیر، استعاره از علی / از پای در آوردن: تباه کردن / بی سر تنش: تن بی ارزش / مرجع ش: عمرو / سر، پا، تن: تناسب
بازگردانی: حضرت علی (ع) شمشیر بر گردنش زد و سرش را از تن بی ارزشش جدا کرد .
دم تیغ بر گردنش چون رسید / سر عمرو صد گام از تن پرید
دم : لبه / تیغ: شمشیر / گام: قدم / اغراق / گردن، سر، گام، تن: تناسب
بازگردانی: وقتی که شمشیر بر گردن عمرو فرود آمد، سر از تن او جدا شد و صد قدم آن طرف تر افتاد.
چو غلتید در خاک آن ژنده فیل / بزد بوسه بر دست او جبرئیل
ژنده: هم تبار با گنده، بزرگ / ژنده فیل: استعاره از عمرو /
بازگردانی: هنگامی که آن قهرمان درشت اندام به دست حضرت علی (ع) کشته شد، جبرئیل بر دستان حضرت علی (ع) بوسه زد.
شعر خوانی: وطن
کاوۀ دادخواه
کاوۀ دادخواه
ضحّاک ، معرّب اژی دهاک (= اژدها)، در داستانهای ایرانی، مظهر خوی شیطانی است و زشتی و بدی، در دیوزاد و مایۀ آسیب آدمیان و فتنه و فساد. به روایت ،« سه پوزه سه سرِشش چشم » اوستا موجودی است فردوسی، ضحاک بارها فریب ابلیس را می خورد؛ بدین معنی که ابلیس با موافقت او، پدرش، مرداس، را که مردی پاکدین بود، از پا درمی آورد تا ضحاک به پادشاهی برسد. سپس در لباس خوالیگری چالاک، خورشهایی حیوانی بدو می خوراند و خوی بد را در او می پرورد؛ سپس بر اثر بوسه زدن ابلیس بردوش ضحّاک، دو مار از دو کتف او می روید و مایۀ رنج وی می شود. پزشکان فرزانه از عهدۀ علاج برنمی آیند تا بار دیگر ابلیس خود را به صورت پزشکی درمی آورد و به نزد ضحّاک می رود و به او می گوید راه درمان این درد و آرام کردن ماران، سیر داشتن آنها با مغز سر آدمیان است. ضحّاک نیز چنین می کند و برای تسکین درد خود به این کار می پردازد. به این ترتیب که هر شب دو مرد را از کهتران و یا مهترزادگان به دیوان او می برند و جانشان را می گیرند و خورشگر، مغز سر آنان را بیرون می آورد و به مارها می خوراند تا درد ضحّاک اندکی آرامش یابد. در اساطیر ایران، مار مظهری است از اهریمن و در این جا نیز بر دوش ضحّاک می روید که تجسّمی است از خوهای اهریمنی و بیداد و منش خبیث . در محیطی که پادشاه بیداد پیشۀ ماردوش به وجود آورده بود، تاریکی و ظلم بر همه جا چیرگی داشت و کسی ایمن نمی توانست زیست. فردوسی تصویری از آن روزهای سیاه را هرچه گویاتر نشان داده است؛ روزگاری که کاوه و هزاران تن دیگر را ناگزیر به بهای جان خویش به نافرمانی و قیام برانگیخت:
چو ضحّاک شد بر جهان شهریار / بر او سالیان انجمن شد هزار
چو: هنگامی که / شهریار: شاه / بر او سالیان انجمن شد هزار: کنایه /
بازگردانی: وقتی ضحّاک پادشاه ایران شد، فرمانروایی او هزار سال به درازا کشید.
نهان گشت کردار فرزانگان / پراگنده شد نام دیوانگان
نهان: پنهان / کردار: رفتار / فرزانه: دانشمند، دانا / فرزانه، دیوانه: تضاد / نام دیوانگان پراگنده شد: کنایه
بازگردانی: روش زندگی و رفتار خردمندان از میان رفت و انسان هایِ دیوخو نام آور شدند(جهان به کام بدکنشان بود).
هنر خوار شد، جادویی ارجمند / نهان راستی، آشکارا گزند
هنر: فضیلت / خوار: پست و بی ارزش / جادوی: جادوگری / گزند: آسیب / نهان، آشکارا: تضاد / هنر، جادوی: تضاد
بازگردانی: هنر و فضیلتهای اخلاقی بیارزش شد، جادوگری ارزش یافت، صداقت از بین رفت و آسیبهای اجتماعی همه جا را گرفت.
برآمد برین روزگار دراز / کشید اژدهافش به تنگی فراز
برآمد: گذشت / دراز: طولانی / دراز، فراز: جناس / اژدهافش: مانند اژدها، تشبیه، منظور ضحاک / فش: مانند، ادات تشبیه /
بازگردانی: روزگار زیادی به این منوال گذشت و (آرام آرام) ضحّاکِ چون اژدها، خوار و بیارزش شد.
چنان بُد که ضحّاک را روز و شب به نام فریدون گشادی دو لب…
بد: بود / روز و شب: تضاد، کنایه از همیشه / دو لب گشودن: کنایه از سخن گفتن / گشودن: باز کردن (بن ماضی: گشود، بن مضارع: گشا)
بازگردانی: اوضاع به گونه ای بود که ضحّاک، روز و شب نام فریدون را بر لب داشت.
ز هر کشوری مهتران را بخواست که در پادشاهی کُند پشت راست
مهتر: بزرگتر، رئیس / در پادشاهی پشت راست کردن: کنایه /
بازگردانی: از همۀ سرزمین ها، بزرگان را فراخواند تا جایگاه خود را در پادشاهی استوار سازد.
از آن پس، چنین گفت با موبدان / که ای پرهنر با گهر بخردان
موبد: روحانی / با گهر: نژاده / بخرد: خردمند /
بازگردانی: سپس به روحانیان گفت: «ای هنرمندانِ نژاده و خردمند …
مرا در نهانی یکی دشمنست / که بر بخردان این سخن، روشن ست
واج آرایی: «ن»
بازگردانی: من به صورت مخفیانه دشمنی دارم و این نکته، بر خردمندان آشکار است…
به سال اندکی و به دانش بزرگ / گَوی، بدنژادی، دلیر و سترگ
گو: پهلوان / سترگ: بزرگ / اندک، بزرگ: تضاد
بازگردانی: سنّ و سال کمی دارد, امّا دانشش بسیار است؛ پهلوانی است بی اصل و شجاع و بزرگ …
یکی محضر اکنون بباید نوشت / که جز تخم نیکی، سپهبد نکشت
محضر: استشهادنامه / تخم نیکی: اضافه تشبیهی / سپهبد: منظور ضحاک / نکشت: نکاشت / نوشت، نکشت: جناس ناهمسان
بازگردانی: استشهادنامه ای باید نوشت که ضحّاک، جز کار نیک، کاری نگزارده است.»
ز بیمِ سپهبد همه راستان / بر آن کار گشتند همداستان
راستان: راستگویان / همداستان: موافق، همرای / بیم: ترس
بازگردانی: از ترس ضحّاک، همه بزرگان کشور، برای انجامِ این کار، با او همرأی و همراه شدند.
بر آن محضر اژدها ناگزیر / گواهی نوشتند بُرنا و پیر
اژدها: استعاره از ضحاک / گواهی: شهادت / برنا: بالغ، جوان / برنا، پیر: تضاد
بازگردانی: به ناچار پیر و جوان، آن استشهادنامۀ ضحّاک را گواهی و تأیید کردند.
هم آنگه یَکایَک ز درگاهِ شاه / برآمد خروشیدنِ دادخواه
یکایک: ناگهان / درگاه: بارگاه / شاه: منظور ضحاک / خروشیدن: فریاد / دادخواه: شاکی، حق جو / برآمد: بلند شد
بازگردانی: همان زمان، ناگهان از دربار ضحاک فریاد شاکی بلند شد.
ستم دیده را پیش او خواندند / برِ نامدارانش بنشاندند
نامدار: سرشناس / ستم دیده: کاوه / مرجع او: ضحاک / بر: کنار
بازگردانی: کاوۀ ستمدیده را نزد ضحّاک فراخواندند و او را پیش بزرگانِ دربار نشاندند.
بدو گفت مهتر به روی دژم / که برگوی تا از که دیدی ستم؟
مهتر: بزرگتر، رئیس، منظور ضحاک / دژم: خشمگین / برگوی: بگو /
بازگردانی: ضحّاک با آشفتگی و خشم از کاوه پرسید: «بازگو که از چه کسی ظلم و ستم دیده ای؟»
خروشید و زد دست بر سر ز شاه / که شاها منم کاوۀ دادخواه!
خروشید: فریاد زد / دست، سر: تناسب / شاها: ای شاه
بازگردانی: (کاوه) فریاد زد و از ظلم و ستم شاه بر سر خود کوبید و گفت: «ای پادشاه، من کاوۀ دادخواه هستم.»
یکی بی زیان مردِ آهنگرم / ز شاه، آتش آید همی بر سرم
بی زیان: بی آزار / آتش بر سرم همی آید: کنایه / آتش: استعاره از گرفتاری و رنج
بازگردانی: آهنگری بیآزارم امّا شاه ظلم و ستم بسیاری به من کرده است.
تو شاهی و گر اژدها پیکری / بباید بدین داستان داوری
گر: یا / اژدهاپیکر: مارچهره / پیکر: هیکل / داوری: قضاوت
بازگردانی: اگر تو پادشاه هستی یا پیکری مثل اژدها داری، باید دربارۀ سرگذشت من قضاوت کنی…
که گر هفت کشور به شاهی تو راست / چرا رنج و سختی همه بهر ماست…
را: نشانه مالکیت و دارندگی / بهر: نصیب، بهره / کشور: اقلیم / راست، ماست: جناس
بازگردانی: که اگر تو پادشاه جهان هستی، چرا از پادشاهی تو، نصیبِ ما فقط رنج و سختی است؟
سپهبد به گفتار او بنگرید / شگفت آمدش کان سخنها شنید
به گفتار بنگرید: حس آمیزی / بنگرید: نگاه کرد / شگف آمدش: تعجب کرد / کان: که آن
بازگردانی: ضحّاک به گفتار او توجه کرد و تعجّب کرد که این سخنان (گستاخانه) را از او می شنود.
بدو باز دادند فرزند او / به خوبی بجُستند پیوند او
بازدادن: پس دادن / مرجع او: کاوه / بدو: به او
بازگردانی: فرزند او را به او بازگرداند و دلش را به دست آوردند. (از کاوه دلجویی کردند.)
بفرمود پس کاوه را پادشا / که باشد بر آن محضر اندر گوا
اندر: در / گوا: شاهد
بازگردانی: سپس ضحّاک به کاوه دستور داد که آن استشهادنامه را گواهی کند.
چو برخواند کاوه، همه محضرش / سَبُک، سوی پیران آن کشورش
چو: هنگامی که / محضر: استشهادنامه / سبک: سریع /
بازگردانی: هنگامی که کاوه استشهادنامه را خواند با سرعت رو به بزرگان کشور کرد و …
خروشید کای پایمردان دیو / بریده دل از ترسِ گیهان خدیو
خروشید: فریاد زد / پایمرد: میانجی در اینجا دستیار/ دیو: استعاره از ضحاک / دل بریده: کنایه / گیهان: جهان / خدیو: شاه / خدیو، دیو: جناس
بازگردانی: فریاد برآورد که: ای پشتیبانان ضحاکِ دیوخو که از خدای جهان نمی ترسید…
همه سوی دوزخ نهادید روی / سپُردید دلها به گفتار اوی
روی نهادن: کنایه / دل سپردن: کنایه / سوی، روی، اوی: جناس / روی، دل: تناسب
بازگردانی: همۀ شما جهنّمی هستید؛ زیرا فرمانهای ضحّاک را برده اید…
نباشم بدین محضر اندر گوا / نه هرگز براندیشم از پادشا
بدین محضر اندر: دو حرف اضافه برای یک متمم / براندیشیدن: ترسیدن
بازگردانی: این استشهاد را گواهی و تأیید نمی کنم و هرگز از پادشاه نمی ترسم.
خروشید و برجَست لرزان ز جای / بدرّید و بسپَرد محضر به پای
جستن: پریدن (بن ماضی جست، بن مضارع جه) / دریدن: پاره کردن / سپردن: طی کردن / به پای سپردن: کنایه از لگدکوب کردن / جای، پای: جناس
بازگردانی: فریاد برآورد و در حالی که از خشم می لرزید، استشهادنامه را پاره کرد و زیر پا انداخت.
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه / بر او انجمن گشت بازارگاه
شد: رفت / انجمن گشت: جمع شد / بازارگاه: چهارسو، مجاز از مردم بازار
بازگردانی: هنگامی که کاوه از دربار شاه بیرون آمد، مردم بازار دور او گرد آمدند.
همی بر خروشید و فریاد خواند / جهان را سراسر، سوی داد خواند
فریاد: کمک / سراسر: همه / خواند: طلب کرد / را: اضافه گسسته / داد: حق و عدالت / خواند: فراخواند / خواند، خواند: جناس همسان
بازگردانی: می خروشید و فریاد می زد و مردم را به داد فرامی خواند.
از آن چرم، کاهنگران پشت پای / بپوشند هنگام زخمِ درای
چرم: مجاز از پیش بند / پشت پا: روی پا / زخم: ضربه / درا: پتک، چکش
بازگردانی: آن (پیش بندِ)چرمی که آهنگران، هنگام ضربه زدن با پتک بر تن می کنند…
همان، کاوه بر سر نیزه کرد / همانگه ز بازار برخاست گرد
برخاست: بلند شد / گرد برخاست: کنایه از انبوهی و جنب و جوش مردم / گرد، کرد: جناس
بازگردانی: کاوه همان را بر سرِ نیزه آویخت، همان گاه بازار را ازدحام و شلوغی فرا گرفت و مردم گرد آمدند.
خروشان همی رفت نیزه به دست / که ای نامداران یزدان پرست
پرستیدن: پرستاری کردن، خدمت کردن / نامدار: سرشناس / خروشان: فریاد زنان / موقوف المعانی
بازگردانی: کاوه در حالی که نیزه به دست داشت، فریاد می زد: که ای بزرگان خداپرست…
کسی کاو هوای فریدون کند / دل از بند ضحّاک بیرون کند
کاو: که او / هوای کسی کردن: میل کسی داشتن، کنایه / بند: فریب و افسون / دل از بند بیرون کردن: کنایه
بازگردانی: هر کسی می خواهد از فریدون طرفداری کند، باید خود را از یوغ بندگی و ظلم و ستم ضحّاک آزاد کند…
بپویید کاین مهتر آهرمن است / جهان آفرین را به دل، دشمن است…
پوییدن: دویدن، حرکت کردن / مهتر: بزرگتر، رئیس / آهرمن: اهریمن / جهان آفرین: آفریدگار /
بازگردانی: حرکت کنید؛ زیرا این پادشاه، شیطان است و به دل دشمن خداست.
همی رفت پیش اندرون مرد گرد / جهانی بر او انجمن شد، نه خُرد
گرد: پهلوان / پیش اندرون: جلو / جهان: مجاز از مردم جهان / انجمن شد: گرد آمد / خرد: اندک / گرد، خرد: جناس
بازگردانی: مرد پهلوان (کاوه)، پیشاپیش می رفت و سپاهی انبوه، گرد او جمع شدند.
بدانست خود کافریدون کجاست / سراندر کشید و همی رفت راست
سر اندر کشیدن: متمایل شدن، کنایه / راست: مستقیم
بازگردانی: کاوه می دانست که مخفیگاه فریدون کجاست؛ برای همین مستقیم به سوی فریدون رفت.
بیامد به درگاه سالار نو / بدیدندش آنجا و برخاست غَو
سالار: سردار، منظور فریدون / غو: فریاد / نو، غو: جناس / مرجع ش: فریدون
بازگردانی: کاوه به پیشگاهِ پادشاه جدید(فریدون) آمد، مردم، او را در آنجا (مخفیگاهش) دیدند و با دیدنِ او فریادِ(خوشحالی) شان بلند شد.
فریدون چو گیتی برآن گونه دید / جهان پیش ضحّاک وارونه دید
بازگردانی: فریدون وقتی جهان را به آن گونه (همه از ضحاک برگشته اند) دید، فهمید که دیگر گیتی به کام ضحاک نیست.
همی رفت منزل به منزل چو باد / سری پر ز کینه، دلی پر ز داد…
چو: مانند / چو باد: تشبیه / سر، دل: تناسب / منزل: جای فرود آمدن / داد: حق و عدالت / باد، داد: جناس / سر: مجاز از قصد
بازگردانی: فریدون به سرعتِ باد، مسیر را مرحله به مرحله طی کرد، در حالی که سرش پر از کینه و انتقام و دلش پر از دادخواهی بود.
همه بام و در، مردم شهر بود / کسی کش ز جنگاوری بهر بود
بام: پشت بام / بام و در: کنایه از همه جا / کش: که او / بهر: بهره، نصیب / شهر، بهر: جناس
بازگردانی: همه پشت بام ها و کوچه ها را مردم پر کرده بودند. کسانی که از جنگاوری بهره ای داشتند.
به شهر اندرون هر که بُرنا بدند / چه پیران که در جنگ، دانا بدند
اندرون: درون / به شهر اندرون: دو حرف اضافه برای یک متمم / برنا: بالغ، جوان / برنا، پیر: تضاد / که: کس / برنا، دانا: جناس
بازگردانی: هر کس در شهر جوان بود، یا از پیرانِ جنگ آزموده بود.
سوی لشکر آفریدون شدند / ز نیرنگ ضحّاک بیرون شدند
شدند: رفتند / نیرنگ: فریب / از نیرنگ بیرون رفتن: کنایه
بازگردانی: به لشکر فریدون پیوستند و از دام و فریب ضحّاک رستند.
پس آنگاه ضحّاک شد چاره جوی / ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی
روی نهادن: کنایه / جوی، سوی، روی: جناس / چاره جوی: تدبیرگر
بازگردانی: سپس ضحّاک به دنبال چاره ای بود و از لشکرگاه به سوی کاخ رفت.
ز بالا چو پی بر زمین بر نهاد / بیامد فریدون به کردار باد
پی: پا / به کردار: مانند، تشبیه /
بازگردانی: همین که (ضحّاک) از بام پایین آمد فریدون به سرعت باد، به سوی او رفت.
بر آن گرزۀ گاوسر دست بُرد / بزد بر سرش ترگ بشکست خرد
گرزه: چماق / گاوسر: سر گرز مانند سر گاو بود / برد، خرد: جناس / دست برد: به کار برد / ترگ: کلاهخود / مرجع ش: ضحاک
بازگردانی: فریدون گرز خود را (که به شکل سر گاو بود) در دست گرفت، بر سر ضحّاک زد و کلاهخود او را شکست.
بیاورد ضحّاک را چون نَوَند / به کوه دماوند کردش به بند
چون: مانند، ادات تشبیه / نوند: اسب تیزرو / بند کردش: به زنجیر کشیدش
بازگردانی: ضحّاک را همچون اسبی به کوه دماوند آورد و آنجا او را به رنجیر کشید.
از او نام ضحّاک چون خاک شد / جهان از بدِ او همه پاک شد
مرجع او: فریدون / چون خاک: تشبیه / مرجع او: ضحاک / خاک، پاک: جناس
بازگردانی: به دست او نام ضحّاک از بین رفت و جهان از بدیهای او (ضحّاک) پاک شد.
سپیده می آید
سپیده می آید
سپیده می آید قالب: غزل
صدای سم سمند سپیده میآید یلی که سینه ظلمت دریده میآید
سمند: نوعی اسب مایل به رنگ زرد / سمند سپیده: اضافه تشبیهی / یل: پهلوان، استعاره از امام زمان / سینه ظلمت: اضافه استعاری / واج آرایی: س، د، کسره (تتابع اضافات) / سم، سمند: تناسب / سپیده، ظلمت: تضاد / دریدن: شکافتن
بازگردانی: آوای پای سپیده بامدادی که همچون سمند است به گوش میرسد. پهلوانی که ظلمت را نابود کرده است فرازمیآید.
گرفته بیرق تابان عشق را بر دوش کسی که دوش به دوش سپیده میآید
بیرق: پرچم / دوش به دوش: همراه / تابان: درخشان / بیرق عشق: اضافه تشبیهی / دوش به دوش سپیده: جانبخشی / واج آرایی: ش / بیرق به دوش گرفتن: کنایه از پیشرو و پیشوا بودن /
بازگردانی: او که همراه سپیده میآید پرچم عشق را بر دوش گرفته و پیشاپیش همه میرسد.
طلوع برکه خورشید تابناک دل است ستاره ای که ز آفاق دیده میآید.
برکه: آبگیر، حوض آب / تابناک: درخشان، نورانی / آفاق: ج افق، کرانه های آسمان / خورشید دل: اضافه تشبیهی / برکه: خورشید: اضافه تشبیهی / ستاره: استعاره از اشک شوق منتظران / آفاق: م افق، کناره / دیده: چشم / مصرع اول: واج آرایی کسره / خورشید، طلوع، تابناک، ستاره، آفاق: تناسب
بازگردانی: اشکی که چون ستاره از گوشه چشم روان میگردد، نشانه ای است از درخششِ معرفت و پاکی (یا عشق) در دلهای منتظران. دل هایی که چون برکه ای برای این معرفت (یا عشق) کوچکند.
بهار آمده با کاروان لاله به باغ به دشت ژاله گل نودمیده میآید
دمیدن: جوانه زدن / نودمیده: تازه روییده / کاروان لاله : جانبخشی / بهار آمده: جانبخشی / ژاله: شبنم / واج آرایی: ب، د
بازگردانی: بهار پیروزی به همراه کاروان لاله ( شهدا ) به باغ زندگی ما آمده است و در دشت ژاله (درمیان مردم) گلهای تازه (فرزندان میهن) رسته است.
به سوی قله بی انتهای بیداری پرنده ای که به خون پر کشیده میآید
بی انتها: بی پایان / قله بیداری: اضافه تشبیهی / پرنده ای که به خون پر کشیده: استعاره از شهید / پرنده، پر: تناسب / واج آرایی: ب /
بازگردانی: انسانهای سبکبالی که خونشان ریخته شده، همچون پرنده به سوی قله بی انتهای بیداری پرواز میکنند.
در آن کران که بود خون عاشقان جوشان شهید عشق سر از تن بریده میآید.
کرانه : کناره، ساحل، مجاز از سرزمین / واج آرایی: د، ش / خون، شهید، سر از تن بریده: تناسب / بود خون جوشان: کنایه از تازه و سرزنده بودن / عاشقان، عشق: اشتقاق
بازگردانی: در سرزمینی که خون عاشقان میجوشد و زنده است، کسی که در راه عشق به شهادت رسیده در حالی که سرش از تنش جدا شده، میآید.
به پاسداری آیین آسمانی ما گزیده ای که خدا برگزیده میآید
گزیده: پسندیده ، انتخاب شده (منظور امام زمان است) / پاسداری: نگهبانی / آیین آسمانی: کیش آسمانی، مذهب آسمانی / گزیده: انتخاب شده / برگزیده: انتخاب کرده / واج آرایی: ا .د / گزیده و برگزیده: اشتقاق / مصرع اول: واج آرایی کسره ( تتابع اضافات)
بازگردانی: برای نگاهبانی از مذهب پاک و ایزدی ما، برگزیده ویژه خدا ( امام زمان عج) میآید و ظهور میکند.
فصل عاشقی
قالب شعر:مثنوی / نوع ادبیات : ادبیات انقلاب اسلامی / لحن خوانش شعر:عاطفی / پیام: بزرگداشت شهیدان و عشق
بیا تا عاشقی را رعایت کنیم / ز یاران عاشق حکایت کنیم
واج آرایی: آ، ع /
بازگردانی: بیا راه و رسم عاشقی را به جای آوریم و عشق را گرامی بداریم واز دوستان عاشق پیشه (آزادگان و شهیدان) سخن بگوییم.
از آن ها که خونین سفر کرده اند / سفر بر مدار خطر کرده اند
مدار: جای دور زدن و گردیدن / واج آرایی: ر / خونین، سفر کردن: کنایه از شهید شدن / سفر بر مدار خطر کردن: کنایه از به جان خریدن خطرات عشق (شهادت)
بازگردانی: از آنانی سخن بگوییم که در راه عشق جان باختند و خطرها را با جان و دل پذیرفتند و جان فشانی کردند.
از آن ها که خورشید فریادشان / دمید از گلوی سحر زادشان
دمیدن : طلوع کردن / سحر زاد: زاییده سحر / فریاد، گلو: تناسب / خورشید فریاد: اضافه تشبیهی / گلوی سحرزاد: تشخیص / فریاد، گلو: تناسب / خورشید، سحر: تناسب / سحر زاد: کنایه از نورانی و معنوی / واج آرایی: ش
بازگردانی: از آن هایی بگوییم که فریاد روشنگرانۀ همچون خورشیدشان از وجود (گلوی) پر از امید و روشنی بخششان بیرون می آید.
چه جانانه چرخ جنون می زنند / دف عشق با دست خون می زنند
جانانه: با همه وجود، از ته قلب، عاشقانه / چرخ جنون: رقص عاشق وار، رقص درویشانه / دف عشق: اضافه تشبیهی (تشبیه فشرده، تشبیه رسا) / دست خون : دست خونین، کنایه از شهادت / دف: ساز کوبه ای / چرخ زدن و دف زدن: کنایه از شادی کردن / مصرع دوم کنایه از عاشقانه جان باختن / واج آرایی: « ن» و «ج » / دف عشق با دست خونین زدن: کنایه از جان فشاری همراه با شادی
بازگردانی: چه عاشقانه به دنبال شوریدگی و رقص مرگ بودند و با از خود گذشتگی و جانفشانی، صدای عشق را به گوش همگان می رسانند و با دست خونین، دف عشق نواختند. (شادمانه و عاشقانه به سوی شهادت می روند)
به رقصی که بی پا و سر می کنند / چنین نغمه عشق سر می کنند
پا، سر : تناسب / نغمه: آواز / نغمه عشق: اضافه تشبیهی / سر کردن: سردادن و آواز خواندن / بی پا و سر رقص کردن: کنایه از با همه وجود رقصیدن، متناقض نما / رقص، نغمه، پا، سر: تناسب
بازگردانی: با همۀ هستی خود رقص مرگ را آغاز می کنند و با شادی از عشق و شهادت سخن می گویند.
هلا منکر جان و جانان ما / بزن زخم انکار برجان ما
هلا: آگاه باش / زخم : ضربه / منکر: انکار کننده / زخم انکار: اضافه تشبیهی( فشرده) / منکر، انکار: اشتقاق / جانان: دلبر / واج آرایی: ج، ن ، ا
بازگردانی: ای کسی که ما دلبر ما (خدا) را انکار می کنی وعشق ما را نمی پذیری، جراحت انکار را بر جان ما بزن (با انکار و نپذیرفتن چنین عشقی وجود ما را می آزاری ولی ما این انکار را مرهمی التیام بخش می دانیم و آزرده نمی شویم)
بزن زخم، این مرهم عاشق است / که بی زخم مردن غم عاشق است
مرهم: التیام دهنده، دارویی که روی زخم گذارند / مرهم بودن زخم: متناقض نما / تشبیه: زخم مثل مرهمی برای عاشق است / تکرار(واژه آرایی): زخم،عاشق / که: زیرا که
بازگردانی: با انکار خود به ما زخم بزن و وجودم را بیازار که این انکار همانند مرهمی، دردهایمان را درمان می کند؛ زیرا عاشقی (آزاده ای) که در راه عشق رنج نبیند و بدون آسیب بمیرد غم بزرگی برایش به شمار می آید.
مگو سوخت جان من از فرط عشق/ خموشی است هان، اولین شرط عشق
فرط،: شدت،فراوانی / فرط، شرط: جناس / تکرار(واژه آرایی): عشق / جان وهان: جناس / جان سوختن: کنایه از رنج کشیدن / خموش: ساکت بودن
بازگردانی: اعتراض نکن از این که از شدت عشق، جانت در رنج است. آگاه باش که نخستین شرط عشق، خاموشی و سکوت است.
ببین لاله هایی که در باغ ماست / خموشند و فریادشان تا خداست
بازگردانی: نگاه کن که این شهیدان که در کشور ما در خاک خفته اند، سخنی نمی گویند، اما راهشان همیشه ادامه دارد و فریادشان تا بی نهایت شنیده می شود.
لاله هایی : استعاره از شهید / باغ: استعاره از میهن و سرزمین / لاله، باغ: تناسب / خاموش بودن و رسیدن فریاد تا خدا: متناقض نما / لاله ها خموشند و فریاد می زنند: جانبخشی / فریاد تا خدا بودن : کنایه از بی نهایت، اغراق
بیا با گل لاله بیعت کنیم / که آلاله ها را حمایت کنیم
بازگردانی: بیایید با عاشقان و شهیدان پیمان ببندیم تا راهشان را ادامه دهیم و و از آن ها و آرمان هایشان پشتیبانی کنیم .
آلاله: شقایق، لاله وحشی / بیعت کردن: پیمان بستن / لاله،آلاله: نماد شهید / واج آرایی «ل» و «ا»
رباعی های امروز
رباعی های امروز
چون سیل ز پیچ و تاب صحرا میرفت / همراه سحر به فتح فردا میرفت
چون سیل: مانند سیل، تشبیه / پیچ و تاب: پیچ و خم / همراه سحر: جانبخشی / فتح: گشایش، پیروزی / فردا: مجاز از آینده
بازگردانی: رود مانند سیل از پیچ و خم صحرا میگذشت. همراه سحر برای پیروز و تسخیر آینده میرفت.
بی تاب نظیر جوشش چشمه دور / این رود به جست و جوی دریا میرفت
بی تاب: پریشان و پرجنب و جوش / نظیر: مانند، تشبیه / چشمه، رود، دریا: تناسب / رود: استعاره از جانباز، انسان آزاده، رزمنده / دریا: استعاره از خدا، معنویت
بازگردانی: این رود پرجنب و جوشب بود و مانند جوشش چشمه دور، به جست و جوی خدا میرفت.
سلمان هراتی
♣♣♣
رازی که خطر کنندگان میدانند / در بازی خون، برندگان میدانند
راز: راز شهادت / خون: مجاز از مرگ / بازی خون: استعاره از جان فشانی / برنده: جان باخته
بازگردانی: تنها برندگان و جان باختگان به راز شهادت پی خواهند برد.
با بال شکسته پر گشودن، هنر است / این را همه پرندگان میدانند
با بال شکسته: کنایه از گرفتاری ها و تنگنا / پر گشودن: کنایه از پرواز کردن
بازگردانی: در تنگناها به کمال رسیدن، هنر و فضیلت است، این سخن مرا همۀ والامردان میدانند.
♣♣♣
ای کعبه به داغ ماتمت، نیلی پوش / وز تشنگی ات، فرات در جوش و خروش
کعبه: جانبخشی / نیلی: سیاه، کبود / جوش و خروش: تب و تاب / ماتم: سوگ / نیلی پوش: کنایه از سوگوار / فرات: جانبخشی / حسن تعلیل
بازگردانی: ای حضرت عباس که کعبه به خاطر از دست دادن تو سیاه پوشیده و رود فرات به خاطر تشنگی تو در هنگام شهادت در تب و تاب است.
جز تو که فرات، رشحه ای از یم توست / دریا نشنیدم که کشد مشک به دوش
رشحه: قطره، چکیده / یم: دریا / فرات، رشحه ای از یم: تشبیه / مشک: انبان / تلمیح به داستان حضرت ابوالفضل در کربلا / واج آرایی حرف «ش» و«د» / یم و فرات و دریا: تناسب
بازگردانی: به جز تو که وجودت دریایی از شناخت و جان فشانی است و فرات در برابر آن قطره ای بیش نیست، تا کنون نشنیده ام که دریا مشک آب بر دوش داشته باشد.
محمدعلی مجاهدی(پروانه)
♣♣♣
از چنبر نفس رسته بودند آنها / بت ها همه را شکسته بودند آنها
چنبر: حلقه / چنبر نفس: اضافه تشبیهی / رستن: نجات یافتن، رها شدن (بن ماضی: رست، بن مضارع: ره) / بت: استعاره از نفس / آنها: جانبازان، رزمندگان
بازگردانی: آن ها(رزمندگان) از همۀ وابستگی های این جهان خود را رها کردند و نفس شان را از میان بردند.
پرواز شدند و پر گشوند به عرش / هر چند که دست بسته بودند آنها
پرواز شدند: تشبیه(ایشان مانند خود پرواز شدند) / پرگشودن: کنایه از پرواز کردن و معراج / عرش: تخت، اورنگ (بارگاه خداوند) / دست بسته: کنایه از در بند
بازگردانی: آن ها هرچند که دست هایشان بسته بود، همچون پرنده ای سبکبال به بارگاه ایزدی پر کشیدند.
مصطفی محدثی خراسانی
به یاد ۲۲ بهمن
آسمان با هفت دستِ گرم و پنهانی دف می زد، و رنگین کمانی از شوق و شور، کلاف ابرهای تیره را از هم باز می کرد .خورشید در جشنی بی غروب ، بربام روشن جهان ایستاده بود، وتولّد جمهوری گل محمّدی را، کِل می کشید.
بیست و دوّم بهمن در هیأت روزی شکوهمند، آرام آرام از یال کوه های بلند و برفگیر فرود آمد و در محوِطه آفتابی انقلاب، ابدی شد .صمیمی ترین فصل زندگی ما در بهمن آغاز شد و مادر سایه خورشیدی ترین مرد قرن به بارِعامِ تفضل و رحمت الهی راه یافتیم و صبح روشن آزادی را به تماشا ایستادیم.
اندک اندک جلوه هایی از تقدیرِ درخشان این نهضت به ملّت ما لبخند زد. حلول این صبح روشن را بزرگ می داریم و یاد ایثارگران سهیم در این حماسه سترگ را – تا همیشه – در خاطره خویش به تابناکی پاس خواهیم داشت .
سیّد ضیاءالدّین شفیعی
آغازگری تنها
آغازگری تنها
اجنبی: بیگانه، خارجی / اذن: اجازه، فرمان / اعطا: واگذاری، بخشش، عطا کردن / افراط: از حد درگذشتن، زیاده روی / التهاب: برافروختگی، زبانه و شعلۀ آتش / اهتزاز: افراشته، جنبیدن ، به اهتزاز آمدن؛ به حرکت درآمدن پرچم / بَختک وار: کابوس وار / تحت الحمایگی: وضعیت یک دولت غالباً ضعیف در تعامل با دولتی قدرتمند، در عرصۀ بین المللی که در چارچوب یک موافقت نامۀ بین المللی، اختیار تصمیم گیری آن دولت در امور سیاست خارجی و امنیّتی به دولت قدرتمند واگذار شده است. / تسخیر: تصرّف کردن، چیرگی / تفریط: کوتاهی کردن در کاری / توازن: تعادل، برابری / جنون: شیفتگی، شیدایی، شوریدگی / چنبره زدن: چنبر زدن، حلقه زدن، حلقه های خُرد یا بزرگ دایره ای شکل زدن / خصال: جمعِ خصلت، خوی ها ، خواه نیک باشد یا بد / دارالسّلطنه: پایتخت، محلّ اقامت پادشاه / درایت: آگاهی، تدبیر / دهشت بار: ترس آور، هراس انگیز / زبونی: فرومایگی، درماندگی / زنبورک: نوعی توپ جنگی کوچک که در زمان صفویه و قاجاریه روی شتر میبستند / شایق: آرزومند، مشتاق / صفیر: بانگ و فریاد، آواز / طاقت فرسا: توان فرسا، غیرقابل تحمّل / غیرت: حمیّت، رشک بردن، تعصّب / کورسو: نور اندک، روشنایی کم / معبد: پرستشگاه، محلّ عبادت / مقرّر: معلوم، تعیین شده / موعد: هنگام، زمان موزون: هم آهنگ، خوش نوا / نهیب: فریاد، هراس، هیبت / وجد: سرور، شادمانی و خوشی / ولایات : جمعِ ولایت؛ مجموعه شهرهایی که تحت نظر والی اداره میشود؛ خطَّه، معادل شهرستان امروزی
در امواج سند
در امواج سند
آموزه هشتم در امواج سند قالب: چهارپاره یا دوبیتی پیوسته
به مغرب، سینه مالان قرص خورشید / نهان میگشت پشت کوهساران
سینه مالان: سینه خیز/ سینه خیزرفتن خورشید: تشخیص /
خورشید هنگام غروب سینه خیز و آرام درپشت کوه ها پنهان میشد.
فرومی ریخت گردی زعفران رنگ / به روی نیزه ها و نیزه داران
گردزعفران رنگ : استعاره از پرتو خورشید /
خورشید نور زرد رنگ خود را مانند گردی زعفران رنگ برروی نیزه ها و سربازانی که نیزه داشتند میپاشید.
نهان می گشت روی روشن روز / به زیر دامن شب در سپاهی
روی روشن روز: جانبخشی / دامن شب: جانبخشی /
چهره روشن روز در پشت پرده سیاهی شب پنهان میشد .
در آن تاریک شب می گشت پنهان / فروغ خرگه خوارزمشاهی
فروغ: روشنایی / خرگه : خیمه بزرگ، سراپرده بزرگ، مجاز از توان وشکوه خوارزمشاهیان.
درآن شب سیاه درخشش خیمه (حکومت) خوارزمشاهیان هم خاموش میشد و از بین میرفت.
اگر یک لحظه امشب دپر جنبد / سپپده دم جهان در خون نشپند
جهان: مجاز از مردم جهان / در خون نشستن: کنایه ازکشته شدن، نابودشدن
اگر امشب خوارزمشاه به موقع راه چاره ای نیابد، فردا بامداد مغولان همه جای ایران و مردم را به خاک و خون میکشند.
به آتش های ترک و خون تازیک / ز رود سند تا جیحون نشیند
/ ازرود سند تا جیحون مجاز از سراسر ایران/ آتش های ترک: استعاره از فتنه ها و ویرانگری های مغول / تازیک: لفظی است ترکی، تازی، غیرترک به ویژه فارسی زبانان / سند: نام رودی / جیحون: آمودریا
با آتش جنگ مغول و خون ایرانی هایی که کشته شده اند رود سند تا جیحون در خون فروخواهد رفت.
به خوناب شفق در دامن شام / به خون آلوده ایران کهن دید
شفق: سرخی آسمان هنگام غروب خورشید / خوناب شفق: اضافه تشبیهی /
جلال الدین هنگام غروب به سرخی آسمان نگاه کرد و با خود فکر کرد که چگونه ایران با عظمت درخون فرو خواهد رفت.
در آن دریای خون در قرص خورشید / غروب آفتاب خویشتن دید
دریای خون: استعاره از سرخی شفق هنگام غروب / غروب آفتاب خویشتن: کنایه از نابودی / بیت اغراق دارد
هنگام غروب آفتاب و دریای خونی که از کشته شدگان در نظرش پدیدار شده بود نابودی خورشید حکومت خود را هم دید.
چه اندیشید آن دم، کس ندانست / که مژگانش به خون دیده تر شد
دم: نفس، مجاز از لحظه / دیده: چشم / خون دیده: اشک، کنایه از به شدت گریستن /
کسی نفهمید که جلال الدین در آن لحظه با خودش چه فکری کرد که از شدت ناراحتی خونابه، مژه هایش را خیس کرد.
چو آتش در سپاه دشمن افتاد / ز آتش هم کمی سوزنده تر شد
چو آتش: تشبیه /
جلال الدین مانند آتش حتی سوزنده تر از آن به سپاه دشمن حمله کرد.
در آن باران تیر و برق پولاد / میان شام رستاخیز می گشت
باران تیر: اضافه تشبیهی / پولاد: مجاز از شمشیر / شام رستاخیز: استعاره ازشور وغوغای جبهه جنگ /
جلال الدین در میدانی که تیرها مانند باران بر او میباریدند و شمشیرها درخشیدند، در میدان جنگ که مانند روز قیامت بود میجنگد.
در آن دریاى خون در دشت تاریک / به دنبال سر چنگیز می گشت
دریای خون: استعاره از میدان جنگ / به دنبال سر چنگیزمی گشت: به دنبال نابودی چنگیز بود
در آن شب و دشت تاریک که از کشته شدگان مانند دریای خون شده بود جلال الدین به دنبال چنگیز میگشت تا سر از تنش جدا کند.
بدان شمشیر تیز عافیت سوز / در آن انبوه، کار مرگ می کرد
کار مرگ کردن: کنایه ازکشتن / انبوه: ازدحام / عافیت: تندرستی
جلال الدین با شمشیر برّنده و کشنده اش سربازان مغول را میکشت و نابود میکرد.
ولی چندان که برگ از شاخه می ریخت / دو چندان می شکفت و برگ میکرد
برگ: استعاره از تک تک سربازان مغول / شاخه: استعاره از سپاه مغول / برگ می کرد: برگ تولید می کرد
اما آنقدر تعداد سربازان مغول زیاد بود که هر چه میکشت چندین نفر جای کشته شده ها را میگرفتند.
میان موج می رقصید در آب / به رقص مرگ، اخترهای انبوه
اختر: ستاره / رقصیدن ستاره: جانبخشی /
به رود سند می غلتید بر هم / ز امواج گران کوه از پی کوه
گران: سنگین، عظیم / کوه: استعاره از موج بزرگ
رود سند با موج های بزرگ و ترسناکش مانند کوه ها روی هم میغلتیدند .
خروشان، ژرف، بی پهنا، کف آلود / دل شب می درید و پیش می رفت
ژرف: عمیق / دل شب: سیاهی شب یا نیمه شب، اضافه استعاری و تشخیص
رود سند در حالی که میخروشید و بسیار عمیق و وسیع و کف آلود بود دل شب را میشکافت و به راهش ادامه میداد.
از این سدّ روان، در دیده شاه / ز هر موجی هزاران نیش می رفت
سد روان: استعاره از رود سند / نیش در دیده رفتن: کنایه از آزار و اذیت دیدن / موج مانند نیش در دیده شاه میرفت
هر موج این رود مانند سدّی راه جلال الدین را بسته بود و هر موج مانند هزاران نیش بر چشمان جلال الدین فرومیرفت.
ز رخسارش فرومی ریخت اشکی / بنای زندگی بر آب می دید
بنای زندگی: اضافه تشبیهی / بنای زندگی بر آب میدید: کنایه از زندگی خود را ناپایدار میدید
اشک از چشمان او جاری میشد و پایان زندگی خود را نیز حس میکرد.
در آن سیماب گون امواج لرزان / خیال تازه ای در خواب می دید
سیماب: جیوه / سیماب گون: مانند جیوه /
جلال الدین در میان امواج جیوه ای رنگ و ناآرام سند فکر تازه ای به ذهنش رسید.
شبی آمد که می باید فدا کرد / به راه مملکت فرزند و زن را
مملکت: کشور / فرزند، زن: تناسب
شبی رسیده است که باید در راه کشور زن و فرزندانش را قربانی کند.
به پیش دشمنان استاد و جنگید / رهاند از بند اهریمن، وطن را
اهریمن: شیطان، استعاره از دشمن / استاد: مخفف ایستاد، ایستادگی کرد / رهاند: نجات داد / بند: اسارت
در برابر این دشمنان ایستادگی کرد و کشور را از دست شیطان نجات داد.
شبی را تا شبی با لشکری خرد / ز تن ها سر، ز سر ها خود افکند
خود: کلاه خود / خرد: کوچک / تن، سر: تناسب
جلال الدین یک شبانه روز همراه یاران اندک خود سر از تن مغول ها و کلاهخود از سر ایشان جدا کرد و آنها را کشت.
چو لشکر گرد بر گردش گرفتند / چو کشتی، باد پا در رود افکند
چو کشتی: تشبیه / بادپا: کنایه از اسب
وقتی سپاهیان مغول پیرامون او را گرفتند، اسب تندروی خود را مانند کشتی به دریا زد.
چو بگذشت، از پس آن جنگ دشوار / از آن دریای بی پایاب، آسان
دشوار، آسان: تضاد / دریا: رود بزرگ / پایاب: ته آب که پای بر زمین رسد / بی پایاب: عمیق
وقتی که جلال الدین از آن جنگ سخت خود را نجات داد و به آسانی از آن رود عمیق گذشت.
به فرزندان و یاران گفت چنگیز / که گر فرزند باید، باید این سان
سان: مانند، گونه
چنگیز به یاران و فرزندان خود گفت: اگر وجود فرزند لازم است باید مانند جلال الدین دلاور باشد.
بلی، آنان که از این پیش بودند / چنین بستند راه ترک و تازی
تازی: عرب
آری، آنانی که پیش از ما در این سرزمین زندگی میکردند، این گونه در برابر تاخت و تاز دشمنان ایستادگی کردند.
از آن، این داستان گفتم که امروز / بدانی قدر و بر، هیچش نبازی
باختن: از دست دادن
به این خاطر این داستان را برای شما میگویم که امروز قدر میهن را بدانی و آن را به خاطر هیچ از دست ندهی.
به پاس هر وجب خاکی از این ملک / چه بسیار است، آن سرها که رفته
به پاس: به خاطر / ملک: سرزمین / سر: مجاز از سرباز شجاع /
برای حفظ و پاسداری هر وجب از این خاکِ کشور انسانهای بزرگ و دلاوری کشته شده اند.
ز مستی بر سر هر قطعه زین خاک / خدا داند چه افسرها که رفته
زمستی: از روی عشق وعلاقه به وطن / افسر: تاج و کلاه پادشاهان، صاحب منصب، مجاز از سرداران
ازعشق این آب و خاک و پاسداری از هر بخش این سرزمین خدا میداند که چه انسانهای بزرگی جنگیدند و جان دادند.
چو سرو باشد آزاد
حکیمی را پرسیدند: را به معنای از / نامور: نامدار، مشهور / عَزَّ و جَل: گرامی است و بزرگ / برومند: دارای میوه / ثمره: بر، میوه/ معینّ: مشخص / به وجودِ آن تازه آید: با وجود آن طراوت و شادابی میگیرد/عدم: نبود / وجود، عدم: تضاد
به آنچه می گذرد دل منه که دجله بسی / پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد
دل نهادن: کنایه از علاقمند شدن، دلبستگی شدن / که: زیرا / بسی: بسیار /
به آنچه پایدار نیست دل بسته نشو زیرا دجله بسیار پس از خلیفه در بغداد روان خواهد بود.(ما میمیریم اما دنیا میماند)
گرت ز دست برآید، چو نخل باشد کریم / ور ز دست نیاید، چو سرو باش آزاد
گرت: اگر تو؛ جهش ضمیر/ دست: مجاز از توان و نیرو / چو نخل: تشبیه / کریم: بخشنده، وجه شبه / ور: و اگر / آزاد: وجه شبه / واج آرایی / نخل، سرو: تناسب
اگر توانش را داری، مانند نخل بخشنده باشد و اگر توانش را نداری، مانند سرو آزاده باش
باران محبت
باران محبت
حق تعالی چون اصناف موجودات میآفرید، وسایط گوناگون در هر مقام بر کار کرد. چون کار به خلقت آدم رسید، گفت «انی خالق بشرا من طین» خانه آب و گل آدم من میسازم. جمعی را مُشتبه شد گفتند: «نه همه تو ساخته ای؟»
اصناف: ج صنف، انواع، گونه ها / وسائط: ج واسطه، ابزارها / مَقام: جایگاه، موضع / بر کار کرد : به کار برد / إنّی خالقٌ بشراً مِن طین : من بشری از خاک میآفرینم، تضمین / خالق: آفریننده / طین: خاک / مشتبه: به اشتباه افتادن، اشتباه کننده/ خانه آب و گل آدم: کالبد انسان / نه همه تو ساخته ای: آیا تو همه را نساخته ای؟ ، استفهام انکاری/
بازگردانی: خداوند زمانی که انواع موجودات را میآفرید در ساختن هر چیز از واسطه و وسیله ای استفاده کرد. وقتی نوبت به آفرینش انسان رسید، فرمود من بشری از گل میآفرینم. آب وگل (جسم) انسان را بدون واسطه خلق میکنم. گروهی به اشتباه افتادند و گفتند: مگر همه موجودات را تو نیافریده ای؟!
گفت: اینجا اختصاصی دیگر هست که این را به خودی خود میسازم بی واسطه، که در او گنج معرفت تعبیه خواهم کرد.
معرفت: شناخت، عشق، درک حقیقت / تعبیه : جاسازی، قرار دادن
بازگردانی: این جا مختص من است. من به تنهایی آن را میسازم؛ زیرا در آن گنج شناخت جاسازی خواهم کرد.
پس جبرئیل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور. جبرئیل-علیه السلام- برفت؛ خواست که یک مشت خاک بردارد. خاک جبرئیل را گفت: ای جبرئیل چه میکنی؟
گفت: تو را به حضرت میبرم که از تو خلیفتی میآفریند.
حضرت: بارگاه، آستانه، پیشگاه
بازگردانی: پس خداوند به جبرئیل فرمان داد که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیار. جبرئیل (ع) رفت و خواست که یک مشت خاک از زمین بردارد. خاک به جبرئیل گفت: ای جبرئیل چه کار میکنی؟ – جبرئیل گفت: تو را به بارگاه خداوند میبرم که از تو جانشین میآفرینند.
خاک سوگند برداد به عزت و ذوالجلالی حق مرا مبر که من طاقت قرب ندارم و تاب آن نیارم. من نهایت بعد اختیار کردم که قرب را خطر بسیار است.
عزّت: گرامی بون / ذوالجلالی: بزرگواری / طاقت: توان / قرب: نزدیکی / تاب: تحمل / نهایت: پایان / بعد: دوری / قرب، بعد: تضاد / اختیار کردم: برگزیدم
بازگردانی: خاک قسم داد و گفت به گرامی بون و بزرگواری خداوند تو را سوگند می دهم که مرا همراه خود نبر؛ زیرا من توان نزدیکی به خداوند را ندارم و آن را تحمل نمیکنم. من پایان دوری را برگزیدم زیرا در نزدیکی خطرهای بسیاری هست.
جبرئیل چون ذکر سوگند شنید به حضرت بازگشت. گفت خداوندا، تو داناتری خاک تن درنمیدهد. میکائیل را بفرمود تو برو او برفت. هم چنین سوگند برداد. اسرافیل را فرمود تو برو او برفت هم چنین سوگند برداد برگشت.
ذکر: یاد کردن، گفتن / تن در دادن: پذیرفتن /
بازگردانی: جبرئیل هنگامی که ذکر سوگند را شنید به بارگاه خداوند بازگشت. گفت خداوندا، تو داناتری خاک نمیپذیرد. به میکائیل فرمود تو برو او رفت. همچنین خاک میکائیل را سوگند داد. خداوند به اسرافیل فرمود تو برو؛ او رفت خاک اسرافیل را سوگند داد اسرافیل برگشت.
حق- تعالی-عزرائیل را بفرمود برو اگر به طوع و رغبت نیاید به اکراه و اجبار برگیر و بیاور.
طوع: میل، فرمانبرداری / اکراه: زور /
بازگردانی: خداوند به عزرائیل دستور داد که برو اگر به میل و رغبت نیامد او را به زور و اجبار بیاور.
عزرائیل بیامد و به قهر یک قبضه خاک از روی جمله زمین برگرفت. آن خاک را میان مکه و طائف فرو کرد. عشق حالی دو اسبه میآمد.
قبضه: مشت / جمله: همه / فروکرد: داخل کرد / دواسبه: کنایه از تند و تیز
بازگردانی: عزرائیل آمد و به زور و غلبه یک مشت خاک را از تمامی زمین برداشت؛ سپس آن را در زمینی میان مکه و طائف پنهان کرد. عشق تند و سریع میآمد.
جملگی ملایکه را در آن حالت انگشت تعجب در دندان تحیر بماند که آیا این چه سرّ است که خاک ذلیل را به حضرت عزت به چندین اعزاز میخوانند و خاک در کمال مذلت و خواری، با حضرت عزت و کبریایی، چندین ناز میکند و با این همه، حضرت غنا دیگری را به جای او نخواند و این سرّ با دیگری در میان ننهاد.
جملگی: همه / تحیر: حیران بودن / سرّ: راز / ذلیل: فرومایه / اعزاز: بزرگداشت / مذلت: خواری / کبریا: بارگاه خداوند / غنا: بی نیازی / در میان نهادن: کنایه از مطرح کردن
بازگردانی: همگی فرشتگان از کار خداوند در شگفت ماندند که این چه رازی است که خاک فرومایه را به بارگاه خداوندی با چندین بزرگداشت و احترام صدا میکنند و خاک در کمال فرومایگی و پستی، با خداوند، این چنین ناز میکند و با این همه، خداوند بی نیاز دیگری را به جای او صدا نمیکند و این راز را برای دیگری مطرح نمیکند.
الطاف الوهیت و حکمت ربوبیت به سر ملایکه فرو میگفت «انی اعلم ما لا تعلمون» شما چه دانید ما را با این مشتی خاک چه کارها از ازل تا ابد در پیش است؟ معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است.
الطاف: ج لطف / الوهیت: خداوندی / حکمت: دانش / ربوبیت: پروردگاری / ازل، ابد: تضاد / ازل: گذشته بسیار دور و بی آغاز / ابد: آینده بسیار دور و بی پایان
بازگردانی: لطف خداوندی و دانش الهی به قلب فرشتگان الهام میکرد که من چیزی میدانم که شما نمیدانید. ای فرشتگان، شما چه آگاهی دارید که ما (خداوند) از روز نخست آفرینش(ازل) تا انتهای آن(ابد) با این یک مشت خاک (انسان) چه کارهایی پیش رو داریم. عذر شما پذیرفته است، زیرا شما سرو کاری با عشق نداشته اید.
روزکی چند صبر کنید تا من بر این یک مشت خاک، دست کاری قدرت بنمایم تا شما در این آینه نقش های بوقلمون بینید. اول نقش آن باشد که همه را سجده او باید کرد.
خاک: مجاز از کالبد انسان / نقش: استعاره از آفرینش آدم / بوقلمون: گوناگون و رنگارنگ
بازگردانی: چند مدتی صبر کنید تا من قدرت خود را در این یک مشت خاک به شما نشان دهم تا شما جلوه های گوناگون و نقش های رنگارنگ در آیینه آفرینش انسان ببینید. نخستین نقش و جلوه آن است که همه شما (فرشتگان) باید به او(انسان) سجده کنید.
پس از ابر کرم باران محبت بر خاک آدم بارید و خاک را گل کرد و به ید قدرت در گل از گل دل کرد.
ابر کرم: اضافه تشبیهی / باران محبت: اضافه تشبیهی / خاک آدم: مجاز از کالبد آدم / ید: دست / قدرت: توان و نیرو / دل کرد: دل ساخت
بازگردانی: پس خداوند از ابر کرم و لطف خود باران محبت را بر خاک آدم بارید و آن خاک را به گل تبدیل کرد و با دست قدرتمند خود از گل، دل را خلق کرد.
از شبنم عشق خاک آدم گل شد / صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
شبنم عشق: اضافه تشبیهی / صد: کنایه از بسیار / فتنه: بلا و گرفتاری / شور: هیجان و شوق
بازگردانی: وجود خاکی انسان را با عشقی که همانند شبنم بود درهم آمیخت(سرشت). به همین سبب عشق فتنه ها و شورها در جهان پدید آمد.
سرنشتر عشق بر رگ روح زدند / یک قطره فرو چکید و نامش دل شد
نشتر: نیشتر، گونه ای تیغ / رگ روح: اضافه استعاری /
معنی: از آمیزش عشق الهی و روح انسانی قطره ای حاصل گردید که دل نام گرفت.
جمله در آن حالت متعجب وار مینگریستند که حضرت جلت به خداوندی خویش در آب و گل آدم چهل شباروز تصرف میکرد.
و در هر ذره از آن گل دلی تعبیه میکرد و آن را به نظر عنایت پرورش میداد و حکمت با ملایکه میگفت: شما در گل منگرید در دل نگرید.
جمله: همه / متعجب وار: با تعجب / مینگریستند: نگاه میکردند / جلت: بزرگواری / تصرف میکرد: دست کاری میکرد/ تعبیه: جاسازی / عنایت: توجه / حکمت: دانش و راز
بازگردانی: تمامی موجودات عالم بالا در آن حال با تعجب نگاه میکردند که پرورد گار بزرگ با قدرت خدایی خود چهل شبانه روز مشغول ساختن گل انسان بود. و درهر ذره از گل آدم دلی میساخت و آن را با نظر و توجه پرورش میداد و دانش و حکمت به فرشتگان میآموخت و (گوشزد میکرد) که شما به گل (قالب و جسم ظاهری انسان) نگاه نکنید. به دل نگاه کنید (توجه کنید).
گر من نظری به سنگ بر، بگمارم / از سنگ دلی سوخته بیرون آرم
نظر: نگاه / گماردن: مشغول کردن، منصوب کردن / سوخته: کنایه از عاشق
بازگردانی: اگر من به سنگ هم توجه بکنم، آن سنگ سخت را تبدیل به دلی سوخته و عاشق خواهم کرد.
اینجا عشق معکوس گردد. اگر معشوق خواهد که از او بگریزد، او به هزار دست در دامنش آویزد. آن چه بود که اول میگریختی و این چیست که امروز درمیآویزی؟
معکوس: وارون / هزار دست: کنایه از با همۀ توان / در دامنش آویزد: کنایه از گرفتن و چنگ زدن /میگریختی: فرار میکردی / میگریختی، درمیآویزی: تضاد
بازگردانی: در این جا عشق وارونه عمل میکند. اگر معشوق بخواهد که از عاشق فرار کند، عاشق با همه توان او را میگیرد. آن چه بود که اول فرار میکردی و این چیست که امروز چنگ زده ای و رها نمیکنی؟
– آن روز گل بودم، میگریختم، امروز همه دل شدم، درمیآویزم.
بازگردانی: آدم میگوید: آن روز گل بودم، فرار میکردم. امروز همه دل شده ام. خدا را رها نمیکنم.
همچنین هر لحظه از خزاین غیب گوهری در نهاد او تعبیه میکردند تا هر چه از نفایس در خزاین غیب بود در آب و گل آدم دفین کردند، چون نوبت به دل رسید، گل آدم را از بهشت بیاوردند و به آب حیات ابدی سرشتند و به آفتاب نظر بپروردند.
خزاین: ج خزینه ، گنجینه ها / غیب: نهان / گوهر: جواهر، استعاره از هر چیز ارزشمند / نهاد: ذات / نفایس: ج نفیس، گران بها آب و گل: مجاز از کالبد / دفین کردن: دفن کردن / حیات: زندگی / سرشتند: آمیختند / آفتاب نظر: اضافه تشبیهی / بپروردند: پرورش دادند.
بازگردانی: همچنین هر لحظه از گنجینه های الهی، جواهری در ذات انسان جاسازی میکردند تا هر چیز گران بها که در گنجینه الهی بود در آب و گل آدم نهادند، زمانی که نوبت به دل رسید، گل آدم را از بهشت آوردند و با آب زندگانی ابدی آمیختند و با آفتاب نظر خداوندی پرورش دادند.
چون کار دل به این کمال رسید گوهری بود در خزانه غیب که آن را از نظر خازنان پنهان داشته بود. فرمود که آن را هیچ خزانه لایق نیست الا حضرت ما یا دل آدم.
کمال: کامل بودن / گوهر: جواهر / خزانه: گنجینه / غیب: نهان / خازن: نگه دارنده، نگهبان / الا: مگر / حضرت: بارگاه
بازگردانی: چون آفرینش انسان به این مرحله از تکامل رسید، عشق همانند گوهری بود در گنجینه غیب که خداوند آن را از نگهبانان (فرشتگان) پنهان کرده بود. نگاهداری آن را خود خداوند به عهده گرفته بود؛ زیرا که هیچ خزانه ای شایسته آن گوهر(عشق) نبود مگر خداوند یا دل انسان.
آن چه بود؟ گوهر محبت بود که در صدف امانت معرفت تعبیه کرده بودند و بر ملک و ملکوت عرضه داشته هیچ کس استحقاق خزانگی و خزانه داری آن گوهر نیافته خزانگی آن را دل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود و به خزانه داری آن جان آدم شایسته بود.
گوهر محبت: اضافه تشبیهی / صدف امانت: اضافه تشبیهی / ملک و ملکوت: کنایه از همگان / عرضه داشتند: ارائه کردند / استحقاق: لیاقت / خزانگی: نگهداری / گوهر: جواهر / لایق: شایسته / آفتاب نظر: اضافه تشبیهی / آفتاب نظر: اضافه تشبیهی
بازگردانی: آن چه بود؟ عشق بود که به عنوان امانت الهی جاسازی کرده بودند و بر همۀ موجودات ارائه کرده بودند، هیچ کس شایسته نگهداری آن گوهر نبود. فقط دل آدم شایسته نگهداری آن بود. دلی که با آفتاب نظر الهی پرورده شده بود و جان آدم شایسته نگهداری از آن بود.
ملایکه مقرب، هیچ کس آدم را نمیشناختند. یک به یک بر آدم میگذشتد و میگفتند: «آیا این چه نقش عجیبی است که مینگارند؟»
ملایکه: فرشتگان / مقرب: نزدیک به خدا / نگاشتن: نقاشی کردن (بن ماضی: نگاشت، بن مضارع: نگار)
بازگردانی: فرشتگان نزدیک به خداوند هیچ کس آدم را نمیشناختند. یکی یکی از کنار آدم میگذشتد و میگفتند: « این چه موجود عجیبی است که آن را میسازند؟»
آدم به زیر لب آهسته میگفت: اگر شما مرا نمیشناسید، من شما را میشناسم. باشید تا من سر از خواب خوش بردارم، اسامی شما را یک به یک برشمارم.
زیر لب: کنایه از یواش و آرام
بازگردانی: آدم زیر لب و آهسته میگفت: اگر شما مرا نمیشناسید، من شما را میشناسم. صبر کنید تا من زنده شوم، نام های شما را یکی یکی بازگو میکنم.
هر جند که ملایکه در او نظر میکردند، نمیدانستند که این چه مجموعه ای است تا ابلیس پرتلبیس یک باری گرد او طواف میکرد. چون ابلیس گرد جمله قالب آدم برآمد. هر چیزی را که بدید دانست که چیست؛ اما چون به دل رسید، دل را بر مثال کوشکی یافت. هر چند کوشید که راهی یابد تا در درون دل در رود هیچ راه نیافت.
بر مثال: همانند / کوشک: کاخ / در رود: داخل شود
بازگردانی: هر چه قدر فرشتگان با دقت به انسان مینگریستند نمیتوانستند به حقیقت آدم پی ببرند تا اینکه شیطان فریبکار یک بار به دقت او را ورانداز کرد (گرداگرد آدم گشت) هر چیزی را که دید فهمید که چیست؛ اما چون به دل آدم رسید، دل را همانند کاخی یافت. هر چه کوشید که راهی بیابد تا درون دل داخل شود، هیچ راه نیافت.
ابلیس با خود گفت هر چه دیدم سهل بود؛ کار مشکل این جاست. اگر ما را وقتی آفتی رسد، ازین شخص ازین موضع تواند بود و اگر حق تعالی را با این قالب سر و کاری باشد یا تعبیه ای دارد درین موضع تواند داشت. با صد هزار اندیشه نومید از در دل بازگشت.
سهل: آسان / آفت: زیان / شخص: فرد / موضع: جا /هزار: کنایه از بسیار /
بازگردانی: با خود گفت هر چه را که دیدم شناخت آن آسان بود. کار مشکل این جاست (دل ). اگر روزی به ما آسیبی برسد از این جایگاه (دل) خواهد بود و اگر خداوند بخواهد با انسان رابطه و سر و کاری داشته باشد یا چیزی را میخواهد در آدم جاسازی کند، این مکان خواهد بود.
ابلیس را چون در دل آدم بار ندادند و دست رد به رویش باز نهادند مردود همه جهان گشت.
بازگردانی: چون شیطان را به دل انسان راه ندادند و او را نپذیرفتند از طرف همه جهانیان رانده شد.
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوسـت
قلب شعر: غزل / بنما: نشان بده،(بن ماضی: نمود، بن مضارع: نما) / رخ: چهره / که: زیرا / باغ، گلستان: تناسب، استعاره از تن و چهره یار / بگشا: باز کن،(بن ماضی: گشود، بن مضارع: گشا) / لب گشودن: کنایه از خندیدن و سخن گفتن / رخ، لب: تناسب / قند: استعاره از خنده و سخن شیرین / جابجایی ضمیر در بیشتر بیتها دیده میشود.
چهره ات را نشان بده که آرزوی باغ و گلستان دارم. سخن بگو؛ زیرا آرزوی خنده و سخن زیبای فراوان تو را دارم.
ای آفتاب حســــــن برون آ دمی ز ابر کان چهره مشعــشع تابانم آرزوسـت
ای آفتاب حسن: استعاره از دلبر / حسن: زیبایی / برون آ: بیرون بیا / دم: نفس، مجاز از لحظه / از پشت ابر بیرون بیا: کنایه از اینکه خودت را آشکار کن/ مشعــشع: درخشان، تابان / تابان: تابنده / آفتاب، ابر: تناسب
ای دلبری که مانند آفتاب زیبا هستی، خودت را نشان بده، زیرا چهره درخشان و تابان تو را آرزو دارم.
گفتی ز ناز بیش مـــرنجان مـــرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
از ناز: با ناز و افاده / بیش: بیشتر از این / مرنجان: رنج نده /
از روی ناز گفتی بیش از این من را مرنجان و برو. آن سخن تو را میخواهم که گفتی بیش از این من را مرنجان.
زین همرهان سستعناصر دلم گرفت شیر خدا و رســتم دســتانم آرزوست
زین: از این / سستعناصر: بی اراده، بی غیرت، کاهل / دلم گرفت: اندوهگین شدم / شیر خدا: استعاره از شمس / رستم دستان: استعاره از شمس / رستم دستان: رستم پسر دستان / واج آرایی: س
از این همراهان بی اراده اندهگین شدم. شمس را میخواهم که مانند شیر خدا و رستم دستان است.
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم وانسانم آرزوسـت
دی: دیشب / شیخ: پیر / گرد: پیرامون / کز: که از دیو: اهریمن، استعاره از انسان پلید / دد: درنده، استعاره از انسان ستمگر / ملول: خسته
دیشب پیر با چراغ پیرامون شهر میگشت و میگفت از انسانهای پلید و ستمگر خسته ام و انسانی را جستجو میکنم.
گــفتند یافت مینشود جــستهایم ما گفت آنکه یافت مینشودآنم آرزوست
جستهایم: جستجو کرده ایم،(بن ماضی: جست، بن مضارع: جوی) /
گــفتند یافت نمیشود، ما همه جا را جسته ایم. گفت آن کس که یافت نمیشود، آن را میخواهم.
پنهان زدیدهها و همه دیدهها ازاوست آن آشکــار صنعت پنهــانم آرزوست
دیده: چشم / آشکار صنعت پنهــان: متناقض نما / صنعت: هنر، ساختن / پنهان، آشکار: تضاد
خداوند پنهان از چشم است و همه چشم ها از خداست. آرزوی آن هنری را دارم که آشکاری است و در عین حال پنهان.
پروردۀ عشق
پروردۀ عشق
چون رایت عشق آن جهانگیر / شد چون مه لیلی آسمان گیر
چون: هنگامی که / رایت: درفش، پرچم، بیرق / جهانگیر: گیرنده جهان، فتح کننده دنیا، منظور مجنون است / چون مه لیلی: تشبیه / مه: ماه، استعاره از چهره و زیبایی / آسمان گیر: کنایه از پرآوازه
وقتی آوازه عشق مجنون که همچون پرچم بود مانند زیبایی لیلی در جهان بپیچید،
برداشــته دل ز کـــار او بخت / درمانده پدر به کار او سخت
بخت دل ز کار او برداشته: جانبخشی، کنایه از ناامید شده / درمانده: درمانده شده / سخت: به سختی
بخت و اقبال از او ناامید شده و پدر نیز در کار عشق او به سختی درمانده شده بود.
خویشــان همــه در نیاز با او / هر یک شده چـارهساز با او
خویشان: خویشاوندان، بستگان / نیاز: دعا / چارهساز: چاره یاب
بستگان و خویشاوندان مجنون که دعا با پدر در فکر راه چاره بودند.
بیچـــارگی ورا چـــو دیدند / در چارهگــری زبان کـشیدند
بیچارگی: درماندگی، بدبختی / ورا: وی را / چارهگری: تدبیر، مصلحت اندیشی، چاره یابی / زبان کشیدند: سخن گفتند
بستگان هنگامی که درماندگی پدر را مشاهده کردند برای چاره جویی به سخن گفتن پرداختند.
گـــفتند بـه اتفـــاق یک ســـر / کز کعبه گشاده گردد این در
به اتفاق: همه با هم یک سر: همه، سراسر، تماما / کز: که از / گشاده: باز
بستگان همگی با هم نظر دادند که مشکل مجنون و بیماری عشق او با توسل به کعبه برطرف میشود.
حاجت گـه جمله جهان اوست / محراب زمین و آسمان اوست
حاجت گه: محل براورده شدن حاجت / جمله: همه / جهان: مجاز از مردم جهان / محراب: قبله گاه / زمین و آسمان: مجاز از موجودات، تناسب.
کعبه محل برآورده شدن خواسته همه جهانیان و عبادتگاه همه مردم است
چون موسم حج رسید برخاست / اشتر طلبید و محمل آراست
موسم: زمان، هنگام، فصل / برخاست: بلند شد، بن ماضی: برخاست، بن مضارع: برخیز / اشتر: شتر / محمل: کجاوه / آراست: آماده کرد، (بن ماضی: آراست، بن مضارع: آرا)
زمانی که فصل حج فرارسید، پدر مجنون حرکت کرد و شتر خواست و کجاوه ای فراهم کرد.
فرزند عـــزیز را به صــد جهد / بنشاند چو ماه در یکی مهد
صد: کنایه از بسیار / جهد: کوشش / چو ماه: تشبیه / مهد: کجاوه / مهد، جهد: جناس.
پدر، فرزند گرامی خود را با تلاش بسیار و همچون ماه به زیبایی در کجاوه نشاند.
آمد سوی کعبه سینه پرجوش / چون کعبه نهاد حلقه بر گوش
سینه: مجاز از دل / پرجوش: نگران، پرتب و تاب / چون کعبه: تشبیه / حلقه بر گوش: کنایه از بندگی / سینه، گوش: تناسب / جوش، گوش: جناس / نهادن: (بن ماضی: نهاد، بن مضارع: نه)
پدر با سینه ای پر از درد و ناله و به سوی کعبه آمد و خانه خدا را همچون غلامی حلقه به گوش در آغوش کشید و به آن متوسل شد.
گفت ای پسراین نه جای بازیست / بشتاب که جای چاره سازیست
نه جای بازیست: شوخی نیست / بشتاب: عجله کن، (بن ماضی: شتافت، بن مضارع: شتاب) /
پدر به مجنون گفت: فرزندم این جا محل شوخی نیست. تلاش کن تا چاره ای برای درد خود بیابی.
گو یارب از این گـــزاف کاری / توفیق دهــم به رستگـــاری
گو: بگو / یارب: پروردگارا / گزاف: بیهوده / رستگاری: نجات.
فرزندم، بگو پروردگارا، مرا از این کار بیهوده عشق نجات بده و توفیق رستگاری ارزانی ام دار.
دریاب کــه مبتلای عشــقم / و آزاد کــن از بلای عشــقم
دریاب: رسیدگی کن / که: زیرا / مبتلا: بیمار / بلای عشق: اضافه تشبیهی / بلای عشقم: جهش ضمیر
خدایا به کار من رسیدگی کن که اسیر عشق شده ام و بلای عشق مرا در بند کشیده است. مرا نجات بده.
مجنون چو حدیث عشق بشنید / اول بگــریست پس بخنــدید
حدیث: سخن / بگریست، بخندید: تضاد / گریستن: (بن ماضی: گریست، بن مضارع: گری)
مجنون هنگامی که سخن از عشق شنید، ابتدا گریه کرد و سپس خنده ای سر داد.
از جای چو مار حلقه برجست / در حلقه زلف کعبه زد دست
چو مار: تشبیه / حلقه: چنبره زده / برجست: پرید، جهید، (بن ماضی: جست، بن مضارع: جه)
مجنون مانند مار چنبره زده پرید و حلقه در خانه خدا را به دست گرفت.
میگفت گـــرفته حلقــه در بر / کامروز منم چو حلقه بر در
بر: آغوش / بر، در: جناس / چو حلقه: تشبیه / واج آرایی
مجنون در حالی که حلقه های کعبه را در دست گرفته بود میگفت: امروز به کعبه متوسل شده ام.
گـــویند ز عشق کن جـــدائی / کاین نیست طـریق آشنائی
طریق: راه / آشنائی: دوستی و عشق /
میگویند از عشق فاصله بگیر در حالی که فاصله گرفتن از عشق روش دوستی نیست.
پرورده عشق شد ســـرشتم / جــز عشــق مباد سرنوشتم
پرورده: پرورش یافته / سرشت: فطرت، آفرینش، طبع / جانبخشی / واج آرایی
من با عشق آفریده شده ام و امیدوارم که سرنوشتم نیز با عشق تعیین شود.
یارب به خـــدائی خـــدائیت / وانگــه به کــمال پادشائیت
یارب: پروردگارا / به: برای سوگند / خدائیت: خدایی ات / کمال: کامل بودن / موقوف المعانی / وانگه: و آن گاه
پروردگارا تو را به مقام خداوندیت قسم میدهم؛ همچنین به کامل بودن پادشاهی ات سوگند میدهم
کـــز عشق به غـــایتی رسانم / کــو ماند اگــر چه من نمانم
غایت: نهایت، به غایت / کو: که او
که مرا در راه عشق به جایی برسان که عشق بماند هر چند که من نابود شوم.
گرچه ز شراب عشـــق مستم / عاشقتر ازین کــنم که هستم
شراب عشق: اضافه تشبیهی / مستم، هستم: جناس /
خداوندا هر چند که عشق همچون شرابی من را از خود بی خود کرده است؛ اما مرا عاشق تر از این که هستم بکن.
از عمر من آنچه هست بر جای / بستان و به عمــر لیلی افزای
بستان: بگیر،(بن ماضی: ستاند، بن مضارع: ستان) / افزای: اضافه کن، (بن ماضی: افزود، بن مضارع: افزای)
خداوندا آنچه از عمر من باقی است کم کن و بر عمر لیلی اضافه کن.
میداشت پدر به سوی او گوش / کاین قصه شنیدگشت خاموش
خاموش: ساکت / گوش میداشت: گوش میکرد / واج آرایی
پدر که به راز ونیازهای عاشقانه مجنون گوش فرا میداد ساکت شد.
دانست کـــه دل اســـیر دارد / دردی نه دوا پذیر دارد
واج آرایی
فهمید که دل مجنون اسیر عشق است و درد او دردی است که درمانی ندارد.
ذوق لطیف
ذوق لطیف
شیرخوارگی:نوزادی / متمکن:ثروتمند /کبوده: نام یک روستا/توکل:به دیگری اعتماد کردن/استحکام:استواری/ ریشه دواندن: کنایه از ماندن / بحران: آشفتگی، آشوب / تحفه: ارمغان،هدیه / شائبه: شک و گمان/ مشیت الهی:خواست الهی / دل نمیبست:علاقه نداشت/ بینگارد: فرض کند، تصور کند (بن ماضی: انگاشت، بن مضارع: انگار) / تمکن: ثروت/ درویشانه: فقیرانه / بخل: خسیسی/ نکبت بار: پُر مشقّت / عاری: خالی / متمرکز: تمرکز یافته / خشک: جدی / مذهبیات: امور دینی / عوارض: ج عارضه، پیامد / جذاب: گیرا / ورد: دعا، کنایه از تکرار کردن / پران: پرواز کننده / عالم افسانه ها – که آن همه پر رنگ و نگار…: حس آمیزی / یک کتابی: کنایه از کسی که فقط یک کتاب دارد و آن را میخواند / ذوق: استعداد / مفاتیح: ج مفتاح، کلیدها/ جنان:ج جنه، بهشت ها /غم گسار:غم خوار، کنایه از یاری کننده / قصاید: قصیده ها / اندرز: پند / لطایف: جمع لطیفه، چیزهای نیکو و نرم، گفتار نرم و دلپذیر/ تمثیل: آوردن داستان به عنوان مثال در لابه لای سخن / انعطاف: نرمش / آن قدر خود را خم میکرد …: سخن سعدی به اندازه ای ساده بود که یک کودک نیز سخن او را میفهمید / شیخ: پیر / شاب: جوان / هیبت: شکوه / مهر: عشق / حفره: سوراخ / اضداد: ج ضد / تشرّع: شریعت، مقابل طریقت و عرفان / شوریدگی: دیوانگی / دست گیر: کنایه از کمک کننده / نظیر: مانند / ادراک: فهم / مینمود: بیان میکرد / سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد: سهل ممتنع (دشوار آسان نما) / احدی: کسی، فردی / ناشیانه: تازه کارانه / لبریز میشدم: فراوان بهره میبردم / سراچه: خانه کوچک / آماس: ورم / سراچه ذهنم آماس میکرد: بسیار میآموختم و بهره میبردم / فوران: جوشیدن، جهیدن / قوز: خم شدن / فرط: زیادی / لکه : آهسته / خل: دیوانه / پالیز: جالیز / مسجع: آهنگین / آغوز: اولین شیر مادر / عضله: ماهیچه / کارآزموده: کنایه از باتجربه / کورمال: آهسته و با احتیاط / ره نوردی: مسافر / تنهاوش: تنها / سر خود: خودسرانه / حرص: طمع / ار: اگر / شربت: نوشیدنی / مگیر:عیب نگیر / استسقا: نام مرضی که بیمار آب زیاد خواهد / معنی بیت: اگر به خاطر طمع ام نوشیدنی خوردم از من عیب نگیر که کار بدی کردم؛ زیرا بیابان بود ، تابستان بود و آب سرد بود و من هم دچار بیماری استسقا بودم.
در کوی عاشقان
در کوی عاشقان
بروید ای حریفـــان بکـشیــد یار مــا را به مــن آورید آخـــر صـــنم گــــریزپا را
حریف: دوست / آخر: سرانجام / صنم: بت، دلبر / گریزپا: فراری / واج آرایی.
ای دوستان بروید و یار مــا را بکـشیــد و بیاورید. سرانجام آن دلبر فراری را نزد من آورید.
به ترانههای شیرین به بهانههای زرین بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را
ترانههای شیرین: حس آمیزی / زرین: طلایی / مه: ماه، استعاره از دلبر / خوب: زیبا / خوش لقا: خوش چهره.
با ترانههای شیرین و بهانههای زرین، دلبر زیبای خوش چهره ام را که همچون ماه است، سوی خانه بکشید.
وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم همــه وعده مکـر باشد بفریبد او شما را
دم: نفس، مجاز از لحظه / گر، دگر: جناس / مکـر: فریب / فریفتن: گول زدن (بن ماضی: فریفت، بن مضارع: فریب).
اگر او وعده بدهد و بگوید که لحظه ای دیگر میآیم، همۀ وعده هایش فریب باشد او شما را میفریبد.
♣♣♣♣
چند کنم تو را طلب، خانه به خانه در به در؟ چند گریزی از برم، گوشه به گوشه، کو به کو؟
چقدر خانه به خانه، در به در و همه جا تو را طلب کنم؟ چقدر گوشه به گوشه، کوچه به کوچه از کنارم میگریزی؟
در، بر: جناس / بر: کنار، آغوش / کو: کوچه / کو، خانه، در، گوشه: تناسب / واج آرایی.
♣♣♣♣
باز گرد شمس میگردم عجب هــم ز فر شمــــس باشد این سبب
گرد چیزی گشتن: کنایه از پرستاری و علاقه / فر: شکوه، فروغ / شمس: شمس تبریزی.
شگفتا که باز دور شمس میگردم. سبب این کار هم از شکوه و نورانیت شمس باشد.
صد هــزاران بار ببریدم امـید از کی از شمس این شما باور کنید
صد هــزاران بار: کنایه از بسیار / استفهام انکاری.
بارها و بارها امـید ببریدم. از که از شمس این حرف را از من باور میکنید؟
♣♣♣♣
بشنو این نی چون شکایت میکند از جـــــدایی ها حکایت میکـــند
نی: استعاره از درون مولانا / جدایی: فراغ و دوری / چون: چگونه / شکایت، حکایت: جناس.
بشنو این نی چگونه شکایت میکند. از جـدایی و فراغ حکایت میکند.
♣♣♣♣
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ وراست ما به فلک میرویم عزم تماشا کـــه راست
صد هــزاران بار: کنایه از بسیار / نفس: دم، مجاز از لحظه / چپ و راست: تضاد، کنایه از هر سو / فلک: آسمان / عزم: قصد / راست: را است / دو«راست»: جناس همسان / را: نشانه دارندگی و مالکیت.
هر نفس آواز عشق از چپ وراست میرسد. ما به آسمان میرویم؛ چه کسی عزم تماشا دارد.
مـــــــا به فلـــک بودهایم یار ملـــک بودهایم باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
فلک: آسمان / قافیه میانی (برای رشته انسانی) / یار: دوست / ملک: فرشته / جمله: همگی / فلک، ملک: جناس ناهمسان / ما، جا: جناس / تلمیح به روز الست.
ما به آسمان بودهایم یار فرشته بودهایم. باز همگی همان جا میرویم؛ زیرا آن جا شهر ماست.
خود ز فلک برتریم وز ملــــک افــــزونتریم زین دو چـــرا نگــــذریم منزل ما کبریاست
فلک: آسمان / ملک: فرشته / کبریا: بارگاه خداوندی / استفهام انکاری.
ما از آسمان برتریم و از فرشته افزونتریم. از آسمان و فرشته چرا نگذریم؛ خانه ما بارگاه خداوند است.
بخت جـــوان یار ما دادن جــــان کـــــــار ما قــــافله ســــالار ما فخر جهان مصطفاست
بخت جـــوان: استعاره، جانبخشی / جان دادن: جانفشانی / قافله: کاروان / فخر: افتخار / قافیه میانی (برای رشته انسانی)
خوشبختی یار ماست. جانفشانی کار ماست. کاروان سالار و رهبر ما افتخار جهان حضرت مصطفاست.
♣♣♣♣
رو سر بنه به بالین تنها مرا رهــــــــا کن ترک من خــــراب شب گـــــــرد مبتلا کن
رو: برو / نهادن: گذاشتن (بن ماضی: نهاد، بن مضارع: نه) / بالین: بالش، بستر / رو سر بنه به بالین: کنایه از این که بخواب / خراب: عاشق / شب گرد: شبرو، شب زنده دار
برو بگیر بخواب، تنها مرا رها کن. منی را که عاشق، شب زنده دار و مبتلا به عشقم ترک کن.
دردی است غیر مـــــردن کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
کان: که آن / دوا نباشد: کنایه از این که درمان ندارد / دوا کن: درمان کن / استفهام انکاری و واج آرایی.
درد عشق، دردی است که جز مردن درمانی ندارد. پس من چگونه بگویم که درد من را دوا کن.
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
دوش: دیشب / کوی: کوچه / عزم: قصد / عزم سوی ما کن: کنایه از این که زمان مردنت فرارسیده است.
دیشب در خواب پیری را در کوچه عشق دیدم. با دست اشارتم کرد که به سوی ما بیا و زمان مردنت فرارسیده است.
♣♣♣♣
بهروز مرگ چـــــو تابوت مــــن روان باشد گمان مبر که مرا دردِ این جهان باشد
گمان مبر: گمان نکن / درد این جهان: کنایه از علاقه به این جهان.
در روز مرگ هنگامی که تابوت من روان است و من مرده باشم؛ گمان مکن که من عشق به این جهان دارم.
برای من تو مَگِریْ و مگو: «دریغ! دریغ!» به دام دیو دراُفـــــــتی؛ دریغ آن باشد
مَگِریْ: گریه نکن / دریغ: افسوس / به دام دراُفتی: اسیر شدن / دیو: شیطان.
برای من تو گریه نکن و مگو: « افسوس! افسوس!». اسیر دیو میشوی؛ اسیر شیطان شدن تو حیف است.
کــــدام دانه فرورفت در زمین کــــه نرست؟ چرا به دانهٔ انسانت این گُمان باشد؟!
رستن: روییدن (بن ماضی: رست، بن مضارع: روی) / دانه انسان: اضافه تشبیهی
کدام دانه در زمین فرورفت که پس از آن نرویید؟ چرا گمان میکنی انسان پس از مرگ رشد نمی کند و نابود میشود؟!
قاضی بست
قاضی بست
روز دوشنبه، امیر شبگر برنشست و به کران رود هیرمند رفت، با بازان و یوزان و حشم و ندیمان و مطربان؛ و تا چاشتگاه به صید مشغول بودند. پس به کران آب فرود آمدند و خیمهها و شراعها زده بودند.
– شبگیر: پیش از صبح ، سحرگاه / برنشستن: سوار شدن/ کران: کنار، ساحل / یوزان: جمع یوز، یوز پلنگها / حشم: خدمتکاران
– ندیم: همنشین ، همدم / مطرب: آوازخوان، نوازنده / چاشتگاه: هنگام چاشت، نزدیک ظهر / شراع: سایه بان، خیمه.
روز دوشنبه، امیرمسعود صبح زود، سوار بر اسب شد و با بازهای ( پرندگان) شکاری و یوزپلنگان و خدمتکاران و همدمان و نوازندگان به ساحل رود هیرمند رفت و تا نزدیک ظهر(هنگام خوردن صبحانه ) مشغول صید بودند. سپس در کنار رود اقامت کردند و خیمهها و سایبانهایی در آنجا زده بودند.
از قضای آمده، پس از نماز، امیر کشتیها بخواست و ناوی ده بیاوردند. یکی بزرگ تر، از جهت نشست او، و جامهها افکندند و شراعی بر وی کشیدند و وی آن جا رفت و از هر دستی مردم در کشتیهای دیگر بودند و کس را خبر نه.
– قضا: سرنوشت، تقدیر / از قضای آمده: تقدیر چنین بود، از قضا / ناو: قایقی کوچک که از درخت میان تهی سازند /
– ناوی ده : حدود ده ناو (کشتی) / از جهت نشست او: برای نشستن امیر مسعود / جامه: گستردنی (زیرانداز)
– مرجع ضمیر «وی» در جمله شراعی بروی کشیدند: «ناو» / و کس را خبر نه: هیج کس از اتفاقی که قرار بود پیش بیاید، خبر نداشت.
از قضا، پس از نماز، امیر دستور داد تا کشتیها را بیاورند و ده قایق کوچک آودند، یکی از آنها بزرگتر بود برای نشستن سلطان و زیراندازها را پهن کردند و سایبانی بر وی کشیدند. امیر سوار آن قایق شد و از هر صنفی، مردم سوار قایقهای دیگر شدند و هیچ کس از عاقبت کار خبر نداشت.
ناگاه آن دیدند که چون آب نیرو کرده بود و کشتی پر شدن و نشستن و دریدن گرفت. آن گاه آگاه شدند که غرقه خواست شد. بانگ و هزاهز و غریو برخاست، امیر برخاست و هنرآن بود که کشتیهای دیگر به او نزدیک بودند. ایشان در جستدند هفت و هشت تن و امیر را بگرفتند و بربودند و به کشتی دیگر رسانیدند و نیک کوفته شد و پای راست افگار شد، چنان که یک دوال پوست و گوشت بگسست و هیچ نمانده بود از غرقه شدن. امّا ایزد رحمت کرد پس از نمودن قدرت و سوری و شادی ای به آن بسیاری، تیره شد و چون امیر به کشتی رسید کشتیها براندند و به کرانه رود رسانیدند.
– نشستن و دریدن گرفتن: شروع به غرق شدن( پایین رفتن ) و شکستن کرد.
– هزاهز: سر و صدا که مردم را به جنبش در آورد، همهمه / غریو: فریاد / برخاست: بلند شد(بن ماضی: برخاست، بن مضارع: برخیز)
– هنر، آن بود: بخت یار بود، خوشبختانه / بِرُبودند: کشیدند / نیک کوفته شد: بسیار و حسابی خسته شد / افگار: زخمی، خسته.
– دوال: چرم و پوست، « یک دوال پوست و گوشت بگسست »: لایه ای از پوست و گوشت جدا شد.
– گسست ← بن ماضی: گسست، بن مضارع: گسل / هیچ نمانده بود از غرقه شدن: نزدیک بود که غرق شود / سور: جشن، شادی.
ایزد: خداوند، یزدان / نمودن: نشان دادن (نمودن ← بن ماضی: نمود، بن مضارع: نما)
ناگهان آنها دیدند که چون آب فشار آورده بود قایق پر از آب شد، شروع به غرق شدن و درهم شکستن کرد، موقعی فهمیدند که میخواست غرق شود. فریاد و سر وصدا بلند شد و امیر برخاست و بخت یار بود که قایقهای دیگر به او نزدیک بودند. حدود هفت و هشت تن به آب پریدند و امیر را گرفتند و بردند و به قایق دیگر رسانیدند. امیر کاملا خسته و پای راستش زخمی شده بود، به اندازه یک لایه پوست و گوشتش پاره شد و چیزی نمانده بود که غرق شود. اما خداوند پس از نشان دادن قدرت خود رحم کرد. جشن و شادی به آن فراوانی تباه شد. وقتی که امیر به قایق رسید، قایق ها را حرکت دادند و به ساحل رود رسانیدند.
و امیر از آن جهان آمده، به خیمه فرود آمد و جامه بگردانید و ترَ و تباه شده بود و برنشست و به زودی به کوشک آمد که خبری سخت ناخوش در لشکرگاه افتاده بود و اضطرابی و تشویشی بزرگ به پای شده و اعَیان و وزیر به خدمتِ استقبال رفتند. چون پادشاه را سلامت یافتند، خروش و دعا بود از لشکری و رعیّت و چندان صدقه دادند که آن را اندازه نبود.
از آن جهان آمده: از مرگ نجات یافته / « گردانیدن » در عبارت « امیر جامه بگردانید »: عوض کردن / کوشک: قصر، کاخ
– تشویش: نگرانی / اعیان: بزرگان / لشگری: ارتشی / رعیت: شهروند معمولی، مردم عادی / خروش: فریاد
امیر از مرگ نجات یافته به خیمه آمد و لباس هایش را عوض کرد و خیس و تباه شده بود سوار اسب شد و فوراً به قصر رفت زیرا خبری بسیار ناخوشایند درمیان لشکر پیچیده بود و نگرانی و پریشانی بزرگی به پا شده بود. بزرگان و وزیران به استقبال او رفتند، وقتی دیدند پادشاه سالم است. فریاد و دعا در بین سپاهیان و مردم بر پا شد و بی اندازه صدقه دادند.
و دیگر روز، امیر نامه ها فرمود به غَزنین و جملۀ مملکت بر این حادثۀ بزرگ و صَعب که افتاد و سلامت که به آن مَقرون شد و مثال داد تا هزار هزار دِرَم به غَزنین و دو هزار هزار دِرَم به دیگر ممالک، به مستَحِقّان و درویشان دهند شُکرِ این را، و نبشته آمد و به توقیع، مؤکَّد گشت و مُبشّران برفتند.
جمله: همه/ صعب: دشوار، خطرناک / مقرون: همراه / مثال دادن: فرمودن، دستور کردن / هزار هزار: ملیون / غزنین: پایتخت غزنویان / ممالک: جمع مملکت، سرزمین ها
– توقیع: امضا کردن فرمان، مهر کردن نامه و فرمان / مبشّر: مژده دهنده، نوید دهنده / شکر این را: برای شکر این / مؤکد: استوار، تأکید شده.
روز بعد امیر دستور داد تا نامههایی را به غزنین و همه سر زمینهای ایران بفرستند و ماجرای این اتفاق بزرگ و سخت را که پیش آمد و تندرستی که به دنبال آن بدست آمده بود، به مردم خبر دهند و دستور داد تا یک میلیون درهم در غزنین و دو میلیون درهم در سایر سرزمینها به شکرانه این حادثه از خیر گذشته به نیازمندان و مستحقان بدهند. وامیر با امضای خود آن نامه را مورد تائید قرار داد و خبرآوران رفتند.
و روز پنج شنبه، امیر را تب گرفت؛ تبِ سوزان و سَرسامی افتاد، چنان که بار نتوانست داد و محجوب گشت از مردمان، مگر از اطبّا و تنی چند از خدمتکارانِ مرد و زن و دل ها سخت متحیّر شد تا حال چون شود.
– سرسام: ورم مغز، سردرد شدید، سرگیجه و پریشانی، هذیان / بار، در عبارت «بار نتوانست داد»: اجازۀ حضور دادن.
– محجوب: پنهان، مستور / محجوب گشت از مردمان: از دید مرم پنهان شد / مگر: بهجز/ اطبا: پزشکان (م طبیب) / چون: ضمیر پرسشی به معنی چگونه.
– متحیر: سرگشته، حیران / تنی چند: چند نفر / سخت: بسیار /
روز پنجشنبه امیر گرفتار تب شد، تبی سوزان همراه با سردرد. آن گونه که نمیتوانست با کسی دیدار کند بجز تعدادی از پزشکان و خدمتکاران مرد و زن. مردم بسیار نگران و پریشان بودند و نمیدانستند چه پیش میآید.
تا این عارضه افتاده بود، بونصر نامه های رسیده را، به خطِّ خویش، نکُت بیرون میآورد و از بسیاری نکُت، چیزی که در او کَراهیَتی نبود، میفرستاد فرودِ سرای، به دستِ من و من به آغاجیِ خادم میدادم و خیرخیر جواب میآوردم و امیر را هیچ ندیدمی تا آن گاه که نامه ها آمد از پسران علی تکین و من نکُت آن نامه ها پیش بردم و بشارتی بود. آغاجی بستَد و پیش بُرد. پس از یک ساعت، برآمد و گفت: «ای بوالفضل، تو را امیر میبخواندَ».
عارضه: حادثه، بیماری / نُکَت: جمع نکته، منظور مطالب مهم و گزیده / بونصر: ابو نصر مشکان رئیس دیوان رسایل مسعود غزنوی است.
– دیوان رسایل یا رسالت: اداره ای بوده که از طرف شاه ، مسئول صدور نامه / کراهیت: ناپسندی.
– چیزی که در او کراهیتی نبود: خبری که ناگواری و ناخوشایندی در آن نبود / فرود سرای: اندرونی، اتاقی در خانه که پشت اتاقی دیگر واقع شده باشد، مخصوص زن و فرزند و خدمتگزاران / دست: مجاز از وسیله .
– آغاجی: اسم خاص است، شخصی است که خادم و پرده دار ویژه سلطان مسعود بود.
– خیرخیر: سریع، تند تند / برآمد: جلو آمد / خواندن: صدا زدن، دعوت کردن / میبخواند: صدا میکند.
از وقتی که این بیماری پیش آمده بود بونصر از نامههای رسیده با خط خود نکته برداری میکرد و از تمامی نکتهها آنچه را که در آن خبر ناخوشایندی نبود به وسیلۀ من به قسمت پایین کاخ میفرستاد و من آن نامهها را به آغاجی خادم میدادم و تند تند جوابها را برای بونصر میآوردم و امیر را اصلا نمیدیدم تا زمانی که نامههایی از پسران علی تکین رسید و من خلاصه(نکتههای) آن نامهها را که در آنها خبر خوشی بود به دربار بردم. آغاجی نامهها را از من گرفت و پیش امیر برد. پس از یک ساعت جلو آمد و گفت: ای ابوالفضل امیراز تو دعوت کرده است نزدش بروی.
پیش رفتم. یافتم خانه تاریک کرده و پرده های کَتّان آویخته و ترَ کرده و بسیار شاخه ها نهاده و تاس های بزرگِ پُر یَخ بر زَبَرِ آن و امیر را یافتم آنجا بر زَبَرِ تخت نشسته، پیراهنِ توزی، مِخنَقه در گردن، عِقدی همه کافور و بوالعَلایِ طبیب آنجا زیرِ تخت نشسته دیدم.
– یافتن: دیدن، مشاهده کردن / خانه: اتاق / کتّان: نوعی پارچه سفید رنگ که از الیاف گیاهی به همین نام کتان، بافته شده است / عقد: گردنبند
تاس: تشت / زَبَر: رو، بالا / زیر: پایین / توزی: پارچه ای ناز کتانی که نخست در شهر توز بافته می شده است، منسوب به توز / مخنقه: گردنبند
به نزد امیر رفتم و دیدم که خانه را تاریک کرده اند و پردههای کتانی خیس در آن آویزان کرده اند و شاخههای بسیاری در آنجا گذاشته بودند و تشتهای بزرگ پر از یخ بر روی آن شاخهها گذاشته بودند و امیر را دیدم که آنجا بر روی تخت نشسته بود در حالی که پیراهن نازک کتانی بر تن و گردنبندی از جنس کافور در گردن داشت و بوالعلای طبیب آنجا پایین تخت نشسته بود.
گفت: بونصر را بگوی که امروز دُرُستم و در این دو سه روز، بار داده آید که علّت و تب تمامی زایل شد.
– حرف «را» در عبارت « بونصر را بگوی » از نظر دستوری نقش نمای اضافه و قبل از متمّم آمده است یعنی: به بونصر بگوی.
– « درست »: تندرست، سالم / آید: شود / علت: بیماری / تمامی: کاملاً / زایل شد: از بین رفت.
امیر گفت: به بونصر بگوی که امروز حالم خوب است و در همین دو سه روز آینده اجازه ملاقات داده خواهد شد، زیرا بیماری و تب من به طور کامل از بین رفته است.
من بازگشتم و این چه رفت، با بونصر بگفتم. سخت شاد شد و سجدۀ شکر کرد خدای را عَزَّ وَجَل بر سلامت امیر، و نامه نبشته آمد. نزدیک آغاجی برُدم و راه یافتم، تا سعادت دیدارِ همایونِ خداوند دیگرباره یافتم و آن نامه را بخواند و دوات خواست و توقیع کرد و گفت: چون نامه ها گُسیل کرده شود، تو بازآی که پیغامست سویِ بونصر در بابی، تا داده آید.». گفتم: «چنین کنم». بازگشتم با نامۀ توقیعی و این حال ها را با بونصر بگفتم.
– نبشته: نوشته/ آمد: شد/ همایون: خجسته /خداوند: شاه، دارنده / گُسیل کردن: فرستادن / دربابی: در زمینه ای/ حال: جریان، وضع/دوات: جوهردان
من بازگشتم و هر چه اتفاق افتاده بود به بونصر گفتم. بسیار خوشحال شد و خدای عزیز و گرامی را برای سلامتی امیر شکر کرد و نامه نوشته شد. آن را نزد آغاجی بردم و اجازه ورود یافتم تا بار دیگر افتخار دیدار امیر مسعود را که برای من مبارک بود پیدا کردم. نامه را خواند و مرکب و دوات خواست و امضا کرد و گفت: هنگامی که نامه ها فرستاده شد، تو برگرد که پیغامی برای بونصر در زمینه ای دارم تا پیغام را به تو بدهم. گفتم: چشم. بازگشتم با نامه های امضا شده و داستان را برای بونصر گفتم.
و این مردِ بزرگ و دبیرِ کافی، به نشاط، قلم درنهاد. تا نزدیک نمازِ پیشین، از این مهمّات فارغ شده بود و خَیلتاشان و سوار را گُسیل کرده. پس، رُقعَتی نبشت به امیر و هر چه کرده بود، بازنمود و مرا داد.
– دبیر کافی: نویسنده با کفایت و دانای کار / به نشاط: با خوشحالی / قلم درنهاد: کنایه از این که شروع به نوشتن کرد / نماز پیشین: نماز ظهر / مهمات: کارهای مهم و خطیر / فارغ شدن: آسوده شدن از کار / خَیلتاش: گروه نوکران و چاکران / رقعت: خردنامه، نامۀ کوتاه / بازنمود: گزارش کرد / «را» در مرا: نقش نمای حرف اضافه به معنی «به».
این انسان بزرگ و نویسنده دانای کار با شادمانی شروع به نوشتن کرد و تا نزدیک نماز ظهر این کارهای مهم را به پایان رسانید و چاکران و سواران را فرستاده بود. سپس نامه ای نوشت به امیر و هر کاری که انجام داده بود در آن گزارش کرد.
و ببُردم و راه یافتم و برسانیدم و امیر بخواند و گفت:« نیک آمد» و آغاجیِ خادم را گفت: «کیسه ها بیاور» و مرا گفت: «بستان»؛ در هر کیسه، هزار مثقال زَرِپاره است. بونصر را بگوی که زَرهاست که پدرِ ما از غَزوِ هندوستان آورده است و بتُانِ زَریّن شکسته و بگداخته و پاره کرده و حلال ترِ مال هاست. و در هر سفری ما را از این بیارند تا صدقه ای که خواهیم کرد حلالِ بی شُبهَت باشد، از این فرماییم؛ و میشنویم که قاضیِ بُست، بوالحسنِ بولانی و پسرش بوبکر سخت تنگدست اند و از کس چیزی نستانند و اندکمایه ضَیعَتی دارند. یک کیسه به پدر باید داد و یک کیسه به پسر، تا خویشتن را ضَیعَتَکی حلال خرند و فَراخ تر بتوانند زیست و ما حَقِّ این نعمتِ تندرستی که بازیافتیم، لخَتی گزارده باشیم.
– راه یافتن: اجازه ورود یافتن / نیک آمد: خوب شد / ستاندن: گرفتن (بن ماضی: ستاند، بن مضارع: ستان)
زر پاره: قراضه و خردۀ زر، زر سکه شده / پاره کرده: تکه تکه کرده / حلال تر: حلال ترین /
غزو: جنگ با کفار / بی شبهت: بی شک، تردید / ضیعتکی: زمین زراعی کوچکی / فراخ تر: بهتر، راحت تر
زیستن: زندگی کردن(بن ماضی: زیست، بن مضارع: زی) لختی: اندکی / گزاردن: انجام دادن (بن ماضی: گزارد، بن مضارع: گزار) گداختن: ذوب کردن (بن ماضی: گداخت، بن مضارع: گداز).
نامه را بردم و اجازه ورود یافتم و نامه را به امیر دادم، امیر خواند و گفت خوب شد. به آغاجی خادم گفت کیسهها را بیاور و به من گفت این کیسهها را بگیر. در هر کیسه هزار مثقال طلای خرد شده است. به بونصر بگوی طلاهایی است که پدرم از جنگ هندوستان آورده است و بتهای طلایی را شکسته و ذوب کرده و خرد کرده و این حلالترین مالهاست. در هر سفری برای ما از این طلاها میآورند تا هر وقت بخواهیم صدقه بدهیم که بی شک وتردید حلال باشد و از همین دستور میدهیم بدهند. شنیده ایم که قاضی بست بوالحسن بولانی و پسرش بوبکر بسیار تهیدست هستند و از کسی چیزی قبول نمیکنند و زمین زراعتی کوچکی دارند. باید یک کیسه را به پدر و یک کیسه را به پسر بدهید تا برای خود زمین زراعی کوچکی از مال حلال برای خود بخرند تا بتوانند راحت تر زندگی کنند تا ما نیز شکر این نعمت تندرستی که به دست آوردیم مقدار کمی ادا کرده باشیم.
من کیسه ها بستَدم و به نزدیک بونصر آوردم و حال بازگفتم. دعا کرد و گفت خداوند این « سخت نیکو کرد و شنوده ام که ابوالحسن و پسرش وقت باشد که به ده دِرَم درمانده اند و به خانه بازگشت و کیسه ها با وی برُدند و پس از نماز، کس فرستاد و قاضی بوالحسن و پسرش را بخواند و بیامدند. بونصر، پیغام امیر به قاضی رسانید.
– درم: واحد پول، درهم / سخت نیکو کرد: بسیار کار خوبی کرد / وی: مرجع آن بونصر است.
من کیسهها را برداشتم و به نزد بونصر آوردم و ماجرا را تعریف کردم. بونصر در حق امیر دعا کرد و گفت: امیر این کار را بسیار خوب و به موقع انجام داد. شنیده ام که بوالحسن و پسرش زمانی پیش میآید که به ده درهم نیازمند میشوند. بونصر به خانه بازگشت و کیسههای طلا را با او بردند و پس از نماز کسی را فرستاد و قاضی بوالحسن و پسرش را دعوت کرد و آمدند. بونصر پیغام امیر را به قاضی رساند.
بسیار دعا کرد و گفت این صِلتَ فخر است. پذیرفتم و باز دادم که مرا به کار نیست و قیامت سخت نزدیک است، حساب این نتوانم داد و نگویم که مرا سخت دربایست نیست؛ امّا چون به آنچه دارم و اندک است، قانعم، وِزر و وَبالِ این، چه به کار آید.
صلت: بخشش / فخر: مایۀ افتخار / وزر: بار سنگین، گناه / وبال: سختی و عذاب، گناه / روا داشتن: جایز دانستن / دربایست: نیاز، ضرورت /
بسیار دعا کرد و گفت این هدیه و بخشش باعث افتخار من است ولی نمیپذیرم و پس میدهم که به کار من نمیآید. قیامت بسیار نزدیک است، حساب این نمیتوانم بدهم و نمیگویم که نیاز ندارد؛ امّا چون به آنچه دارم و اندک است، قانعم، گناه این، به چه کارم میآید؟!
بونصر گفت سُبحانَ الله! زَری که سلطان محمود به غَزو از بتخانه ها به شمشیر بیاورده باشد و بتان شکسته و پاره کرده و آن را امیرالمؤمنین میروا دارد ستدن، آن، قاضی همینستاندَ.
گفت: زندگانیِ خداوند دراز باد؛ حالِ خلیفه دیگر است که او خداوندِ ولایت است و خواجه با امیر محمود به غزوها بوده است و من نبوده ام و بر من پوشیده است که آن غَزوها بر طریقِ سنّتِ مصطفی هست یا نه. من این نپذیرم و درعهدۀ این نشوم.
سُبحانَ الله: پاک و منزه است خدا / غزو: جنگ / بتان: بت ها / امیرالمؤمنین: خلیفه / سنت: شیوه، روش / میروا دارد ستدن: گرفتنش را جایز میشمارد / خداوند ولایات: صاحب همه سرزمین های اسلامی / خواجه: آقا / درعهدۀ این نشوم: مسئولیتش را نمیپذیرم.
قاضی گفت: زندگانی خواجه طولانی باشد؛ حال خلیفه چیز به گونه دیگری است؛ زیرا او فرمانروای سرزمین هاست و خواجه نیز با امیر محمود در جنگ ها بوده است ولی من نبوده ام و نمیدانم که آن جنگ ها به آیین و روش پیامبر بوده یا نبوده است. من این طلاها را نمیپذیرم و زیر بار این مسئولیت نمیروم.
اگر تو نپذیری، به شاگردانِ خویش و به مُستَحِقّان و درویشان ده.
اگر تو قبول نمیکنی، به شاگردانِ خودت و به نیازمندان و فقیران بده.
گفت: «من هیچ مُستَحِق نشناسم در بسُت که زَر به ایشان توان داد و مرا چه افتاده است که زَر کسی دیگر برَد و شمارِ آن به قیامت مرا باید داد؟! به هیچ حال، این عهده قبول نکنم.»
– شمار: حساب و کتاب / عهده: مسئولیت /
گفت: «من هیچ نیازمند در بسُت نمیشناسم که طلا به ایشان بتوان بدهم. چرا باید طلا را کس دیگری بگیرد و در قیامت حساب و کتابش به دست من باشد؟! به هیچ وجه، این مسئولیت را قبول نمیکنم.»
بونصر پسرش را گفت: «تو از آنِ خویش بستان.»
بونصر به پسرش گفت: «تو مال خودت را بگیر.»
گفت: «زندگانیِ خواجه عَمید دراز باد؛ علیٰ ایَّ حال، من نیز فرزندِ این پدرم که این سخن گفت و علم از وی آموخته ام و اگر وی را یک روز دیده بودمی و احوال و عادات وی بدانسته، واجب کردی که در مدّتِ عمر پیرویِ او کردمی؛ پس، چه جایِ آن که سال ها دیده ام و من هم از آن حساب و توقّف و پرسشِ قیامت بترسم که وی میترسد و آنچه دارم از اندکمایه حُطامِ دنیا حلال است و کفایت است و به هیچ زیادت حاجتمند نیستم.»
– عمید: بزرگ / علی اَی ِحال: به هر حال / توقّف: بازداشت / حطام دنیا: مال اندک دنیا / کفایت: کافی.
بونصر گفت للهِ ِدَرُّکُما؛ بزرگا که شما دو تنید و بگریست و ایشان را بازگردانید و باقیِ روز اندیشه مند بود و از این یاد میکرد.
الف در بزرگا: الف کثرت و مبالغه است / اندیشمند: متفکر.
بونصر گفت خداوند خیرتان دهاد؛ شما دو تن مردان بزرگی هستید و گریه کرد و ایشان را برگردانید. باقیِ روز در فکر بود و از آنچه پیش آمده بود یاد میکرد.
و دیگر روز، رُقعتی نبشت به امیر و حال باز نمود و زَر باز فرستاد.
رقعت: خردنامه، نامۀ کوتاه، رقعه / بازنمود: شرح کرد / بازفرستاد: پس فرستاد.
روز دیگر نامه ای به امیر نوشت و داستان را شرح داد و طلا را پس فرستاد.
زاغ و کبک
زاغی از آنجا که فراغی گزید رخت خود از باغ به راغی کشید
فراغ: آسایش/ گزیدن: انتخاب کردن(بن ماضی: گزید، بن مضارع: گزین) / راغ: صحرا، دامنه کوه
آرایه) زاغ، راغ، باغ: جناس ناهمسان / فراغ و راغ: جناس ناهمسان / رخت: توشه، اسباب و اثاثیه / رخت کشیدن: کنایه از کوچ کردن / واج آرایی: غ.
بازگردانی) زاغی که در فکر آسایش و راحتی بود، بر آن شد که از باغ به صحرایی برود.
دید یکی عرصه به دامان کوه عرضه ده مخزن پنهان کرد
عرصه: میدان، زمین، پهنه / دامان: دامنه / عرضه ده: ارائه دهنده، نمایانگر / مخزن: گنجینه /
آرایه) عرصه وعرضه: جناس ناهمسان / مخزن: استعاره از گل ها و گیاهان
بازگردانی) زمینی را در دامنه کوه دید که گلها و گیاهانی داشت که مانند گنجینه و اسرار کوه بودند.
نادره کبکی به جمال تمام شاهد آن روضه فیروزه فام
نادره. کمیاب / جمال: زیبایی / شاهد: زیبارو / روضه: باغ / فام: رنگ / فیروزه فام: فیروزه ای رنگ، کنایه از سرسبز
بازگردانی) کبک بسیار زیبایی در آنجا بود که زیباروی آن باغ سرسبز به شمار میرفت.
هم حرکاتش متناسب به هم هم خطواتش متقارب به هم
متناسب: هماهنگ / خطوت: ج خطوه، گام ها / متقارب: نزدیک شونده، همگرا / آرایه: بیت ترصیع دارد (انسانی) / واج آرایی: ت معنی) هم حرکاتش موزون وهماهنگ بود هم گامهایش نزدیک به هم و زیبا.
زاغ چو دید آن ره و رفتار را وان روش و جنبش هموار را
این بیت و بیت پسین موقوف المعنی اند.
بازگردانی) زاغ هنگامیکه راه رفتن و شیوه زیبا و هماهنگ کبک را دید،
باز کشید از روش خویش پای در پی او کرد به تقلید جای
در پی: به دنبال / تقلید: پیروی / آرایه) پای کشیدن از : کنایه از دست کشیدن، رها کردن / پای، جای: جناس ناهمسان.
بازگردانی) زاغ از رفتار خود دست کشید و از کبک تقلید کرد.
بر قدم او قدمی می کشید وز قلم او رقمی می کشید
آرایه) می کشید: جناس (کشیدن نخست: برداشتن، کشیدن دوم: نقاشی کردن)/ قدم، قلم: جناس ناهمسان / قلم، رقم: تناسب / واج آرایی: ق، م / قلم: مجاز از نوشته / رقمی کشید: نوشتن، نگاشتن / از قلم او رقمی کشیدن: کنایه از پیروی کردن / بیت ترصیع دارد (انسانی)
بازگردانی) زاغ مانند کبک گام می نهاد و از روی نوشته او نقاشی میکرد (او پیروی میکرد).
در پی اش القصه درآن مرغزار رفت براین قاعده روزی سه چار
القصه. خلاصه / مرغزار: جای روییدن مرغ، سبزه زار، چراگاه، علفزار / قاعده: روش
بازگردانی) خلاصه چند روز به این شیوه در آن چمنزار از کبک پیروی کرد.
عاقبت از خامی خود سوخته رهرَوِیِ کبک نیاموخته
خامی: کنابه از ناپختگی، کم تجربگی / سوختن: کنایه از زیان دیدن / رهروی: راه رفتن
بازگردانی) سرانجام زاغ به خاطره بی تجربگی اش، زیان دید و راه رفتن کبک را نیز نیاموخت.
کرد فرامش ره و رفتار خویش ماند غرامت زده از کار خویش
فرامش: فراموش / غرامت زده: زیان دیده
بازگردانی): زاغ رفتار و روش خود را نیز فراموش کرد و به خاطر تقلید نابجایش زیان دید.
تحفه الأحرار، جامی
نیکی یازدهم
یکی روبهــی دید بی دســت و پای فرو مــــاند در لطف و صـنع خدای
روبه: نماد فریبکاری / بی دســت و پای: کنایه از ناتوان، معلول / فرو ماند: حیران شد / لطف: مهربانی و نیکویی / صـنع: آفرینش
بازگردانی: فردی، یک روباه ناتوان و بی دست و پایی را دید و از آفرینش و لطف خدا حیران شد.
که چون زندگانی به ســر مـیبرد؟ بدین دست و پای از کـجا میخورد؟
چون: چگونه / به سر میبرد: میگذراند / دست و پای: تناسب / سر، دست و پای: ایهام تناسب
بازگردانی: که این روباه معلول چگونه روزگار خود را میگذراند؟ و با این حال و روز از کجا خوراک به دست میآورد؟
در این بود درویش شـوریده رنگ کـــه شیری برآمد شغـــالی به چنگ
درویش: تهیدست / شوریده رنگ: آشفته حال / برآمد: جلو آمد / چنگ: کف
بازگردانی: درویش آشفته حال در این اندیشه بود که ناگهان شیری که شغالی را شکار کرده بود جلو آمد.
شغال نگون بخــت را شیر خـورد بماند آنچه روباه از آن ســـیر خورد
نگون بخت: بدبخت / شیر، روباه: تناسب / شیر، سیر: جناس
بازگردانی: شیر، شغال بدبخت را خورد و روباه از آنچه مانده بود، خورد تا سیر شد.
دگـــر روز باز اتفــاق اوفــــــــتاد که روزی رســان قوت روزش بداد
قوت: خوراک / دگر: دیگر
بازگردانی: روز دیگر همین اتّفاق پیش آمد که خداوند روزی رسان، خوراک روباه را به او رساند.
یقــین، مــرد را دیده بیننده کــــرد شـــد و تکـــیه بر آفــــریننده کــــرد
دیده: چشم / بیننده: بینا / شد: رفت
بازگردانی: چشمان مرد با این یقین بینا شد (به آگاهی رسید)، رفت و به خداوند آفریننده اعتماد و تکیه کرد.
کزاین پس به کنجی نشینم چــومور کـــه روزی نخوردند پیلان به زور
کنج: گوشه / چو: مانند، تشبیه / مور: مورچه / پیل: فیل / مور، پیل: تناسب / مور، زور: جناس
بازگردانی: درویش با خود گفت: از این به بعد مانند مورچه ای در گوشه ای مینشینم، زیرا جانوران بزرگ و درّنده به زور و توانایی خود روزی نمیخورند. (خداوند روزی ایشان را میدهد.)
زنخدان فــرو برد چــندی به جیب که بخشــنده روزی فرســـتد ز غیب
زنخدان: چانه / جیب: گریبان، یقه / غیب: جهان نهان / زنخدان به جیب فروبرد: کنایه از گوشه گیری / که: زیرا
بازگردانی: درویش مدتی چانه اش را در گریبان خود فروبرد (گوشه نشینی گزید) و اعتقاد داشت که خداوند بخشنده روزی او را از غیب خواهد فرستاد.
نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست چوچنگش رگ واستخوان ماند و پوست
تیمار: غم، کنایه از یاری و پرستاری / بیگانه، دوست: تضاد / چو چنگ: تشبیه / رگ، استخوان، پوست: تناسب / دوست، پوست: جناس / چو چنگ رگ واستخوان و پوستش ماند: کنایه از اینکه لاغر شد
بازگردانی: نه غریبه و نه دوست، در اندیشه کمک به او نیفتاد تا این که از شدّت ضعف، مثل ساز چنگ، رگ و استخوان و پوستش ماند. (لاغر و نزار شد.)
چوصبرش نماند ازضعیفی وهوش ز دیوار محــرابش آمــــد به گــوش
چو: هنگامیکه / هوش، گوش: جناس / محراب: محراب مسجد / آمد: رسید
بازگردانی: وقتی که از ضعف و ناتوانی صبر و هوش برایش باقی نماند، از دیوار محراب این صدا به گوشش رسید:
برو شــیر درنده باش، ای دغــــل مینداز خـــــود را چـــو روباه شـــل
شیر درنده باش: تشبیه فشرده / دغل: فریبکار / چو روباه: تشبیه / شیر، روباه: تناسب / شل: لنگ.
بازگردانی: ای انسان مکار و تنبل، برو مانند شیر درّنده باش (خودت شکارکن) و خود را مانند روباه معلول به گوشه ای نینداز.
چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟
چو شیر: تشبیه / شیر، روباه: تناسب / وامانده: پس مانده / چه: چرا / استفهام انکاری
بازگردانی: چنان بکوش که همانند شیر از تو چیزی بماند تا بقیه بهره مند شوند، چرا مانند روباه با پس مانده غذای دیگران سیر میشوی.
بخـــور تا توانی به بازوی خویش کــــه سعیت بود در ترازوی خویش
بازو: مجاز از زور و توانایی / سعی: کوشش / در ترازوی است: کنایه از اینکه سنجیده میشود
بازگردانی: تا میتوانی از درآمد بازوی خودت غذا بخور، چرا که سعی و تلاش خودت میزان و سنجش رفاهت خواهد بود.
بگیر ای جوان دست درویش پــیر نه خود را بیفگن کـــه دستم بگــــیر
دست گرفتن: کنایه از کمک کردن / جوان، پیر: تضاد
بازگردانی: ای جوان دست پیرمرد درویش را بگیر (به او کمک کن) نه این که خودت را بیندازی و ناتوان جلوه بدهی تا دیگران دستت را بگیرند و به تو کمک کنند.
خدا را بر آن بنده بخشــایش است که خلق از وجودش در آسایش است
بخشایش: آمرزش / خلق: مردم / را: نشانه دارندگی و مالکیت
بازگردانی: خدا آن بنده ای را میآمرزد که مردم از وجود او در آسایش و راحتی باشند.
کرم ورزد آن سرکه مغزی دراوست کــــه دون همتانند بی مغز و پوست
کرم ورزیدن: جوانمردی کردن / سر: مجاز از انسان / مغز در اوست: کنایه از این که خردمند است / دون همت: فرومایه / بی مغز و پوست: کنایه از اینکه نادان است / اوست، پوست: جناس / مغز و پوست: تناسب
بازگردانی: کسی که در سرش مغز و عقل دارد به دیگران نیکی میکند؛ زیرا آنان که نادان و بی مغز هستند فرومایه و بی خردند.
کسی نیک بیند به هر دو ســـرای کــــه نیکـــــی رساند به خلق خدای
دوسرا: دنیا و آخرت / خلق: مردم
بازگردانی: کسی در دو جهان لطف و احسان خدا را میبیند که به آفریدگان خدا نیکی و دهش کند.
بوستان سعدی
ستایش: لطف خدا یازدهم
ستایش: لطف خدا
ستایش (لطف خدا) قالب: مثنوی
به نام چاشـــــنی بخــــــش زبانها حـــلاوت سنج معـــنی در بیـانها
حلاوت: شیرینی/ چاشنی: مزه، طعم / زبان: مجاز از سخن / چاشنی بخش زبان: حسآمیزی / حلاوت سنج: کسی که شیرینی را ارزیابی میکند، کسی که ملاک ارزیابی شیرینی است / حلاوت سنج معنی: حسآمیزی /
بازگردانی: به نام خداوندی که نام او در زبانها جاری است و بیانها را با نام خود شیرین میگرداند.
بلند آن سر که او خــــواهد بلندش نژند آن دل که او خواهــد نژندش
نژند: خوار و زبون، اندوهگین / بلند آن سر: کنایه از سرافراز / سر: مجاز از انسان / دل: مجاز از انسان / سر، دل: تناسب / تلمیح به آیه: تعز من تشاء و تذل من تشاء.
بازگردانی: خداوند هر که را بخواهد بلندپایه و هر که را بخواهد افسرده و غمگین میگرداند.
در نابسته احســــان گشــــادهسـت به هرکس آنچه میبایست دادهست
احسان: نیکی، داد ودهش، بخشش / گشاده: باز / نابسته: باز / در احسان: تشبیه رسا یا فشرده.
بازگردانی: خداوند احسان و بخشش فراوانی دارد و به هر کس آن چه را شایسته اش است میدهد.
به ترتیــبی نهــــاده وضع عــــالم که نی یک موی باشد بیش ونی کم
عالم: جهان، نهادن: گذاشتن(بن ماضی: نهاد، بن مضارع: نه)/ نی: نه / نی یک موی باشد بیش ونی کم: کنایه از اینکه همه چیز در جای خودش قرار دارد / بیش، کم: تضاد
بازگردانی: خداوند جهان را بر شالوده حکمتی آفریده که همه چیز در جای خود نهاده شده؛ نه چیزی زیاد است و نه کم.
اگــــر لطفش قـــرین حال گــردد همـــه ادبارهـــــــا اقبال گـــــردد
لطف: مهر و نیکویی / قرین: همراه / ادبار: بدبختی / اقبال: نیک بختی / اقبال، ادبار: تضاد /
بازگردانی: اگر لطف و محبت خدا همراه انسان گردد، همه بدبختی های ما به خوشبختی بدل میشود.
وگــر توفیق او یک سـو نهد پای نه از تدبیر کـــــار آید نه از رای
توفیق: سازگار گردانیدن / پای یک سـو نهادن: کنایه از کنار کشیدن / تدبیر: اندیشه، چاره گری / رای: نظر / پای، رای: جناس ناهمسان.
بازگردانی: اگر لطف و یاری خداوند همراه انسان نباشد، هیچ چاره گری و نظری کارساز نیست و به کار نمیآید.
خـــرد را گــــر نبخشد روشنایی بمــــاند تا ابد در تیــره رایــــــی
تیره رایی: بداندیشی، ناراستی / تیره، روشنایی: تضاد.
بازگردانی: اگر خدا انسان را آگاه نکند(راه درست را به او نشان ندهد)، انسان تا ابد در نادانی و گمراهی به سر خواهد برد.
کــمال عقــل آن باشد در این راه که گـــوید نیستم از هــــیچ آگـــاه
بازگردانی: در راه شناخت خداوند بهترین و کامل ترین شیوع خرد آن است که به ناآگاهی و نادانی خود اعتراف کنی.
فراهاد و شیرین وحشی بافقی
خیر و شر
خیر و شر
-
حالی آن لعـــل آبدار گـــشاد پیش آن ریگ آبــدار نهـــــاد
بی درنگ خیر، آن سنگ درخشان را از لباس خود در آورد و در برابر آن سنگدل (شر) که با خود آب به همراه داشت نهاد.
ریگ آبدار: استعاره از شر/ آبدار: درخشان (در مصراع نخست) و آبدار: دارنده آب (در مصراع دوم) جناس همسان
-
گفت مردم ز تشنگــــــی دریاب آتشـــم را بکش به لختی آب
خیر گفت: از تشنگی تباه شدم به فریادم برس. عطش تشنگیم را با جرعه ای آب خاموش کن.
آتش: استعاره از تشنگی / دریاب: توجه کن / بکش: خاموش کن / لختی: مقداری / آب، آتش: تضاد.
-
شربتی آب از آن زلال چو نوش یا به همت ببخش یا بفروش
مقداری از آن آب گوارا که مانند عسل است، از روی جوانمردی به من ببخش یا بفروش.
نوش: عسل / چو نوش: تشبیه / همت: جوانمردی
****
-
گفت برخیز تیغ و دشنه بیار شربتی آب سوی تشنه بــیار
خیر به شر گفت: بلند شو شمشیر و خنجرت را بیاور. آن وقت مقداری آب به من تشنه بده.
تیغ، دشنه: تناسب / شربت: جرعه / دشنه، تشنه: جناس ناهمسان
-
دیدۀ آتشـــــــین من برکــش و آتشم را بکش به آبی خَوش
چشمان خون آلود من را بیرون آور و عطش تشنگی ام را با جرعه ای آب خنک و گوارا بر طرف کن.
دیده: چشم / آتشین: استعاره از خونبار / برکشیدن: بیرون آوردن / آتش: استعاره از تشنگی / آتش را کشتن : کنایه از بر طرف کردن تشنگی.
-
شر که آن دید دشنه بازگشاد پیش آن خاک تشنه رفت چوباد
شر که موقعیت را مناسب دید خنجر درآورد و به سرعت پیش خیر رفت.
بازگشاد: بیرون آورد / خاک تشنه: استعاره از خیر / چو باد: تشبیه / خاک، باد: تناسب
-
در چراغ دو چشم او زد تیغ نامـــــدش کـــشتن چراغ دریغ
دشنه را در چشمان او فرو برد و از کور کردن چشمان خیر افسوس نخورد.
چراغ دو چشم: تشبیه / تیغ: دشنه / کشتن: خاموش کردن / چراغ: استعاره از چشم (در مصراع دوم) / دریغ: حیف.
****
-
چشم تشنه چو کرده بود تباه آب نا داده کـــــرد همت راه
زمانی که چشم خیر را تباه کرده بود، بدون آن که به او آب دهد به راه افتاد.
تباه کردن: نابود کردن
-
جامه و رخت و گوهرش برداشت مرد بی دیده را تهی گذاشت
لباس ها و جواهر او را برداشت و مرد نابینا را تنها گذاشت و رفت.
رخت: وسایل / جامه، رخت: تناسب / گوهر: جواهرات / دیده: چشم / تهی: تنها.
****
-
چشم از دست رفته گشت درست شد بعینه چنان که بود نخست
چشم نابینای خیر خوب شد و دقیقا همان طوری گشت که در گذشته بود.
از دست رفته: کنایه از تباه شده / دست، درست: جناس ناهمسان / بعینه: دقیقا /
****
-
جز یکی دختر عزیز مرا نیست و بسیار هست چیز مرا
من به غیر از این دختر عزیزم / فرزندی ندارم اما مال بسیار دارم .
نیست، هست: تضاد.
-
گر نهی دل به ما و دختر ما هـستی از جان عزیزتر بر ما
اگر به ما و دختر ما علاقه مند هستی / نزد ما از جان عزیزتر خواهی بود.
دل نهادن: کنایه از «مهر ورزیدن» / دل، جان: تناسب / بر: نزد، کنار.
-
بر چنین دختری به آزادی اختیارت کــــنم به دامــــادی
برای چنین دختری تو را آزادانه به دامادی خود بر میگزینم.
اختیار کردن: برگزیدن / به آزادی: آزادانه
-
و آن چه دارم از گوسفند وشتر دهمت تا ز مایه گــــردی پر
و آن چه گوسفند و شتر دارم، به تو خواهم داد تا توانگر شوی
گوسفند، شتر: تناسب / مایه: سرمایه
****
-
منم آن تشنه گهر برده بخت من زنده بخت تو مرده
من همان انسان تشنه ای هستم که تو جواهراتش را دزدیدی. حالا بخت به من روی آورده و تو بدبخت شده ای.
گهر: جواهر / برده: از دست داده / بخت زنده: کنایه از بختیار، موفق / بخت مرده: کنایه از بدبخت / زنده، مرده: تضاد.
-
تو مرا کشتی و خدای نکشت مقبل آن کز خدای گیرد پشت
تو میخواستی مرا بکشی اما خدا نمیخواست. خوش بخت کسی است که خداوند پشتیبان او باشد.
مقبل: خوشبخت / از خدا پشت گرفتن: کنایه از «متکی به خدا بودن» / واج آرایی: «ش».
-
دولتم چون خدا پناهی داد اینکم تاج و تخت شاهی داد
بخت و اقبالم چون خدا به من پناه داد / و حالا به من پادشاهی عطا کرده است.
دولت: خوشبختی / اینک: ایناهاش، اکنون / تاج، تخت: تناسب/ اینکم: پرش ضمیر(به من).
****
-
گفت زنهار اگر چه بد کردم در بد من نبین که خود کردم
گفت امان بده، هرچند که بدی کرده ام، به بد ذاتی من توجه نکن؛ زیرا این بدی و ستم را در حق خود کرده ام.
زنهار: امان بده
****
-
گفت اگر خیر هست خیراندیش تو شری جز شرت نیاید پیش
چوپان به شر گفت: هر چند خیر نیک اندیش و خیر خواه است؛ اما تو بد سرشتی و چیزی جز شر از تو سر نمیزند.
خیر نخست، خیر دوم: جناس همسان / خیراندیش: نیکخواه / خیر، شر: تضاد / شرت: پرش ضمیر.
-
در تنش جست و یافت آن دو گهر تعبیه کـــــرده در میان کــمر
او را بازرسی بدنی کرد و دو گوهر را پیدا کرد. آن دو گوهر را در میان کمرش جاسازی کرده بود.
تن، کمر: تناسب / تعبیه کرده: جاسازی کرده / کمر: کمربند.
-
آمد آورد پیش خیر فراز گفت گوهر به گوهر آمد باز
چوپان گوهرها را پیش خیر آورد و گفت: گوهر به صاحب اصلی خود که همانند گوهر با ارزش است بازگشت.
فراز آمد: نزدیک شد، جلو آمد / گوهر دوم: استعاره از خیر / گوهر نخست و گوهر دوم: جناس همسان / بازآمدن: برگشتن / واج آرایی: «گ»
طوطی و بقال
طوطی و بقال
قالب: مثنوی داستان طوطی و بقال
-
بود بقالی و وی را طوطـــــــیی خوش نوایی، سبز گـــویا طوطیی
بقّالی بود که طوطی خوش آواز، سبز رنگ و سخنگویی داشت.
وی: او / خوش نوا: خوش سخن / گویا: سخن گو / را: نشانه دارندگی و مالکیت.
-
در دکان بودی نگـــــــهبان دکان نکته گـــــفتی با همه سوداگـــــران
طوطی از دکّان مراقبت میکرد و با خریداران همسخن میشد و شوخی میکرد.
بودی: میبود / نکته گفتن: شوخی کردن / سوداگر: مشتری، خریدار و فروشنده.
-
در خطابِ آدمــــــی ناطــــق بدی در نوای طوطـــــیان، حــــاذق بدی
در سخن گفتن با آدمیان گویا بود و در آوازخوانی میان طوطیان چیره دست.
خطاب: رویاروی سخن گفتن / ناطق: سخنگو، گویا / نوا: نغمه و آواز / حاذق: ماهر، ورزیده، چیره دست / بدی: میبود.
-
جست از صدر دکان، سویی گریخت شیشه های روغنِ گُل را بریخــــت
طوطی از بالای دکّان به سویی پرید و شیشههای روغن گل را ریخت.
جستن: پریدن / صدر: بالا، سینه / گریخت، بریخت: جناس ناهمسان
-
از سوی خانه بیامد خواجه اش بر دکان بنشست فارغ، خواجه وش
صاحب طوطی از خانه به مغازه آمد و با خیال آسوده و کدخدامنشانه در مغازه نشست.
خواجه: سرور، آقا / فارغ: آسوده / خواجه وش: کدخدامنش( تشبیه) / وش: مانند.
-
دید پر روغن دکان و جامه چرب برسرش زد، گشت طوطی کل زضرب
بقّال دید که مغازه پر روغن و پارچه ها ( وسایل) چرب شده است، عصبانی شد و چنان ضربهای بر سر طوطی زد که طوطی کچل شد.
جامه: پارچه / کل: کچل کامل / ضرب: زدن / چرب، ضرب: جناس ناهمسان
-
روزک چندی سخن کوتاه کـــــرد مرد بقـــــــال از ندامـــــت آه کـــــرد
طوطی چند روزی ساکت شد و سخن نمیگفت و مرد بقال از پشیمانی آه و ناله میکرد.
روزک چندی: چندروزی / سخن کوتاه کردن: کنایه از «سکوت کردن» / ندامت: پشیمانی /
-
ریش برمیکند و میگفت: ای دریغ کآفتاب نعمـــــــــــتم شد زیر مـــــیغ
مرد بقال موهای چهره اش را میکند و میگفت افسوس که نعمتم از دست رفت.
دریغ: افسوس / آفتاب نعمت: اضافه تشبیهی / میغ: ابر / آفتاب، میغ: تناسب / آفتاب نعمتم شد زیر میغ: کنایه از «از دست دادن نعمت»
-
دست من بشکسته بودی آن زمان چون زدم من بر سر آن خوش زبان
ای کاش آن زمانی که بر سر طوطی خوش آوازم میزدم، دستم میشکست.
دست، سر: تناسب / زبان، زمان: جناس ناهمسان / زبان: مجاز از سخن / دست، سر، زبان: تناسب.
-
هدیه ها میداد هـــر درویش را تا بیابد نطــــــــق مرغِ خـــــویش را
مرد بقّال به هر نیازمندی کمک میکرد تا شاید طوطی دوباره سخن بگوید.
درویش: تهیدست، گدا / نطق: سخن گفتن / مرغ: پرنده
-
بعدِ سه روز و سه شب، حیران وزار بر دکان بنشسته بد نومـــــــــیدوار
بعد از سه شبانه روز سرگردان و نا امید و بیچاره با ناامیدی در دکّانش نشسته بود.
سه: تکرار / روز، شب: تضاد / زار: بیچاره / بد: بود / نومیدوار: با ناامیدی.
-
مینمود آن مرغ را هرگون شگُفــت تا که باشد کاندر آید او به گُــــــــفت
بقّال برای طوطی کارهای شگفت انگیز نشان میداد ( ادا و شکلک در میآورد) تا شاید پرنده اش شروع به سخن گفتن کند.
گون: گونه، نوع / شگفت: عجیب / اندر: در / گفت: سخن.
-
جولقییای سر برهـنه میگذشت با سر بی مو، چو پشت طاس و طشت
روزی گدایی سربرهنه از آن جا میگذشت که سرش مانند پشت طاس و تشت صاف بود.
جولقی: ژنده پوش و گدا و درویش / سربرهنه: بی کلاه / طاس: کاسۀ مسی / سر: تکرار / سر، مو: تناسب.
-
طوطی اندر گــفت آمد در زمان بانگ بر درویش زد که هی فـــلان
طوطی بی درنگ شروع به سخن گفتن کرد و گدا را صدا زد که : ای فلانی:
اندر: در / گفت: سخن گفتن / درزمان: بی درنگ / بانگ: فریاد / درویش: گدا، تهیدست/ هی: هان.
-
از چه ای کــل با کـــلان آمیختی؟ تو مگر از شیشه روغن ریخــــتی؟
تو چرا کچل شدی و در جمع کچلها در آمدی؟ تو هم مگر شیشههای روغن را ریختهای؟
کل: کچل / آمیختی: معاشرت کردی / مگر: شاید / از شیشه روغن: شیشۀ روغن.
-
از قیاسش خنده آمد خــــــلق را کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
مردم از مقایسۀ نادرست طوطی خندیدند، چون طوطی آن مرد گدای بی مو را مانند خودش پنداشته بود.
قیاس: سنجش، مقایسه / خلق: مردم / کو: که او / دلق: جامه پاره پاره / صاحب دلق: ژنده پوش / پنداشت: تصور کرد / دلق، خلق: جناس ناهمسان.
-
کار پاکان را قیاس از خود مگیر گرچه باشد در نبشتن شــــیر و شیر
رفتار انسان های پاک را با کار خود نسنج. هر چند دو کلمه شیر درنده و شیر خوردنی در نوشتن یکسان هستند (اما معنای آنها بسیار از هم دور است).
پاکان: انسانهای پاک / نبشتن: نوشتن / شیر، شیر: جناس همسان، شیر نخست: شیرخوردنی، شیردوم: شیر بیشه
-
جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کـــــسی ز ابدال حق آگـــــــاه شد
مردم جهان به دلیل چنین سنجشهای ناروایی به گمراهی افتادند. کمتر کسی است که مردان حقّ را بشناسد و به جایگاه آنها پی ببرد.
جمله: همه / عالم: جهان، مجاز از مردم جهان / زین سبب: به این خاطر / ابدال: مردان کامل
-
هردو گون زنبور خوردند از محل لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
هر دو نوع زنبور ( زنبور عسل و زنبور قرمز) از یک محل تغذیه میکنند، اما یکی تولید عسل میکند و دیگری نیش زهرآلود.
گون: گونه / لیک: ولی / نیش، عسل: تضاد
-
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب زین یکی سرگین شد و ز آن مشک ناب
هر دو نوع آهو، آب و گیاه میخورند؛ امّا یک نوع فضله تولید میکند ( آهوی معمولی ) و دیگری ( آهوی ختن) مُشک خالص.
سرگین: فضله، پهن / ناب: خالص / سرگین، مشک: تضاد / گیاه، آب: تناسب / آب، ناب: جناس ناهمسان.
-
هر دو نی خوردند از یک آبخور این یکی خالی و آن پر از شکــــر
هر دو نوع نی از یک آب، آبیاری میشوند؛ امّا یکی نیشکر میسازد و دیگری پوک است.
آبخور: آبشخور، محلی که از آنجا آب بردارند / خالی: پوک / خالی، پر: تضاد.
-
صد هزاران زین چنین اشباه بین فرق شـــــان هفتاد ساله راه بین
هزاران گونه از این شباهتهای ظاهری وجود دارد؛ امّا این شباهتها، ظاهری است و تفاوت میان مشابهات بسیار زیاد است.
اشباه: ج شبه، مانندها، همانندان / صد هزار: کنایه از بسیار فراوان / هفتاد ساله: کنایه از فراوان، زیاد / هزاران، هفتاد: تناسب
-
چون بسی ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نشاید داد دست
از آن جا که شیطانهای آدم نما در جهان بسیارند؛ پس شایسته نیست که با هرکسی رابطۀ دوستی برقرار کنی.
بسی: بسیاری / ابلیس: اهریمن / آدم روی: آدم نما، تشبیه (چهره ای مانند چهرۀ آدم) / ابلیس، آدم: تضاد / دست دادن: کنایه از«همنشینی کردن» / شاید: شایسته است / هست، دست: جناس ناهمسان / دست: تکرار.
آموزه ۱۶
-
حالی آن لعـــل آبدار گـــشاد پیش آن ریگ آبــدار نهـــــاد
بی درنگ خیر، آن سنگ درخشان را از لباس خود در آورد و در برابر آن سنگدل (شر) که با خود آب به همراه داشت نهاد.
ریگ آبدار: استعاره از شر/ آبدار: درخشان (در مصراع نخست) و آبدار: دارنده آب (در مصراع دوم) جناس همسان
-
گفت مردم ز تشنگــــــی دریاب آتشـــم را بکش به لختی آب
خیر گفت: از تشنگی تباه شدم به فریادم برس. عطش تشنگیم را با جرعه ای آب خاموش کن.
آتش: استعاره از تشنگی / دریاب: توجه کن / بکش: خاموش کن / لختی: مقداری / آب، آتش: تضاد.
-
شربتی آب از آن زلال چو نوش یا به همت ببخش یا بفروش
مقداری از آن آب گوارا که مانند عسل است، از روی جوانمردی به من ببخش یا بفروش.
نوش: عسل / چو نوش: تشبیه / همت: جوانمردی
****
-
گفت برخیز تیغ و دشنه بیار شربتی آب سوی تشنه بــیار
خیر به شر گفت: بلند شو شمشیر و خنجرت را بیاور. آن وقت مقداری آب به من تشنه بده.
تیغ، دشنه: تناسب / شربت: جرعه / دشنه، تشنه: جناس ناهمسان
-
دیدۀ آتشـــــــین من برکــش و آتشم را بکش به آبی خَوش
چشمان خون آلود من را بیرون آور و عطش تشنگی ام را با جرعه ای آب خنک و گوارا بر طرف کن.
دیده: چشم / آتشین: استعاره از خونبار / برکشیدن: بیرون آوردن / آتش: استعاره از تشنگی / آتش را کشتن : کنایه از بر طرف کردن تشنگی.
-
شر که آن دید دشنه بازگشاد پیش آن خاک تشنه رفت چوباد
شر که موقعیت را مناسب دید خنجر درآورد و به سرعت پیش خیر رفت.
بازگشاد: بیرون آورد / خاک تشنه: استعاره از خیر / چو باد: تشبیه / خاک، باد: تناسب
-
در چراغ دو چشم او زد تیغ نامـــــدش کـــشتن چراغ دریغ
دشنه را در چشمان او فرو برد و از کور کردن چشمان خیر افسوس نخورد.
چراغ دو چشم: تشبیه / تیغ: دشنه / کشتن: خاموش کردن / چراغ: استعاره از چشم (در مصراع دوم) / دریغ: حیف.
****
-
چشم تشنه چو کرده بود تباه آب نا داده کـــــرد همت راه
زمانی که چشم خیر را تباه کرده بود، بدون آن که به او آب دهد به راه افتاد.
تباه کردن: نابود کردن
-
جامه و رخت و گوهرش برداشت مرد بی دیده را تهی گذاشت
لباس ها و جواهر او را برداشت و مرد نابینا را تنها گذاشت و رفت.
رخت: وسایل / جامه، رخت: تناسب / گوهر: جواهرات / دیده: چشم / تهی: تنها.
****
-
چشم از دست رفته گشت درست شد بعینه چنان که بود نخست
چشم نابینای خیر خوب شد و دقیقا همان طوری گشت که در گذشته بود.
از دست رفته: کنایه از تباه شده / دست، درست: جناس ناهمسان / بعینه: دقیقا /
****
-
جز یکی دختر عزیز مرا نیست و بسیار هست چیز مرا
من به غیر از این دختر عزیزم / فرزندی ندارم اما مال بسیار دارم .
نیست، هست: تضاد.
-
گر نهی دل به ما و دختر ما هـستی از جان عزیزتر بر ما
اگر به ما و دختر ما علاقه مند هستی / نزد ما از جان عزیزتر خواهی بود.
دل نهادن: کنایه از «مهر ورزیدن» / دل، جان: تناسب / بر: نزد، کنار.
-
بر چنین دختری به آزادی اختیارت کــــنم به دامــــادی
برای چنین دختری تو را آزادانه به دامادی خود بر میگزینم.
اختیار کردن: برگزیدن / به آزادی: آزادانه
-
و آن چه دارم از گوسفند وشتر دهمت تا ز مایه گــــردی پر
و آن چه گوسفند و شتر دارم، به تو خواهم داد تا توانگر شوی
گوسفند، شتر: تناسب / مایه: سرمایه
****
-
منم آن تشنه گهر برده بخت من زنده بخت تو مرده
من همان انسان تشنه ای هستم که تو جواهراتش را دزدیدی. حالا بخت به من روی آورده و تو بدبخت شده ای.
گهر: جواهر / برده: از دست داده / بخت زنده: کنایه از بختیار، موفق / بخت مرده: کنایه از بدبخت / زنده، مرده: تضاد.
-
تو مرا کشتی و خدای نکشت مقبل آن کز خدای گیرد پشت
تو میخواستی مرا بکشی اما خدا نمیخواست. خوش بخت کسی است که خداوند پشتیبان او باشد.
مقبل: خوشبخت / از خدا پشت گرفتن: کنایه از «متکی به خدا بودن» / واج آرایی: «ش».
-
دولتم چون خدا پناهی داد اینکم تاج و تخت شاهی داد
بخت و اقبالم چون خدا به من پناه داد / و حالا به من پادشاهی عطا کرده است.
دولت: خوشبختی / اینک: ایناهاش، اکنون / تاج، تخت: تناسب/ اینکم: پرش ضمیر(به من).
****
-
گفت زنهار اگر چه بد کردم در بد من نبین که خود کردم
گفت امان بده، هرچند که بدی کرده ام، به بد ذاتی من توجه نکن؛ زیرا این بدی و ستم را در حق خود کرده ام.
زنهار: امان بده
****
-
گفت اگر خیر هست خیراندیش تو شری جز شرت نیاید پیش
چوپان به شر گفت: هر چند خیر نیک اندیش و خیر خواه است؛ اما تو بد سرشتی و چیزی جز شر از تو سر نمیزند.
خیر نخست، خیر دوم: جناس همسان / خیراندیش: نیکخواه / خیر، شر: تضاد / شرت: پرش ضمیر.
-
در تنش جست و یافت آن دو گهر تعبیه کـــــرده در میان کــمر
او را بازرسی بدنی کرد و دو گوهر را پیدا کرد. آن دو گوهر را در میان کمرش جاسازی کرده بود.
تن، کمر: تناسب / تعبیه کرده: جاسازی کرده / کمر: کمربند.
-
آمد آورد پیش خیر فراز گفت گوهر به گوهر آمد باز
چوپان گوهرها را پیش خیر آورد و گفت: گوهر به صاحب اصلی خود که همانند گوهر با ارزش است بازگشت.
فراز آمد: نزدیک شد، جلو آمد / گوهر دوم: استعاره از خیر / گوهر نخست و گوهر دوم: جناس همسان / بازآمدن: برگشتن / واج آرایی: «گ»
گردآفرید
گردآفرید
قالب: مثنوی، گژدهم: فرمانروای دژ، گردآفرید: دختر گژدهم، سهراب: پور رستم، هجیر: فرمانده دژ،
-
چو آگاه شد دختر گــــــژدهم که سالار آن انجمن گشت کم
بازگردانی: هنگامی که دختر گژدهم آگاه شد که سالار آن گروه در بند افتاد.
گژدهم: فرمانروای دژ / سالار: سردار، فرمانده دژ / گشت کم: کنایه از « در بند افتادن» /
-
زنی بود برسان گردی سوار همیشه به جنگ اندرون نامدار
زنی مانند پهلوانی سوارکار بود و همیشه در جنگآوری سرشناس بود.
برسان: به مانند / گرد: پهلوان / سوار: سوارکار / اندرون: در / به جنگ اندرون: دو حرف اضافه برای یک متمم / نامدار: سرشناس
-
کجا نام او بود گــــــردآفرید زمانه ز مادر چنـــــین ناورید
که نام او گردآفرید بود و روزگار از مادر چنین دختری به وجود نیاورده بود.
کجا: که / گردآفرید: دخت گژدهم / زمانه: روزگار، جانبخشی / ناورید: کنایه از «نزاد»
-
چنان ننگش آمد ز کار هجیر که شد لاله رنگش به کردار قیر
چنان از کار هجیر بدش آمد، که چهرۀ سرخش مانند قیر سیاه شد.
ننگش آمد: بدش آمد، به او برخورد / هجیر: پهلوان ایرانی / لاله رنگ: تشبیه / به کردار: مانند، ادات تشبیه
-
بپوشید درع ســواران جنگ نبود اندر آن کار جـــای درنگ
زره سواران جنگجو را بپوشید. در آن کار توقف هیچ جایز نبود.
درع: زره / اندر: در / جای درنگ نبود: کنایه از اینکه « وقفه جایز نبود».
-
فرودآمد از دژ به کردار شیر کـــــمر بر میان بادپـایی به زیر
مانند شیر از دژ پایین آمد، در حالی که کـــــمربندش را بر کمر بسته بود و اسبی تیزرو را سوار شده بود.
فرودآمد: پایین آمد / دژ: قلعه / به کردار: به مانند، ادات تشبیه / کمر: کمربند / میان: کمر / کمر بر میان: کنایه از «آماده بودن» / بادپا: کنایه از «اسب تیزرو» / بادپایی به زیر بود: کنایه از این که «سوار اسب بود» / شیر و زیر: جناس ناهمسان(ناقص)
-
به پیش سپاه اندر آمد چو گرد چورعد خروشان یکی ویله کرد
چون غبار (سریع) به پیش سپاه آمد و مانند رعد خروشان فریاد زد.
پیش: نزد / چو: مانند، ادات تشبیه / گرد: غبار / رعد: تندر / خروشان: فریاد زنان، جانبخشی / ویله کرد: نعره زد
-
که گردان کدامند و جنگآوران دلیران و کــــــارآزموده سـران
که پهلوانان و جنگآوران و دلیران و فرماندهان کارآزموده کدامند؟
گردان: پهلوانان / جنگآور: جنگجو / کارآزموده: کنایه از «باتجربه» / سران: رؤسا
-
چو سهراب شیراوژن او را بدید بخندید و لب را به دندان گــزید
زمانی که سهراب شیرکش او را دید، بخندید و لبش را با دندان گــزید و شگفت زده شد.
چو: چون، هنگامی که / سهراب: پور رستم / شیراوژن: شیرکش، شیرافکن، کنایه از «دلاور» / لب به دندان گزید: کنابه از «شگفت زده شدن» / لب، دندان: تناسب / واج آرایی: «د»
-
بیامد دمان پیش گــــــــرد آفرید چو دخت کمندافـگن او را بدید
غرنده و خشمگین پیش گرد آفرید آمد. هنگامی که دختر جنگجو او را دید،
دمان: غران، مهیب، هولناک کنایه از «خشمگین» / چو: هنگامی که / دخت: دختر / کمندافکن: کنایه از «جنگجو» / مرجع او: سهراب / موقوف المعانی
-
کمان را به زه کرد و بگشاد بر نبد مــــرغ را پیش تیرش گـذر
تیر را در چله کمان نهاد و دستش را آماده تیراندازی شد. هیچ پرنده ای نمیتوانست از پیش تیرش گـذر کند( او تیرانداز ورزیده ای بود).
به زه کردن کمان: آماده کردن کمان / زه: چله، ریسمان کمان / زه، کمان، تیر: تناسب / بگشاد بر: کنایه از «آماده تیراندازی شدن» / مرغ: پرنده / نبد: نبود / مرغ را پیش تیرش گـذر نبود: کنایه از «بسیار ورزیده و ماهر بود».
-
به سهراب بر تیر باران گرفت چپ و راست جنگ سواران گرفت
آغاز به تیر باران سهراب کرد. از چپ و راست با سوارکاران جنگ آغاز کرد.
به سهراب بر: دو حرف اضافه برای یک متمم / گرفت: آغاز کرد / چپ، راست: تضاد، کنایه از « از هر طرف» / گرفت: تکرار
-
نگه کرد سهراب و آمدش ننگ برآشفت و تیز اندر آمد به جنگ
سهراب نگاه کرد و بدش آمد. خشمگین شد و به تندی به جنگ درآمد.
آمدش ننگ: کنایه از اینکه « به او برخورد» / برآشفت: خشمگین شد / تیز: سریع / ننگ، جنگ: جناس ناهمسان
-
چو سهراب را دید گـــردآفرید که برسان آتـش هــــمیبردمید
زمانی که گردآفرید سهراب را دید، که مانند آتـش میخروشید،
برسان: به مانند، ادات تشبیه / همیبردمید: میدمید، میغرید، میخروشید، برمیخاست / موقوف المعانی
-
سر نیزه را سوی سهراب کرد عنان و سنان را پر از تاب کرد
سر نیزه را سوی سهراب گرفت و افسار و سرنیزه را پیچ و تاب داد( نشان داد که آماده جنگ است).
عنان: افسار، دهانه / سنان: سرنیزه / عنان و سنان: جناس ناهمسان / سرنیزه و سنان: تناسب / واج آرایی: «س» و «ن» / تاب: چرخ و پیچ که در طناب و کمند و زلف میباشد، پیچ و شکن / پر از تاب کرد: پیچ و تاب داد
-
برآشفت سهراب وشد چون پلنگ چوبدخواه او چاره گربد به جنگ
سهراب خشمگین شد و مانند پلنگ شد. زیرا دشمن او در جنگ چاره گربود.
برآشفت: خشمگین شد / چون پلنگ: تشبیه / بدخواه: دشمن، بداندیش / چاره گر بود: کنایه از «مدبر و کاردان بود»
-
بزد بر کـــــــمربند گــردآفرید زره بر برش یک به یک بردرید
بر کمربند گردآفرید نیزه زد و زره را از تنش یک به یک جدا کرد.
بر: پهلو / بر، بر: جناس همسان / یک به یک: تک تک / بردرید: پاره کرد
-
چو بر زین بپیچید گـرد آفرید یکی تیغ تیز از مــــیان برکشید
زمانی که گرد آفرید بر زین پیچید، شمشیری تیز از کمربندش بیرون کشید.
میان: کمر / تیغ: شمشیر / برکشید: بیرون آورد
-
بزد نیزهٔ او به دو نیم کــــرد نشست از بر اسپ و برخاست گرد
بزد و نیزهٔ سهراب را به دو نیم کرد. بر اسپ نشست و گرد برخاست.
گرد برخاست: کنایه از این که «اسب را تازاند» / کرد، گرد: جناس ناهمسان
-
به آورد با او بســــــنده نبود بپیچید ازو روی و برگاشت زود
در جنگ حریف او نبود، برای همین بپیچید و زود از او روی برگرداند.
آورد: نبرد / بسنده: کافی، شایسته، کامل، سزاوار / بسنده نبود: حریفش نمیشد / برگاشت: برگرداند / روی برگاشت: کنایه از « عقب نشینی و فرار:
-
سپهبد عـــنان اژدها را سپرد به خشم از جهان روشنایی ببرد
سپهبد افسار را به اسبش سپرد و با خشم روشنایی جهان را ببرد.
سپهبد: فرمانده سپاه / عنان: افسار / اژدها: مار بزرگ، استعاره از اسب / عنان سپردن: اختیار را به اسب دادن / از جهان روشنایی بردن: اغراق، کنایه از تیره کردن
-
چو آمد خروشـان به تنگ اندرش بجنبید و برداشت خود از ســرش
هنگامیکه فریادزنان به نزدیکش آمد، تکانی خورد و کلاهخود را از سرش برداشت.
به تنگ اندرآمد: نزدیک شد / خروشان: فریادزنان / بجنبید: تکان خورد / خود: کلاهخود، ترگ / اندرش: جابجایی ضمیر
-
رها شد ز بند زره مــوی اوی درفشان چوخورشید شد روی اوی
مــوی او از بند زره رها شد و روی او که همانند خورشید بود درخشید.
زره: جامه جنگ / بند: ریسمان / درفشان: درخشان / چو: مانند، ادات تشبیه / موی، روی، اوی: جناس ناهمسان / شد: تکرار
-
بدانست سهراب کاو دخترست سر و مــــوی او ازدر افسرست
سهراب فهمید که او دخترست. سر و مــــوی او درخور تاج است.
کاو: که او / سر، موی، افسر: تناسب / ازدر: مناسب / افسر: تاج زنانه / ازدر افسر: کنایه از «مناسب برای جنگ نیست» / واج آرایی: «ر»
-
شگفت آمدش گفت از ایران سپـاه چنین دخــــتر آید به آوردگـــــاه
شگفت زده شد و گفت از سپـاه ایران چنین دختری به میدان جنگ میآید.
شگفت آمد: تعجب کرد / آوردگاه: میدان نبرد
-
بدو گفت کز من رهایی مجوی چرا جنگ جویی تو ای ماه روی
سهراب به گردآفرید گفت که از من رهایی نخواه. ای زیباروی چرا تو در پی جنگی.
ماه روی: تشبیه، استعاره از گردآفرید
-
نیامد به دامـم به سان تو گـــور ز چنگــــم رهایی نیابی مـــشور
همانند تو گوری بدام من نیفتاده است. از چنگم خلاصی نمییابی. تقلا نکن.
به دام آمدن: کنایه از «در بند افتادن، اسیر شدن» / به سان: مانند، ادات تشبیه / گور: گورخر / مشور: تقلا نکن
-
بدانست کاویخت گــــردآفـــرید مر آن را جز از چاره درمان ندید
گردآفرید فهمید که در بند افتاده است و چاره را فقط در نیرنگ دید.
بدانست: فهمید / آویخت: در بند افتاد، گرفتار شد / چاره: تدبیر، فریب و نیرنگ
-
بدو روی بنمود و گفت ای دلیر میان دلیران به کــــــــردار شیر
به سهراب روی کرد و گفت ای دلیری که میان دلیران همچون شیری.
به کردار: همانند، ادات تشبیه / موقوف المعانی
-
دو لشکر نظاره برین جنگ ما برین گرز و شمشیر و آهنگ ما
دو لشکر به این جنگ و گرز و شمشیر و قصد و همت ما نگاه میکنند.
نظاره: نگریستن، نگاه کننده / گرز: چماق / آهنگ: همت و قصد / گرز، شمشیر: تناسب.
-
کنون من گشایم چنین روی و موی سپاه تو گــردد پر از گفتوگوی
اکنون من اینچنین روی و مویم را میگشایم، تا همه بفهمند که من دخترم و این کار سبب میشود سپاهیان تو درباره تو بد بگویند.
روی، موی: تناسب، جناس ناهمسان / پر از گفتگو گردیدن: غیبت کردن، حرف درآوردن / واج آرایی: «گ» و «و»
-
که با دختری او به دشت نــــبرد بدین سان به ابر اندر آورد گـرد
سپاهیان میگویند سهراب با دختری در میدان نبرد جنگید و به سختی گرم پیکار شده است.(این کار آبروی تو را میبرد)
بدین سان: این گونه / گرد به ابر اندرآوردن: اغراق، کنایه از «گرم نبرد شدن»
-
کنون لشکر و دژ به فرمان تست نباید برین آشتی جنگ جـــــست
اکنون لشکر و دژ به فرمان تواند. نباید با این صلح ما در پی جنگ باشی.
آشتی، جنگ: تضاد / تست، جست: جناس ناهمسان
-
عـــــــنان را بپیچید گـــرد آفرید سمــــند سرافراز بر دژ کـــشید
گرد آفرید افسار را پیچاند و اسب سرافرازش را به سوی دژ برد.
عنان را پیچیدن: برگشتن / سمند: اسب زرد / عنان، سمند: تناسب / سرافراز: مایۀ افتخار
-
همیرفت و سهراب با او به هم بیامد به درگــــــــاه دژ گــژدهم
سهراب و او با همدیگر رفتند. گــژدهم به دروازه دژ آمد.
همیرفت: رفت / به هم: با همدیگر / درگاه: جلو / گژدهم: پدر گردآفرید.
-
در باره بگــــشاد گــــــرد آفـرید تن خسته و بسته بر دژ کـــشید
گرد آفـرید در دژ را بازکرد. تن زخمی و بسته اش را به دژ کشانید.
باره: بارو، دیوار دژ، مجاز از «دژ» / خسته: زخمی، افگار / بسته: در بند افتاده / خسته، بسته: جناس ناهمسان.
-
در دژ ببستند و غمگــــین شدند پر از غم دل و دیده خونین شدند
در دژ را بستند و ناراحت شدند. دلشان پر از غم بود و چشمشان خونین.
دیده: چشم / دیده خونین: کنایه از «اندوهگین» / دل، دیده: تناسب
-
ز آزار گـــــــــردآفرید و هجـیر پر از درد بودند بــــــرنا و پیر
جوان و پیر به خاطر رنجش گردآفرید و هجـیر پر از درد بودند.
آزار: آزرده شدن، رنجیدن / برنا: بالغ، جوان / برنا، پیر: تضاد
-
بگفتند کـــای نیکـــــــدل شیرزن پر از غم بد از تو دل انجـــــمن
بگفتند که ای شیرزن نیکدل، دل مردم از تو پر از غم بود.
منظور از شیرزن: گردآفرید / شیرزن: تشبیه / بد: بود / انجمن: مجاز از مردم، انجمنیان
-
که هم رزم جستی هم افسون و رنگ نیامد ز کار تو بر دوده ننـــگ
زیراکه تو هم جنگیدی هم فریب و نیرنگ به کار بستی. از کار تو خاندان ما شرمگین نشد.
رزم جستن: جنگیدن / افسون و رنگ: نیرنگ و فریب / دوده: دودمان، خاندان / ننگ آمدن: شرمنده شدن، رفتن آبرو
-
بخندید بســــــــیار گــــــرد آفرید به باره برآمــد سپه بنگــــــــرید
گرد آفرید بسیار خندید و بالای دیوار دژ رفت و سپاه را نگاه کرد.
به: از / باره: بارو، دیوار دژ / برآمد: بالا رفت / نگریستن به: نگاه کردن
-
چو سهراب را دید بر پشت زین چنین گفت کای شاه ترکان چین
هنگامی که گرد آفرید سهراب را بر پشت زین دید، گفت که ای شاه ترکان چین،
موقوف المعانی / چو: هنگامی که / بر پشت زین: کنابه از«سوار اسب» / کای: که ای / شاه ترکان چین: سهراب
-
چرا رنجه گــشتی کنون بازگرد هم از آمـــــدن هم ز دشت نبرد
چرا خودت را خسته میکنی. اکنون هم از آمدن به ایران هم از دشت نبرد منصرف شو.
رنجه گشتن: رنجیدن / کنون: اکنون واج آرای: «ن» /
-
ترا بهـــتر آید که فــــــرمان کنی رخ نامور سوی توران کـــــنی
بهتر است که اطاعت کنی. چهره سرشناست را به سوی توران کنی.
فرمان کردن: اطاعت کردن / رخ: چهره / نامور: سرشناس / رخ سوی توران کردن: کنایه از «بازگشتن»
-
نباشی بس ایمن بهبازوی خویش خورد گاو نادان زپهلوی خویش
ایمن به زور و نیرو خودت نباش. گاو نادان از پهلوی خودش میخورد.
بازو: مجاز از «نیرو و توان» / خورد گاو نادان ز پهلوی خویش: ارسال المثل / بس: بسیار / بازو، پهلو: تناسب / خویش: ردیف
رستم و اشکبوس
رستم و اشکبوس
ادبیّات حماسی رستم و اشکبوس
خروش سواران و اسپان ز دشت ز بهرام و کیوان همی برگذشت
بازگردانی: صدای اسبان و سواران از دشت بلند شد و از ستاره بهرام و کیوان نیر عبور کرد.
خروش: فریاد / سواران واسپان: تناسب / بهرام: ستارۀ مریخ / کیوان: ستارۀ زحل / بهرام و کیوان: تناسب / همی برگذشت: عبور می کرد/ واج آرایی «ا» و «ش».
همه تیغ و ساعد ز خون بود لعل خروشان دل خاک در زیر نعل
بازگردانی: شمشیر و ساعد جنگجویان از خون مانند سنگ لعل، سرخ شده بود و دل زمین از کوبیدن نعل به فغان درآمده بود.
تیغ: شمشیر / ساعد: میان مچ و آرنج / لعل: سنگ قیمتی / تیغ و ساعد لعل بود: تشبیه بلیغ / خروشان: فریاد زنان و ناله کنان / دل خاک: استعاره مکنیه / نعل و لعل: جناس.
برفتند ازان جای شیران نر عقاب دلاور برآورد پر
بازگردانی: ( از ترس) شیران نر و عقابان تیزپرواز از میدان جنگ دور شدند.
شیر و عقاب: تناسب / برآورد: بالا آورد / پر برآورد: کنایه از پرواز کرد / عقاب دلاور: استعاره مکنیه / نر، پر: جناس ناهمسان.
نماند ایچ با روی خورشید رنگ به جوش آمده خاک بر کوه و سنگ
بازگردانی: خورشید نیز از ترس رنگش پریده بود و خاک و سنگ کوه به جوش آمده بود.
ایچ: هیچ / بر روی خورشید رنگ نماند: رنگش پرید، کنایه از ترسیدن، جانبخشی، اغراق / به جوش آمده: استعاره مکنیه
به لشکر چنین گفت کاموس گرد که گر آسمان را بباید سـپرد
همه تیـغ و گـــرز و کـمند آورید به ایرانیان تــنگ وبند آورید
بازگردانی: کاموس پهلوان به لشگر اینچنین گفت که اگر لازم باشد آسمان را نیز طی می کنیم، همگان شمشیر و چماق و کمند را آماده کنید. به ایرانیان سخت بگیرید و ایشان را اسیر کنید.
کاموس: فرمانده تورانی / گرد: پهلوان / سپردن: درنوردیدن، پیمودن، بن فعل: سپرد، سپر / تیغ: شمشیر / گرز: چماق / کمند: طناب /تیغ و گرز و کمند: تناسب / بند: ریسمان / تنگ: در برابر گشاد / تنگ آوردن: در تنگنا گذاشتن، به ستوه آوردن / بند آوردن: کنایه از اسیر کردن.
دلیری کجـــا نام او اشکــبوس همی بر خروشید بر سان کوس
بازگردانی: پهلوانی که نام او اشکبوس بود به مانند طبل خروشید و فریاد زد.
کجا: که / اشکبوس: پهلوان تورانی / بر خروشید: فریاد کشید / کوس: طبل بزرگ / اشکبوس : مشبّه / برسان : به مانند، ادات تشبیه / کوس : مشبّهٌبه / وجه شبه: برخروشیدن.
بیامد که جــــوید ز ایران نبرد سر هم نبرد اندر آرد به گرد
بازگردانی: آمد که از لشکریان ایران حریفی پیدا کند و با حریف خود بجنگد و او را شکست دهد.
نبرد : حریف / گرد: خاک، مجاز از زمین / ایران: مجاز از لشکر ایران / نبرد: جنگ / اندر: در / سر هم نبرد به گرد آورد: کنایه از شکست داد، برابر با پوزه کسی را به خاک بمالید.
بشد تیز رهّام با خـود و گبر همی گرد رزم اندر آمد به ابر
بازگردانی: رهّام با کلاه خود و زره ( مسلّح ) خیلی سریع به میدان جنگ رفت و به خاطر شدت رزم، گرد و خاک به آسمان رسید.
بشد: رفت / تیز: تند / خود: کلاهخود/ گبر: زره، خفتان، جوشن / خود و گبر: تناسب / رزم: جنگ / همی گرد رزم اندر آمد به ابر:کنایه از شدت رزم، اغراق / اندر: در / ابر و گبر: جناس ناقص اختلافی / خود، گبر، رزم: مراعات نظیر / واج آرایی «ر».
برآویخت رهّام با اشکــبوس برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
معنی : رهّام با اشکبوس گلاویز شد و صدای بوق و کوس از هر دو سپاه بلند شد .
برآویخت: جنگ کرد ، گلاویز شد، بن فعل: آویخت و آمیز / رهام: پهلوان ایرانی / برآمد: بالا آمد، بلند شد / بوق: شیپور / کوس: طبل بزرگ / بوس و کوس: تناسب.
به گرز گران دست برد اشکبوس زمین آهنین شد سپهر آبنوس
معنی: اشکبوس دست به گرز سنگین خود برد و جنگ را آغاز کرد. زمین آهنین شد و آسمان همانند چوب آبنوس تیره و پر گرد و غبار گردید.
گرز: چماق / گران : سنگین / آبنوس: درختی است که چوب آن سیاه، سخت ، سنگین و گرانبهاست / زمین آهنین شد: زمین سفت وسخت شد یا زمین پر از زره شد / زمین و سپهر: تضاد و تناسب یا مراعات نظیر / سپهر آبنوس شد: کنایه از این که گرد و خاک بلندشد و چشم چشم را نمی دید، اغراق از سختی رزم، تشبیه بلیغ .
برآهیخت رهّام گـــرز گـــران غمی شد ز پیـــکار دست سران
بازگردانی: رهّام گرز سنگینش را برداشت. دست دو پهلوان از جنگیدن با گرز خسته شد.
برآهیخت : بیرون کشید، بن فعل: برآهیخت و برآهیز / گران : سنگین / غمی شد: غمین شد، خسته شد / پیکار: جنگ / سران : سرداران و فرماندهان / سران ، گران: جناس ناقص اختلافی / پیکار: جنگ.
چو رهّام گشت از کشانی ستوه بپیچید زو روی و شد سوی کوه
بازگردانی: وقتی که رهّام از دست اشکبوس خسته شد، از او گریخت و به سمت کوه رفت.
چو: هنگامی که / ستوه: درمانده، خسته / بپیچید زو روی : کنایه از گریختن / شد: رفت.
ز قلب سپه اندر آشفــت توس بزد اسب کــاید بر اشکــــبوس
بازگردانی: توس فرمانده سپاه که در مرکز سپاه بود، خشمگین شد و اسبش را هِی کرد تا به سوی اشکبوس بوود.
قلب : مرکز / برای قلب سپه دو حرف اضافه آمده که ویژگی سبک خراسانی است / اندرآشفت: خشمگین شد.
تهمتن برآشفت و با توس گفت که رهّام را جام باده ست جفت
بازگردانی: رستم خشمگین شد و به توس گفت که رهّام اهل بزم و شرابخواری است و مرد جنگیدن نیست.
تهمتن: درشت اندام، لقب رستم / با: به / توس: فرمانده ایرانی / جفت: زوج / جفت بودن: کنایه از همنشین بودن / رهّام: پهلوان ایرانی / باده: می، شراب / رهّام را جام باده ست جفت: کنایه از اینکه مرد جنگ نیست و فقط کار زنانه را می برازد / گفت و جفت: جناس.
تو قلب سپه را به آیین بدار من اکنون پیاده کنم کارزار
بازگردانی: تو مرکز سپاه را به سامان نگه دار. من اکنون پیاده به جنگ میروم.
قلب: مرکز سپاه / به آیین: به سامان، مرتب / بدار: نگه دار/ کارزار : جنگ.
کمان به زه را به بازو فکند به بند کمر بر ، بزد تیر چند
بازگردانی: رستم کمان آماده برای تیراندازی را به بازو افکند و به کمربندش هم چند تیر زد.
زه : چله کمان، وتر / کمان به زه : کنایه از آماده / کمان، زه و تیر: تناسب / بازو و کمر: تناسب / کمر: کمربند / برای بند کمر دو حرف اضافه آورده: ویژگی سبک خراسانی
خروشید کای مرد رزم آزمای هماوردت آمد مشو باز جای
بازگردانی: فریاد زد که ای مرد جنگجو، حریف تو آمد. از میدان جنگ نگریز.
خروشید: فریاد زد / رزم آزمای: جنگ جو / هماوردت: حریف / « ت » در کلمه هماوردت: مضافٌ الیه / مشو: مرو / باز: سوی / مشو باز جای: کنایه از اینکه نگریز.
کشانی بخندید و خیره بماند عنان را گران کرد و او را بخواند
بازگردانی: اشکبوس کشانی خندید و تعجّب زده شد، افسار اسب را کشید و ایستاد و او را صدا کرد.
خیره: شگفت زده / عنان: افسار / عنان را گران کرد: کنایه از نگه داشتن اسب / بخواند: صدا کرد / گران: سنگین
بدو گفت خندان که نام تو چیست تن بی سرت را که خواهد گریست؟
بازگردانی: به او گفت که تو چه نام داری؟ پس از مرگت چه کسی برایت سوگواری خواهد کرد؟
مصراع دوم: کنایه از اینکه حتماً می میری / تن و سر: تناسب / را: برای.
تهمتن چنین داد پاسخ که نام چه پرسی کزین پس نبینی تو کـام
بازگردانی: رستم پاسخ داد، چرا نام مرا میپرسی؟! ( نپرس ) که از این پس تو به آرزویت نمیرسی.
تهمتن : لقب رستم / چه پرسی: استفهام انکاری / کزین: که از این / کام: سقف دهان، مجاز از آرزو و مراد / نبینی تو کام: کنایه از بدبختی / نام و کام: جناس.
مرا مادرم نام مــرگ تو کرد زمانه مـــرا پتک ترگ تو کرد
بازگردانی: مادرم نام مرا مرگ تو نهاد، روزگار مرا ابزاری برای مرگ تو قرار داده است.
زمانه: روزگار، جانبخشی / پتک: چکش ، تشبیه بلیغ / ترگ: کلاهخود / مرگ و ترگ: جناس / مصراع اوّل واج آرایی صامت « م» دارد / قافیه: مرگ و ترگ، ردیف: تو کرد / مرگ و ترگ: جناس ناقص اختلافی / بیت دارای طنز است. / پتک : چکش / ترگ: کلاه خود.
« را » درعبارت ( مرا مادرم نام مرگ تو کرد ) در مصراع اوّل از نوع فکّ اضافه است. یعنی مادرم نام مرا مرگ تو گذاشت.
کشانی بود گفـــت بی بارگی به کشتن دهی سر به یکبارگی
بازگردانی: کشانی گفت : بدون اسب هم اکنون خودت را به کشتن می دهی.
باره : اسب / سر: مجازاً از وجود / یک بارگی: یکدفعه.
تهمتن چنین داد پاسخ بدوی که ای بیهده مرد پرخاشجوی،
پیاده ندیدی کــه جنـگ آورد سر سرکشان زیر سنگ آورد؟
بازگردانی: رستم این گونه پاسخ داد که ای جنگ جویی که بیهوده می جنگی، آیا ندیده ای که انسان پیاده به جنگ آید و پیروز شود و زورگویان و سرکشان را نابود کند؟
موقوف المعانی / پرخاشجو: ستیزه جو، جنگ جو / جنگ و سنگ: جناس ناقص اختلافی / سرکش: یاغی، زورگو / سر زیر سنگ آورد: کنایه از شکست دادن و کشتن / بیت دوم استفهام انکاری دارد / مصراع دوم بیت دوم واج آرایی « س » دارد.
به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ سوار اندر آیند هر سه به جنگ؟
بازگردانی: آیا در شهر تو شیر نهنگ و پلنگ سواره به جنگ می آیند؟
شهر و شیر: جناس / بیت دارای تحقیر و تمسخر اشکبوس است / شیر، نهنگ و پلنگ: نماد قدرت و شجاعت، تناسب / بیت استفهام انکاری دارد / واج آرایی «ن».
هم اکنون تو را ای نبرده سوار پیاده بیاموزمت کارزار
بازگردانی: اکنون به جنگ تو میآیم ای جنگجوی سوار و پیاده جنگیدن را به تو می آموزم.
نبرده: جنگ جو / کارزار: جنگ / بیت : آموزش پیاده جنگیدن ، تحقیر و تمسخر اشکبوس
پیاده مرا زان فرستاده توس که تا اسب بستانم از اشکبوس
بازگردانی: توس مرا پیاده فرستاده است تا اسب از تو بگیرم.
توس : فرمانده سپاه ایران / بیت : تحقیر و تمسخر اشکبوس / ستاندن: گرفتن، بن فعل: ستاند، ستان.
کشانی پیاده شود، همچو من بدو روی خندان شوند انجمن
بازگردانی: اشکبوس کوشانی همانند من پیاده شود و مردم او را مسخره کنند و به او بخندند .
همچو: همانند / انجمن: مجاز از مردم / مصراع دوم کنایه از تمسخر کردن/ بیت دارای تشبیه است.
پیاده به از چون تو پانصد سوار بدین روز و این گردش کارزار
بازگردانی: در این روزگار و در چنین دورانی یک، بهتر از پانصد سوار همانند تو است / بیت تشبیه دارد.
به: بهتر / چون: مانند / گردش : مجازاً محل، میدان / پیاده و سوار: تضاد.
کشانی بدو گفت با تو سلیح نبینم همی جز فسوس و مزیح
بازگردانی: اشکبوس کوشانی به او گفت با تو سلاحی به غیر از مسخره کردن و شوخی نمیبینم.
سلیح: جنگ افزار، ممال سلاح / فسوس: مسخره کردن / مزیح: غیر جدّی بودن، ممال مزاح.
بدو گفت رستم که تیر و کمان ببین تا هم اکنون سرآری زمان
بازگردانی: رستم به او گفت کافی است که تیر و کمانم را نگاه کنی تا از ترس بمیری.
تیر و کمان: مراعات نظیر / سرآری: پایان آوری/ سرآری زمان: کنایه از بمیری، زمان تو به پایان رسیده است / کمان و زمان: جناس ناقص اختلافی.
چو نازش به اسب گران مایه دید کمان را به زه کرد و اندر کشید
بازگردانی: زمانی که رستم دید افتخار او به اسب گرانبهایش است، کمان را آماده تیراندازی کرد.
کمان و زه: تناسب / ناز: افتخار / گران مایه: گران ارج / به زه کرد: آماده کرد / بیت: واج آرایی دارد.
یکی تیز زد بر بر اسب اوی که اسب اندر آمد ز بالا به روی
بازگردانی: تیری به پهلوی اسب او زد که اسب با سر به زمین افتاد و مرد.
بر اوّل: به / بر دوم: پهلو/ بر اوّل و بر دوم: جناس تام / اوی و روی : جناس ناقص اختلافی / از بالا به روی اندرآمد: سکندری خورد / اسب: تکرار
بخندید رستم به آواز گفت که بنشین به پیش گران مایه جفت
بازگردانی: رستم خندید و با صدای بلند گفت: بنشین پیش اسب دلبندت و غم اش را بخور ( برایش ماتم بگیر ).
آواز: صدای بلند / گفت و جفت : جناس ناقص اختلافی / گران مایه : گران ارج / جفت: زوج، این قسمت طنز دارد، منظور اسب است.
سزد گر بداری سرش در کنار زمانی برآسایی از کارزار
بازگردانی: سزاوار است که سرش را در آغوش بگیری و زمانی از جنگیدن دست بکشی.
سزد: سزاوار است / کنار: آغوش / برآسایی: استراحت کنی، دست بکشی / کارزار: جنگ
کمان را به زه کرد زود اشکبوس تنی لرزلرزان و رخ سندروس
بازگردانی: اشکبوس زود کمانش را آماده کرد، در حالی تنش میلرزید و رنگ چهره اش مانند سندروس از ترس زرد شده بود.
به زه کردن: زه کمان را انداختن / بیت واج آرایی « ر» و « ز» دارد / سندروس: صمغی زرد است که روغن کمان از آن گرفته میشود / رخ سندروس: تشبیه بلیغ / تن و رخ: تناسب / تنی لرز لرزان: کنایه از ترس.
به رستم بر آنگــــه ببارید تیر تهمتن بدو گفت بر خیره خیر،
همی رنجه داری تن خویش را دو بازوی و جـان بد اندیش را
بازگردانی: پس از آن اشکبوس رستم را تیرباران کرد. رستم به او گفت بیهوده خودت را خسته می کنی و دو بازویت را می آزاری.
دو بیت موقوف المعانی هستند/ تهمتن: درشت اندام، لقب رستم / خیره خیر: بیهوده، بی علت / مصرع اوّل به رستم بر: دو حرف اضافه برای یک متمم / بیت نخست: واج آرای «ب» و «ر» / رنجه داری: می آزاری / بداندیش: بدخواه، دشمن.
تهمتن به بند کمر برد چنگ گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ
بازگردانی: رستم دستش را به سمت کمربندش برد و یک تیر که از جنس چوب خدنگ بود انتخاب کرد.
تهمتن: درش اندام، لقب رستم / کمر: کمربند / گزین: انتخاب / چوبه: واحد شمارش تیر / خدنگ: چوبی که از آن تیر و نیزه و زین اسب سازند .
یکی تیر الماس پیکان چو آب نهاده بر او چار پرّ عقاب
بازگردانی: تیری انتخاب کرد که نوک آن همانند الماس تیز بود و چهار پرّعقاب هم بر آن نصب شده بود.
الماس پیکان: تشبیه بلیغ ، پیکان: مشبّه، الماس: مشبّهٌ به / چو آب: مانند آب درخشان بود / چار: چهار/ تیر، پیکان و پر: تناسب / پر و بر: جناس.
کمان را بمالید رستم به چنگ به شست اندر آورده تیر خدنگ
بازگردانی: رستم کمان را در چنگ گرفت و تیر خدنگ را در قلاب گذاشت.
بمالید: لمس کرد / شست: قلاب / خدنگ : چوبی سخت که از آن تیر و نیزه و زین اسب سازند / کمان، شست و تیر: تناسب.
بزد بر بر و ســینه اشکبوس سپهر آن زمان دست او داد بوس
بازگردانی: تیر را به سینۀ اشکبوس زد. آسمان هم به همین خاطر دست رستم را بوسید.
بر و بر: جناس تام / سپهر : آسمان / بوسیدن سپهر: جانبخشی / کلّ بیت اغراق دارد.
کشانی هم اندر زمان جان بداد چنان شد که گفتی ز مـــادر نزاد
بازگردانی: اشکبوس در دم جان داد گویی از مادر زاییده نشده است.
هم اندر زمان: بی درنگ، فوراً / جان داد: کنایه از مردن / گفتی: گویی / نزاد: زاده نشده است
خاک آزادگان
خاک آزادگان
آموزه یازدهم خاک ازدگان قالب: غزل(چامه) اجتماعی وزن: ت تن تن ت تن تن ت تن تن ت تن تن
به خون گر کشی خاک من دشمن من / بجوشد گل اندر گل از گلشن من
خاک: مجاز از سرزمین / به خون کشیدن: کنایه از کشتن و نابود کردن / گل: استعاره از جوانان جان باز / گل اندر گل: کنایه از فراوان / خاک، گل، گلشن: تناسب / واج آرایی «گ» / گلشن: گلزار، استعاره از میهن یا گور /
معنی : ای دشمن من! اگر بخواهی سرزمین من را به خون بکشی و آن را نیست و نابود کنی ! جوانان زیادی هستند که در این سرزمین میجوشند و رویاروی تو میایستند .
تنم گر بسو زی، به تیرم بدوزی / جدا سازی ای خصم، سر از تن من
سوختن: سوزاندن، کنایه از نابود کردن / به تیر دوختن: تیر زدن / بسوزی، بدوزی: جناس / خصم: دشمن / سر از تن جدا ساختن: کنایه از کشتن / تن، من: جناس / سر، تن: تناسب / موقوف المعانی / به تیرم بدوزی جهش ضمیر دارد: من را با تیر بدوزی
بازگردانی: اگر تن من را بسوزانی و به من تیر بزنی، ای دشمن ! اگر سر از تن من جدا کنی
کجا میتوانی ز قلبم ربایی / تو عشق میان من و میهن من؟
کجا: چگونه / ربودن: دزدیدن، گرفتن / استفهام انکاری
بازگردانی: هرگز نمیتوانی عشق میان من و میهنم را از من بربایی و بگیری.
من ایرانی ام آرمانم شهادت / تجلی هستی است جان کندن من
آرمان: امید و آرزو / تجلی: جلوه گری / جان کندن: کنایه از درگذشتن و مردن / واج آرایی ن
بازگردانی: من ایرانی هستم ! آرزوی من شهادت است! مردن من نشانگر هستی من است.
مپندار این شعله افسرده گردد / که بعد از من افروزد از مدفن من
پنداشتن: تصور کردن(بن ماضی: پنداشت، بن مضارع: پندار) / شعله: استعاره از عشق به میهن / افسردن: سرد شدن، خاموش شدن، یخ بستن / افروختن: روشن شدن / افسرد، افروخت: تضاد / مدفن: گورگاه /
بازگردانی: گمان نکن که عشق میان من و میهنم آتشی است که از بین میرود؛ زیرا پس از من از گور من زبانه خواهد کشید.
نه تسلیم و سازش نه تکریم و خواهش / بتازد به نیرنگ تو توسن من
تکریم: گرامیداشت / خواهش: درخواست و التماس / تاختن: حمله کردن، نیرنگ: فریب / توسن: اسب سرکش، استعاره از هستی من یا میهن من
بازگردانی: نه تسلیم میشویم ! نه سازش میکنیم ! نه شما را گرامی میداریم و نه از شما خواهشی میکنیم ! هستی من مانند اسب سرکشی است که به نیرنگ تو حمله خواهم کرد و فریب تو را نخواهد خورد.
کنون رود خلق است، دریای جوشان / همه خوشه خشم شد خرمن من
خلق: آفریده، مردم / رود خلق: اضافه تشبیهی / رود خلق، دریای جوشان است: تشبیه، اغراق / خرمن: استعاره از هستی / خوشه خشم: اضافه تشبیهی / خرمن من خوشه خشم شد: تشبیه / واج آرایی خ /
بازگردانی: مردمی که مانند رود بودند اکنون مانند دریای جوشان شده اند. و همۀ هستی من از خشم تو آکنده شده است .
من آزاده از خاک آزادگانم / گل صبر میپرورد دامن من
آزاده: ایرانی / خاک: مجاز از سرزمین / گل صبر: اضافه تشبیهی / دامن: استعاره از هستی / پروردن: پروراندن
بازگردانی: من ایرانی ام ! از سرزمین آزادگانم ! هستی من گل صبر میپرورد و من همیشه بردباری ام.
جز از جام توحید هرگز ننوشم / زنی گر به تیغ ستم گردن من
توحید: یکتاپرستی / جام: مجاز از نوشیدنی / جام توحید: اضافه تشبیهی / تیغ ستم: اضافه تشبیهی یا اضافه اقترانی / گردن زدن: کنایه از کشتن / واج آرایی ن
بازگردانی: حتی اگر با تیغ ستمت گردن مرا بگسلی، من فقط خداوند را میپرستم و یکتاپرستم میمانم. سپیده کاشانی
شیر زنان ایران
تقریظ: ستایش نامه، ستودن / راوی: روایت کننده / اورژانس: فوریت های پزشکی / ازدحام: شلوغی، انبوهی / کلافه: پریشان، سر در گم / زوزۀ آمبولانس: استعاره / کفاف: به اندازه کافی / اجساد: ج جسد، پیکر / مرگ بر شهر میبارید: استعاره مکنیه / جنگ مسئلۀ ریاضی نیست: تشبیه / جنگ کتاب نیست: تشبیه / منطق: علم میزان / خودی: خودمانی / مهیب: ترسناک / قنداق: قسمت چوبی ته تفنگ / مگه: آیا، پرسش انکاری / مقنعه: نوعی روسری که زنان سر را با آن میپوشانند. / مثل مور و ملخ: تشبیه / مور: مورچه / درآمدن از: بیرون آمدن / مثل کیسۀ شن: تشبیه / مترجم: ترجمه کننده / مهره: مهرۀ بازی، استعاره از شخص مهم و کلیدی / دور و بر: پیرامون / پاییدن: مراقب بودن، زیر نظر داشتن / بنات الخمینی: دختران خمینی / ژنرال: سرتیپ، سرلشگر / استقامت: پایداری / مددکار: یاریگر / جسارت: بی باکی، گستاخی / صبحدم: زمان صبح / بعثی: عضو حزب بعث / هجوم: حمله / محاسن: ریش و سبیل / فضله: پشگل / صداقت: راستی / کاشی: کاشانی / مثل تیری: تشبیه / ولایت: آبادی / نه بین گرگ ها: استعاره از بعثی ها/ سراسیمه: پریشان / گیر افتادن: دستگیر شدن / مطلع: آگاه / تقدیر: سرنوشت / مصلحت: آنچه سبب خیر و صلاح انسان باشد / پیر و جوان: تضاد / سید الشهدا: آقای شهیدان، امام حسین / حرس الخمینی: پاسدار خمینی / دلخراش: آزارنده / هواخوری: کنایه از شکنجه / پرنده کاغذی: استعاره از نامه / اسرا: ج اسیر / نوردیده: استعاره از گرامی/ تنومه: شهری در عراق نزدیک بصره / ملاک: ابزار سنجش، معیار / ورد زبان: سخنی که پیوسته تکرار میشود / گوارا: گوارنده، قبل هضم، (بن ماضی: گوارید، بن مضارع: گوار) / ساختگی: قلابی / وقاحت: بی شرمی / خطوط: م خط / سطور: م سطر / گداخته: ذوب شده، مذاب / گزیدن: نیش زدن / معیار: مقیاس، اندازه / هیئت: گروه / اسرا: دستگیر شدگان / اسطوره: سخنان یا اشخاص و آثاری که مربوط به موجودات یا رویدادهای فوق طبیعی روزگار باستان است و ریشه در باورها و اعتقادات مردم روزگار کهن دارد. / معلول: کسی که عضو یا اندام هایی از بدنش اسیب دیده است، توانخواه / لعن علی الصدام: نفرین بر صدام / الانبار: نام منطقه ای در عراق / وقاحت: بی شرمی / مقدسات: چیزهای مقدس/ مقدس: دارای تقدس و پاکی، پالوده / توش: توانایی / سو: روشنی / متلاطم: دستخوش پریشانی و آشفتگی / معجزه: عاجز کننده / خمیر مایه: اصل / شیون: ناله و زاری / طاقت فرسا: کاری خسته کننده / غفلت: بی خبری / تاوان: زیان یا آسیب شخص به خاطره خطا کاری / کرکس: پرنده ای از رده لاشخورها / بام: پشت بام
دریادلان صف شکن
دریادلان صف شکن
مشیت: خواست، اراده / تاختن: حمله کردن(بن ماضی: تاخت، بن مضارع: تاز) / گرد آمدن: جمع شدن / کاویدن: کندن و جستن / حق الناس: حقوق مردم / حق الله: حقوق خداوند / معرکه: میدان جنگ / وسواس: دودلی / مقریان: ج مقری، قرآن خوان / معرف: شناساننده / استدعا: درخواست / باری تعالی: خداوند بزرگ / خانقاه: درویش خانه، سرا / راست و ریس کردن: مرتب کردن / وارسی کردن: گشتن / عملیات: فعالیت جنگی / تکلف: خودنمایی و تجمل / متواضع: فروتن / قوه الهی: نیروی الهی / ایستایی: مقاومت / آکنده: پر / آفتاب فتح: اضافه تشبیهی / طویل: دراز / سردمداران: سردسته، رئیس / تحول: دگرگونی / دریافتن: فهمیدن / خلقت: آفرینش / طلبه: دانشجوی دینی / دریا دل: مرد بسیاربخشنده و باگذشت، دلیر / گردان: سه گروهان / رعب: ترس، وحشت / یارا: جرات / حنین: یکی از جنگهای پیغمبر / خیل: گروه، گله اسب / سکان: دنبالۀ کشتی / ولی امر: امام / سوله: ساختمان با سقف فلزی / تجلی: آشکار شدن، جلوه کردن / جوار: همسایگی / اسوه: الگو، سرمشق / فتح: گشایش / توسل: وصل / خط شکن: گروه اول حمله / نسیان: فراموشی / نفوس: ج نفس / انس گرفتن: خو گرفتن / جنود: ج جند، لشگریان / خور: زمین پست / بولدوزرچی: راننده لولدوزر / مظهر: نماد/ قرب: نزدیکی / علم: پرچم / فقر مخلوق: تهیدستی آفریده / غنای خالق: بی نیازی خدا
یک گام فراتر
شیخ: پیر / طوس: خراسان / استدعا: درخواست / تخت: منبر / مقری: قرآن خوان / برخواندن: قرائت کردن / درآمدند: درون آمدند/ معرف: شناساننده / فراتر: جلوتر / بیامرزاد: فعل دعایی / ختم کرد: پایان داد / مجلس: انجمن، نشست، مجاز از سخنرانی
اسرار التوحید، محمد بن منور(نوه شیخ ابوسعید ابوالخیر)
غرش شیران
غرش شیران
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد / هم رونق زمان شما نیز بگذرد
جهان: مجاز از وجود و زندگی / مرجع شما: فرمانروایان و توانگران ستمگر / رونق: فروغ، زیبایی، شکوه / زمان: زمانه، دوران
بازگردانی: سرانجام مرگ به سراغ شما خواهد آمد و شکوه روزگار شما نیز روزی به پایان خواهد رسید.
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب / بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
بوم: جغد / بوم : نماد شومی / محنت: غم و اندوه / بوم محنت: اضافه تشبیهی / از پی: برای، به خاطر / دولت: خوش بختی / آشیان: آشیانه / بوم محنت بر آشیان کسی گذشتن: کنایه از ” نابودی قدرت و اعتبار ” / دولت آشیان: ترکیب تشبیهی
بازگردانی: اندوه، جغد شوم ویرانگری است که به ما بسنده نمی کند شما را نیز نابود خواهد کرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام / بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
اجل : مرگ / آب اجل: اضافه تشبیهی / گلوگیر: کنایه از ” نابود کننده ، خفه کننده، کشنده / خاص: درباریان / عام: مردم عامه / خاص و عام: آرایه تضاد، مجاز از ” همه مردم / گلو، حلق، دهان: تناسب / حلق: گلو / آب اجل بر حلق کسی گذشتن: کنایه از” مرگ و نابوی” / تلمیح به آیه ” کلّ نفس ذائقه الموت ” هر نفسی طعم مرگ را می چشد.
بازگردانی: مرگ که نابودکننده همگان است، روزی شما را نیز نابود خواهد کرد.
چون داد عاقلان به جهان در، بقا نکرد / بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
داد : عدل و انصاف / به جهان در: دو حرف اضافه برای یک متمم / بقا نکرد: باقی نماند / بیداد : ظلم و ستم / داد و بیداد، عادلان و ظالمان: تضاد / واج آرایی: ” د” و”ن “
بازگردانی: وقتی که عدل و انصاف انسان های دادگر در جهان باقی نمیماند، پس ستم ستمگران نیز بی گمان از بین رفتنی است.
در مملکت چو غرّش شیران گذشت و رفت / این عوعو سگان شما نیز بگذرد
مملکت: کشور /غرّش: بانگ، فریاد، خروش / شیران: استعاره از ” دلیران و مردان دادگر” / عوعو: وق وق، ” نام آوا”، استعاره از «قدرت های ظاهری» / سگان: استعاره از ” مزدور ستمگران ” / غرش و عو عو، سگان و شیران: تضاد / گذشت و بگذرد: اشتقاق (انسانی)
بازگردانی: چون بانگ و خروش انسان های دلیر گذشت و رفت، این صدای گوش خراش شما انسان های پست نیز رفتنی است.
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت / هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
باد: استعاره از ” مرگ ” / شمع: استعاره از ” انسان ها ” / کشتن: خاموش کردن / چراغدان: استعاره از ” زندگی و فرمانروایی ستمگران / شمع، چراغدان: تناسب / باد بر شمع و چراغدان وزیدن: کنایه از ” مرگ و نابودی”
بازگردانی: مرگ همچون بادی است که انسان ها را میکشد. این باد شما را نیز نابود خواهد کرد.
زین کاروانسرا بسی کاروان گذشت / ناچار کاروان شما نیز بگذرد
کاروانسرا: استعاره از گیتی / بسی: بسیار / کاروان: فر و شکوه فرمانروایی ستمگران
بازگردانی: فرمانروایی های بسیار در این جهان آمدند و رفتند. ناچار فرمانروایی شما نیز روزی نابود می گردد.
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن / تأثیر اختران شما نیز بگذرد
مفتخر: نازنده، بالنده / طالع: خوش بختی / مسعود: فرخنده / اختر: ستاره، استعاره از عوامل خوشبختی / تاثیر اختران شما نیز بگذرد: کنایه از این که بخت نیک شما نیز به پایان خواهد رسید / طالع، اختران: تناسب/ طالع: بخت / واج آرایی
بازگردانی: ای کسی که به بخت نیک خود می نازی، این بخت فرخنده شما نیز به پایان خواهید رسید.
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم / تا سختی کمان شما نیز بگذرد
جور: ستم / تیر جور: اضافه تشبیهی / از تحمل سپر کنیم: تشبیه / کمان: مجاز از ” قدرت، زور ” / سختی کمان: توان و ورزیدگی در تیراندازی / تیر و سپر و کمان: تناسب
بازگردانی: با سپر بردباری و تحمل در برابر ستم و ظلم تیر مانند شما ( فرمانروایان) پایداری می ورزیم تا روزگار کشورداری شما نیز به پایان برسد.
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع / این گرگی شبان شما نیز بگذرد
تو: منظور کشورداران ستمگر / رمه: گله، استعاره از ” توده مردم ” / چوپان: استعاره از ” کارگزاران ستمگر” / گرگ طبع: درنده خو، تشبیه / گرگی: درندگی، ستمگری / شُبان: چوپان، استعاره از ” کارگزاران ستمگر ” / گرگ و رمه، چوپان، شبان: تناسب / رمه و گرگ: تضاد / چوپان گرگ طبع: گونه ای متناقض نما
بازگردانی: ای کسانی که مردم را به دست کارگزاران ستمگر درنده خو سپرده اید [آگاه باشید] که این ستمگری شما نیز روزی به پایان خواهد رسید.
در سایه سار نخل ولایت
در سایه سار نخل ولایت
قالب: سپید
سایه سار: جایی که سایه دارد / نخل ولایت: اضافه تشبیهی
خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید.
تلمیح به آیه: «فتبارک الله احسنُ الخالقین» / خجسته: مبارک
بازگردانی: مبارک باد نام خداوند،بهترین آفریننده؛ زیرا که تو را آفریده است.
از تو در شگفت هم نمیتوانم بود.
بازگردانی: من از بزرگی تو شگفت زده هم نمیتوانم شد (از بزرگی تو در شگفتی و حیرت هم نمیتوانم باشم.)
که دیدن بزرگیات را، چشم کوچک من بسنده نیست.
مرجع ت: حضرت علی
بازگردانی: زیرا چشم کوچک من برای دیدن شکوه و بزرگی تو کافی نیست.
مور، چه میداند که بر دیواره اهرام میگذرد.
یا بر خشتی خام
مور: مورچه، استعاره از سخنور/ مور، چه میداند: جنبخشی / تلمیح به داستان فرعون و اهرام / خشت: آجر نپخته / خام: نپخته
بازگردانی: تو بزرگتر از آنی که در چشم کوچک من بگنجی (بزرگی تو در ذهن من نیز نمی گنجد).
تو، آن بلندترین هرمی که فرعون تخیّل میتواند ساخت.
هرم، فرعون: تناسب / تو آن بلندترین هرمی: تشبیه / فرعون تخیّل: اضافه تشبیهی /
بازگردانی: تو بزرگ ترین هرمی هستی که تخیّل و ذهن من مانند فرعون میتوان آن را بسازد.
و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمیتواند داشت.
من آن کوچک ترین مور: تشبیه / بلندا: ارتفاع، بلندی
بازگردانی: و من کوچکترین مورچهای هستم که دیدگانم گنجایش بزرگیت را ندارد.
♣♣♣♣
پیش از تو/هیچ اقیانوس را نمیشناختم
که عمود بر زمین بایستد
تشبیه علی(ع) به اقیانوس / عمود بر زمین بایستد: اغراق در وصف حضرت علی / اقیانوس: تشخیص
بازگردانی: حضرت علی (ع) همچون اقیانوسی است. اقیانوسهای دیگر بر خاک روانند؛ ولی این اقیانوس بر پا ایستاده است.
پیش از تو / هیچ فرمانروا را ندیده بودم
که پای افزاری وصلهدار به پا کند،
و مشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.
فرمانروا: حاکم / پای افزار: کفش، پاپوش / مشک: خیک / «را» در معنای برای /
بازگردانی: من پیش از تو هیچ کشورداری را ندیده بودم که کفش وصلهدار پا کند و مشکی کهنه بر دوش کشد و با بردگان همچون برادر رفتار نماید.
ای روشن خدا
در شبهای پیوسته تاریخ
ای روح لیله القدر
حتّی مطلع الفجر
روشن: روشنایی، فروغ / شب: نماد ستم و بیداد / ای روح شب قدر: حضرت علی (ع) روح و حیات بخشیده شب قدر است / ای روح لیله القدر…: تضمین سوره قدر / حتی مطلع الفجر: تا دمیدن سپیده
بازگردانی: ای نور خدا در تاریکی و شبهای همیشگی تاریخ
♣♣♣♣
شب از چشم تو آرامش را به وام دارد
چگونه شمشیری زهر آگین
پیشانی بلند تو
-این کتاب خداوند را-
از هم میگشاید.
چگونه میتوان به شمشیری دریایی را شکافت؟
تلمیح به جان باختن حضرت علی (ع( / زهرآگین: آغشته به زهر / پیشانی، کتاب خداوند: تشبیه / وجه شبه: حضرت علی قرآن سخنگو بود /دریایی: استعاره ازسر حضرت علی(ع)
بازگردانی: چگونه شمشیر زهر آگین سر تو را که خانه قرآن بود شکافت، در شگفتم چگونه شمشیر میتواند سر حضرت علی (ع) را که دریایی است، به دو نیم کند.
♣♣♣♣
هنگامی که به همتاب آفتاب
به خانه یتیمکان بیوه زنی تابیدی
همتاب: همراه، هم تابنده / تابیدی: مجازا از عنایت کردی / تلمیح به سرکشی حضرت علی (ع) به یتیمان
بازگردانی: زمانی که با آفتاب و مانند آفتاب به خانۀ بیوه زنان و نیازمندان تابیدی و به ایشان توجه کردی،
و صولت حیدری را
دست مایهی شادی کودکانه شان کردی
صولت: شکوه / حیدر: شیر، نام حضرت علی / دست مایه: سرمایه
بازگردانی: شکوه شیرگونه ات را سرمایه شادی و شور کودکان کردی.
و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
تلمیح دارد به این که علی (ع) در فتح مکّه، روی شانه حضرت محمّد(ص) رفت و بچّههای یتیم را روی شانه خود نشاند.
و کودکان را روی شانه خود سوار کردی؛ شانه ای که حضرت محمّد(ص) آن را گرامی می داشت.
و از آن دهان که هُرّای شیر میخروشید
کلمات کودکانه تراوید،
هرّا: آواز ترسناک، صدا و غوغا / تراویدن: تراوش کردن، استعاره / کلمات تراوید: واژه ها را به زبان راند
بازگردانی: و از آن دهان که غرّش شیر داشت، واژگان بچّگانه و کودکانه درآمد.
آیا تاریخ بر در سرای
به تحیّر
خشک و لرزان نمانده بود؟
جانبخشی تاریخ، پرسش انکاری / سرا: خانه / تحیر: سرگشته، حیران /
بازگردانی: آیا آن لحظه تاریخ با شگفتی نزدیک در خانه پیرزن خشکش نزده بود؟
♣♣♣♣
در اُحُد
که گل بوسه زخمها
تنت را دشت شقایق کرده بود،
مگر از کدام باده مهر، مست بودی
که با تازیانه هشتاد زخم
بر خود حد زدی؟
که گل بوسه زخمها، تنت را دشت شقایق کرده بود: تلمیح به زخمیشدن حضرت علی (ع) در جنگ احد / هر زخم چون گلی است که بر تو بوسه میزند: تشخیص / گل بوسهی زخمها: اضافه تشبیهی / تنت را دشت شقایق کرده بود: تشبیه / مهر: عشق / حد: مجازات شرعی / مگر از کدام باده مهر، مست بودی: تلمیح به این حد زدن مست.
بازگردانی: در جنگ احد بر تن تو زخمهای کاری وارد شد؛ امّا تو سرمستتر از پیش به دشمن تاختی. تو کدام باده عشق را نوشیده بود که مجبور شدی بر خود شلاق بزنی.
♣♣♣♣
کدام وامدارتر ید؟
دین به تو، یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست.
وامدار: بدهکار / اغرق
بازگردانی: نمیدانم تو به دین پیامبر بدهکاری یا دین به تو بدهکار است.
دری که به باغ بینش ما گشودهای
هزار بار خیبریتر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو
باغ بینش: اضافه تشبیهی / تلمیح به جنگ خیبر
بازوان اندیشه: اضافه استعاری و تشخیص
بازگردانی: این که بینش و دانش ما را افزودی از گشودن در خیبر ارزشمندتر بود. اندیشه بلند و رفتار والای تو را میستایم.
♣♣♣♣
شعر سپید من، رو سیاه ماند
که در فضای تو
به بیوزنی افتاد
سپید، سیاه: تناسب، تضاد / سپید: ایهام تناسب: ۱- قالب شعر، ۲- رنگ سپید / بیوزنی: ایهام دارد:۱- سبک، ۲- بدون وزن عروضی / حسن تعلیل: علّت بیوزن بودن قالب شعریاش را توصیف حضرت علی (ع) می داند.
شعر روسیاه ماند: جانبخشی / رو سیاه ماندن: کنایه از شرمنده شدن
بازگردانی: شعر سپید من خجالت زده است؛ زیرا نتوانستهام درخور تو، سخن بگوید. شعر من در میان وصف تو بی ارزش و بی وزن ماند؛ زیرا که هنگامی که از تو سخن میگفتم، وزن را فراموش می کنم.
هر چند کلام از تو وزن میگیرد
بازگردانی: هر چند که کلام با وجود نام تو ارزشمند میشود.
وسعت تو را
چگونه در سخن تنگ مایه گنجانیم؟
وسعت، تنگ مایه: تضاد / تنگ مایه: کم توان، کرانمند /
بازگردانی: شکوه و بزرگی تو را چگونه میتوانم با واژگان بیان کرد.
تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟
بازگردانی: نمیدانم در کجا باید سخنم را که دربارۀ تو است به پایان برسانم!
فتبارکَ الله، تبارکَ الله
تبارکَ اللهُ احسنُ الخالقین
تضمین، تکرار و تأکید
بازگردانی: آفرین بر خداوند که بهترین آفرینندگان است.
خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگانی.
خجسته: مبارک /
بازگردانی: آفرین بر نام خداوند که بهترین آفریننده است و نام تو که بهترین آفریده خداوندی.
جمال و کمال
جمال و کمال
| فرقت: جدایی | حیات: زندگی / بود: باشد | مانند: همانند |
| تخت و گاه: کنایه از پادشاهی | جفا: ستم | راحت: آسایش |
| نعمت: حکمت | جبار: نیرومند | بهر آن: به خاطر |
| آفت: بلا | وصلت: رسیدن | درمان کار خود بود: در فکر درمان باش |
| صدیق: راستگو | اندوه: غم | بدایت: آغاز |
| معاملت: دادوستد | مثل: حکایت | کریمی: جوانمردی |
| بند: کنایه از گرفتاری | وفا بود: وفا داری | محنت: اندوه |
| نیکو: زیبا | وفا دار: با وفا | نهاد: ذات و سرشت |
| پادشاه عالم: خدا | بند و زندان: اسارت کنایه از مشکل | نیک خو: اخلاق |
| زیادت نعمت دیدن: نعمت بیشتر | وفا: وفاداری | سیرت ها: رفتارهاست |
| ملک تعالی: پادشاهی خدا | تدبیر: فکر | عدالت: دشمنی |
| امر و فرمان آمد: کنایه از این که«به فرمان روایی رسید» | هزار بار: کنایه از بسیار | حسن صورت: زیبایی چهره |
| لئیمی: فرومایگی | از بهر: به خاطر | سیرتش: رفتارش |
| بر خلاف: مخالف | هلاک: نابود | کید: فریب |
| حسن سیرت: زیبایی رفتار | عالمیان: مرد جهان | دولت بر دولت زیادت: به مقام بالاتر رساند |
| کریمی: جوانمردی | عداوت: دشمنی | مُلک: پادشاهی |
| تقدیر رحمان: سرنوشت ایزد | پانکنند: بکشند | مکر: فریب |
| حبس: زندان | کید کایدان: فریب فریبکاران | نبوت: پیامبران |
| خواست: اراده |
بوی گل و ریحانها
وقتی دل سودایی میرفت به بستانها بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
دل: مجاز از سخنور / سودایی: عاشق / بی خویشتن: سرگشته / بو: رایحه، در معنای آرزو، ایهام / ریحان: گیاه، نازبو/
بازگردانی: هنگامی که دل عاشق من به بستان ها میرفت، بوی گل و گیاهان من را شیفته و سرگشته کرد.
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل با یاد تـــــو افــتادم از یاد برفـــــت آنها
نعره زدن: خواندن / گه: گاهی / جامه: تن پوش دریدن: پاره کردن(بن ماضی: درید، بن مضارع: در) / خواند بلبل، جامه دریدن گل: جانبخشی / جامه دریدن گل: کنایه از شکفتن / با: به / آنها: مرجع، بلبل و گل / واج آرایی
بازگردانی: گاهی بلبل میخواند گاهی گل میشکفت و جامه اش را میدرید.
تا عهـــد تو دربستم عهد همه بشکــستم بعد از تو روا باشد نقض همـه پیمانها
عهد: پیمان / روا: جایز / نقض: شکستن و باطل کردن / دربستن، نقض: تضاد / عهد، تو، همه: تکرار
بازگردانی: از زمانی که با تو پیمان بستم، پیمان همگان را شکستم. پس از تو جایز است که همۀ پیمان ها را باطل کنم.
تا خار غـــم عشقت آویخـــــته در دامن کوته نظری باشد رفتن به گـــــلستانها
خار غم: اضافه تشبیهی / خار در دامن آویختن: کنایه از گرفتار کردن / کوته نظری: کوتاه بینی /
بازگردانی: از زمانی که غم تو که مانند خار است من را گرفتار کرده است، رفتن به گلستان کوتاه بینی است.
گر در طلب رنجی مــا را برسد شــاید چون عشق حــرم باشد سهلست بیابانها
اسلوب معادله / شاید: شایسته است / حرم: جای مقدس / سهل: آسان
بازگردانی: اگر در طلب تو به من رنجی برسد شایسته است؛ زیرا اگر عشق جای مقدس داشته باشی، سختی بیابان ها آسان میگردد.
گویند مگو سعدی چندین سخن ازعشقش میگویم و بعد از من گـویند به دورانها
گویند، میگویم: اشتقاق(انسانی) / دوران ها: روزگاران / واج آرایی
بازگردانی: به من میگویند ای سعدی این اندازه از عشق او سخن نگو. من میگویم و پس از من نیز پسینیان آن را خواهم گفت.
مهر و وفا
مهر و وفا
قالب: چامه یا غزل، ادب چالشی یا مناظره (گفتاگفت)
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید / گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
سرآید: به پایان آید / سرآید، برآید: جناس / ماه: استعاره از زیبارو و معشوق / برآید: طلوع کند، ایهام
بازگردانی: به دلبرم گفتم: غم عشق تو را دارم. او در پاسخ گفت: سرانجام این غم تو پایان خواهد یافت. به او گفتم:ماه تابان شب های تاریک من باش و او گفت: اگر امکان داشته باشد یا اگر ماه طلوع کند.
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز / گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
مهرورز: دلشده / مهر: عشق / رسم: آیین / خوبرو: زیبارو /
بازگردانی: به او گفتم: از دوستان مهربان و مهرورز، راه و رسم وفاداری را بیاموز. او در پاسخ گفت: این کار از دلبران زیبارو کمتر دیده شده است.
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم / گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید
خیال: فکر و تصور / راه نظر را بستن: کنایه از نگاه نکردن / شبرو: دزد، راهزن، جانبخشی /
بازگردانی: به یار دلربا گفتم: من نمیگذارم تصویر ذهنی تو، پیش چشمم بیاید. راه ورود آن را میبندم. او گفت: نمیتوانی. او شبگرد و راهزن است و از راه دیگری وارد میشود.
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد / گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
بو: رایحه، آرزو (ایهام) / جهش ضمیر / مرجع او: زلف / ت: تو / آید: شود
بازگردانی: به او گفتم: بوی خوش گیسوان زیبایت مرا از راه به در کرد و گمراهم ساخت. او پاسخ داد: اگر آگاه باشی٬ خواهی فهمید که همان بوی خوش به تو میگوید که من کجا هستم و تو را راه می نماید.
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد / گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
خیزد: بلند می شود / خنک: خوشا / کوی: کوچه /
بازگردانی: به معشوق گفتم: هوایی که از نسیم صبحگاهی پدید میآید٬ چه پسندیده و نیکوست. او گفت: نسیم صبح خوشایند است اما خوش تر و دلپذیرتر از آن نسیمیاست که از کوی دلبر میوزد.
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت / گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید
نوش: شیرینی / لعل: استعاره از لب / کاو: که او / بنده پرور: کسی که به زیردستش توجه می کند
بازگردانی: به او گفتم: لب شیرین تو ما را در آرزوی یک بوسه کشت. او پاسخ داد: تو راه و رسم بندگی را به جا بیاور٬ او نیز در حق تو بنده پروری میکند و تو را مورد توجه و لطف خود قرار میدهد.
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد / گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
عزم: قصد / صلح: آشتی / درآید: فرارسد
بازگردانی: به یار گفتم: دل مهربان و بخشنده ات کی٬ قصد آشتی و برقراری رابطه دوستی دارد؟ او گفت: این راز را با کسی بازگو مکن تا زمان مناسب آن فرابرسد.
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد / گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
عشرت: خوشگذرانی / سرآمد: به پایان آمد / خموش: ساکت / سرآید: به فرجام رسد
بازگردانی: به معشوق گفتم: دیدی که چگونه آن روزهای شاد و دل انگیز سپری شد؟ او گفت: ای حافظ! ساکت باش و دم فرو بند که اندوه تو نیز سرانجام به پایان خواهد رسید.
گنج حکمت (حقه راز )
یکی: یک نفر / شیخ: پیر، منظور شیخ ابوسعید ابوالخیر / اسرار: جمع سّر، رازها / با من نمایی: به من نشان دهی / حقه : جعبه / محکم کردند: بستند / دیگر روز : روز دیگر / زینهار: آگاه باش / سودا:هوس / درویش: صوفی، خانقاه رو /
اسرار و التوحید”محمد بن منور (نوه شیخ ابوسعید ابوالخیر)
کلاس نقاشی
کلاس نقاشی
دلخواه و روان بود: دوست داشتنی بود / خشکی نداشت: خسته کننده نبود، حس آمیزی / به جد گرفته نمی شد: جدی نبود / روا: جایز / معلم دور نبود: صمیمی بود / صورتک: نقاب / صورتک به رو نداشت: صادق و ساده بود / افتاده: فروتن / صاف: پاکدل / نگار نقشه: نقاشی / نازک: ظریف / دست: مجاز از کار نگارگری / نقش بندی: نقاشی / دلگشا : دوست داشتنی / رنگ را نگارین می ریخت: خوب رنگ آمیزی می کرد / عرفانی: خداشناسی / گویا: زنده / رعنا: قد بلند / چابک می بست: سریع نقاشی می کرد / گرته می ریخت: رونوشت می گرفت، طراحی می کرد / بیرنگ: طراحی / حرفی به کارش بود: ماهر نبود / چشم به راه: کنایه از منتظر بودن / لابد: احتمالا / رونگاری: کپی کردن / نقطه چینی: نقاشی / برانگیخت: تحریک کرد / مشوش: نگران و پریشان / ناسازی: مخالفت / پی بردیم: کنایه از فهمیدم / راه دست خودش: مشکل داشت / اتاق: مجاز از دانش آموز / دم گرفتیم: هم صدا شدیم / خلف صدق: جانشین راستی / هنرور: هنرمند / از سر: به خاطر / کمال نشان داد: کامل نشان داد / وقب: هر فرورفتگی / فرود: پایین آمد / فک: آرواره / پیمود: طی کرد (بن ماضی: پیمود، بن مضارع: پیما) / یال: موی گردن اسب / غارب: میان دو کتف / آخره: قوس زیر گردن / گرده: پشت، بالای کمر / فرا رفت: بالا رفت / بازآمد: بازگشت / کله: برآمدگی پشت اسب / گرته زد: طراحی کرد / از کار باز ماند: کار را ول کرد / مردد: دودل / گریز زدن: خلاص شدن / انجامیدن: به پایان رسیدن / گل کردن: شکوفا شدن، استعاره مکنیه / درنماند: گیر نیفتاد / رندانه: زیرکانه / مخمصه: تنگنا / رستن: نجات یافتن / خون سردی: آرامش / حقیرت: ناچیز / صورتگری: نقاشی چهره
سفر به بصره دهم
سفر به بصره
چون: هنگامی که / عاجزی: ناتوانی / اندرماندن: عاجز شدن / ماننده: مانند / موی سربازنکرده بودیم: موهایمان را نتراشیده بودیم / گرمابه: حمام / جامه: تن پوش / پلاس: نوعی گلیم / گذاشتن: اجازه دادن، (بن ماضی: گذاشت، بن مضارع: گذار) / خورجینکی: خورجین کوچکی / گرمابه بان: مسئول حمام / دمکی زیادت: لحظه ای بیشتر / شوخ: چرک / نگریست: نگاه کرد / پنداشت: تصورکرد / در رفتن: وارد شدن / خجالت: شرمندگی / در پی: دنبالِ / بانگ: فریاد / بازشدیم: رفتیم / مکاری: چاروادار / ملک: شاه / اهل: شایسته / فضل: هنر / کرمی: جوانمردی / صحبتی بودی: رفت و آمد داشت / تنگ: تهی دست / وسعت: توان / مرمّتی: اصلاح و رسیدگی / احوال: حال و روز / بازگفت: نقل کرد / بدحالی و برهنگی: وضعیت بد / برنشین: سوارشو / رقعه: نامه کوچک / غرض: هدف / بی نوایی: تهی دستی / قیاس کند: بسنجد / درحال: فوری / اهلیت: شایستگی / مغربی: متعلق به کشور مغرت(مراکش) تن جامه: تن پوش / نیکو: خوب / ساختیم: دوختیم / سیوم: سوم / شدیم: رفتیم / ادیب: بافرهنگ، دانشمند، بسیار دان / فاضل: دانشمند / نیکو منظر: خوش چهره، زیبارو / متواضع: فروتن / متدیّن: دین دار / بازگرفت: میهمان کرد / اعرابی: عرب بیابان گرد / کرای شتر: کرایه شتر / برما داشت: طلب داشت / تبارک و تعالی: خجسته و بلند مرتبه / عذاب: رنج / دین: وام / فرج دهاد: گشایش دهد(فعل دعایی) / به حقّ الحقّ و اهله: به حق خداوند / انعام: بخشش / اکرام: گرامی داشت / گسیل کرد: فرستاد / فراغ: آسایش / عزّ و جلّ: عزیز و بزرگ / باد: باشد / دنیاوی: دنیایی / دلاک: کیسه کش / قیّم: کیسه کش / مسلخ: رختکن / میانه: اثنا / حمامّی: گرمابه بان / یاری: دوستی / نگذاشتیم: راه ندادیم / گمان: حدس / تازی: عرب / بدان: به این خاطر / شدّتی: سختی / کردگار: خداوند / جلّ جلاله و عمّ نواله: بزرگ است شکوه او و فراگیر است لطفش / تعالی: بلند مرتبه / سرگین: فضلۀ چهار پایان / نموده: نشان داده
سفرنامه ناصرخسرو(۳۹۴-۴۸۱)
معنی شعر شبی در کاروان
بیشه: علفزار / خفته: خوابیده / شوریده: عاشق / نالش: ناله/ غوک: قورباغه / بهایم: چهارپایان، م بهیمه / مروّت: جوانمردی / تسبیح: / غفلت: خفته دلی، نادانی /
دوش مرغی به صبح مینالید / عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
دوش: دیشب / نالید مرغ: تشخیص / عقل و هوش: تناسب / طاقت: توان تحمل / هوش و هوس: جناس ناقص / ببرد: از میان برد /
دیشب پرنده ای در هنگام صبح ناله و زاری میکرد و با خدا راز و نیاز میکرد، آنچنان که عقل و صبر و هوش مرا برد.
یکی از دوستان مخلص را / مگر آواز من رسید به گوش
مخلص: یکدله، صمیمی / مگر: همانا / را: اضافه گسسته /
تا اینکه فریاد و فغان من به گوش یکی از دوستان یکدله ام رسید.
گفت باور نداشتم که تو را / بانگ مرغی چنین کند مدهوش
مرغ: پرنده / مدهوش: سرگشته، حیران /
فکر نمی کردم که صدای یک پرنده تو را این چنین از خود بی خود کرد
گفتم این شرط آدمیت نیست / مرغ تسبیح گوی و من خاموش
تسبیح مرغ: تشخیص / واج آرایی م / آدمیت: انسانیت / خاموش: ساکت
این شرط انسانیت نیست که یک پرنده به یاد خدا باشد و من از یاد خدا غافل باشم.
گلستان، سعدی
از آموختن ننگ مدار دهم
از آموختن ننگ مدار
میاسا: توقف مکن، دست بر ندار(بن ماضی: آسود، بن مضارع: آسا) / خاصه: به ویژه / نمودن: نشان دادن / قرابت: خویشاوند، نزدیکی / اندر: داخل، درون، در / طاقت: تاب و توان/ داد از خویشتن دادن: حق آن را ادا کردن / داور: قاضی، دادرس / مولع: شیفته، بسیار مشتاق، حریص، آزمند / مستغنی: بی نیاز / به سزا: سزاوار / از جای شدن: از کوره در رفتن / هنر: فضیلت / تیمار: غم، پرستاری، اندیشه / ننگ مدار: شرم نکن / پیدا مکن: آشکار نساز / رسته: نجات یافته (بن ماضی: رست، بن مضارع: ره) / محال: بیهوده، ناممکن / ایمن گرداندن: در امان بودن / نهاد: سرشت / بنگردی: عوض نشوی / سزا :شایستگی / بسته دان: مرتبط دانستن / ضایع کردن: نابود کردن، تباه کردن، تلف کردن
تا توانی از نیکی کردن میاسا.
بازگردانی: تا میتوانی از نیکی کردن به دیگران دست بر ندار.
و خود را به نیکی و نیکوکاری به مردم نمای.
بازگردانی: و خود را به مردم آنگونه نشان بده که فردی نیکوکاری هستی.
و چون نمودی به خلاف نموده، مباش.
بازگردانی: و چون این چنین نشان دادی خودت برخلاف آن رفتار مکن.
به زبان، دیگر مگو و به دل، دیگر مدار، تا گندم نمای جو فروش نباشی.
بازگردانی: به زبانت چیزی نگو که دلت چیزی دیگر باشد (کنایه از دورو نبودن) تا مانند کسی نباشی که به مردم گندم نشان میدهد؛ ولی جو میفروشد.
و اندر همه کاری داد از خویشتن بده، که هرکه داد از خویشتن بدهد، از داور مستغنی باشد .
بازگردانی: و در هر کاری حق آن را ادا کن؛ زیرا هر کس که حق را ادا کند، نیاز به قاضی ندارد و از آن نمیترسد.
و اگر غم و شادیت بود، به آن کس گوی که او تیمار غم و شادی تو دارد و اثر غم و شادی پیش مردمان، بر خود پیدا مکن .
بازگردانی: اگر غم و شادی برایت پیش آمد، به کسی بگوی که دوست توست و قصد کمک به تو را دارد و غم و شادیت را برای هر انسانی آشکار نکن و به ایشان نشان نده.
و به هر نیک و بد، زود شادان و اندوهگین مشو، که این فعل کودکان است.
بازگردانی: و با هر اندک خوبی و بدی، زود شاد و غمگین نشو که این کار بچه ها ست .
بدان کوش که بر هر محالی، از حال و نهاد خویش بنگردی، که بزرگان به هر حق و باطلی از جای نشوند.
بازگردانی: تلاش کن که به خاطر هر کار بیهوده ای حالت عوض نشود؛ زیرا انسان های بزرگ زود تحت تأثیر هر حق و باطلی قرار نمیگیرند.
و هر شادی که بازگشت آن به غم است، آن را شادی مشمر، و به وقت نومیدی امیدوارتر باش و نومیدی را در امید بسته دان و امید را در نومیدی.
بازگردانی: و هر شادی که پایان آن غم است، شادی به شمار نیاور، هر زمان ناامید شدی، امیدواریت را از دست مده و بدان که نومیدی وابسته به امید و امید وابسته به ناامیدی است.
رنج هیچ کس را ضایع مکن و همه را به سزا، حق شناس باش، خاصه قرابت خویش را، چندان که طاقت باشد با ایشان نیکی کن.
بازگردانی: تلاش هیچ کس را تباه مکن و نسبت به همه مردم حق شناس باش؛ به ویژه خویشاوندان خود و به اندازه ای که توان داری به خویشانت نیکی کن .
و پیران قبیله خویش را حرمت دار، ولیکن به ایشان مولع مباش تا همچنان که هنر ایشان بینی ، عیب نیز بتوانی دید، و اگر از بیگانه ناایمن شوی، زود به مقدار نا ایمنی، خویش را از وی ایمن گردان .
بازگردانی: و احترام پیران خاندانت را نگه دار؛ ولی شیفته پیران مشو تا همانطور که فضیلت آنها را میبینی، عیب آنها را نیز ببینی، و اگر از غریبه ای احساس امنیت نمیکنی، به اندازه ای که احساس ناایمنی داری خود را از او دور کن و در امان دار.
و از آموختن ننگ مدار تا از ننگ رسته باشی .
بازگردانی: و از آموختن شرم مکن تا از بی آبرویی نجات پیدا کنی.
قابوس نامه، عنصر المعالی
واژگانی که دارای ارزش املایی اند.
مستغنی- ضایع – طاقت – حرمت – مولع
درس اول فارسی دهم ، شعر چشمه و سنگ
چشمه و سنگ
گشت یکی چشـــــمه ز سنگی جـدا / غلغله زن، چهـــره نما، تیز پا
غلغله زن: شور و غوغاکنان / چشمه: نماد انسانهای خوبین و خودخواه / چهره نما: خودنما / تیزپا: تندرو / چهره، پا: تناسب/ قالب: مثنوی / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن(سریع مسدّس مطوی مکشوف)، رشته انسانی.
بازگردانی: چشمه ای از سنگی جدا شد، درحالی که شور و غوغا و خودنمایی می کرد و تندرو بود.
گه به دهان برزده کف چون صدف / گــاه چو تیری که رود بر هدف
چون صدف: تشبیه / چو تیری: تشبیه / هدف، صدف: جناس ناهمسان/ گاه، گه: واژه آرایی / تیر، هدف: تناسب
بازگردانی: چشمه گاهی مانند گوش ماهی کف به دهان داشت و گاهی مانند تیر به سوی هدف می رفت.
گفــــــت: درین معرکـــــه یکتا منم / تاج سر گــــلبن و صحـــرا منـم
معرکه: میدان جنگ، جای نبرد / یکتا: بی همتا / تاج سر، منم: تشبیه فشرده، وجه شبه: گرامی و ارجمند بودن / گلبن: بوته گل
بازگردانی: چشمه گفت در این میدان جنگ من بی همتا هستم و به تاج سر گل و صحرا می مانم و بسیار ارزشمندم.
چـــون بدوم، ســبزه در آغوش من / بوسه زند بر سر و بر دوش من
سبزه در آغوش من: جانبخشی / آغوش: بغل / دوش: شانه / بوسه زدن: کنایه از احترام و بزرگداشت / سر، دوش، آغوش: تناسب
بازگردانی: هنگامی که جاری می شوم، سبزه مرا در آغوش می گیرد و به نشانه بزرگداشت بر سر و دوش من بوسه می زند.
چون بگشایم ز ســـــــر مو، شکن / ماه ببیند رخ خـــــــود را به من
چون: هنگامی که / بگشایم: باز کنم(بن ماضی: گشود؛ بن مضارع: گشا) / شکن: پیچ و تاب / رخ ماه: جانبخشی، استعاره مکنیه / سر، مو، رخ: تناسب/ استعاره مکنیه: چشمه مانند آینه است
بازگردانی: هنگامی که پیچ و تاب سر و موی خودم را باز می کنم(آب ساکن و بی موج می شود)، ماه چهره خودش را در من می بیند.
قطره باران، که در افتد به خاک / زو بدمــــد بس گــــهر تابناک
دمیدن: جوانه زدن، روییدن، بالیدن / درافتد: بیفتد / خاک: مجاز از زمین / گهر: گوهر، جواهر، استعاره از گیاهان و گل ها / تابناک: تابنده، درخشان / بس: بسیار / موقوف المعانی
بازگردانی: قطره باران هنگامی که بر روی زمین می افتد، گل و گیاهان درخشان از زمین می رویند.
در بر مــن ره چــــو به پایان بــرد / از خجـــــلی سر به گریبان برد
جانبخشی برای باران / بر: آغوش، کنار / چو: هنگامی که / خجل: شرمنده / گریبان: یقه / بر، سر: جناس ناهمسان / سر به گریبان بردن: کنایه از شرمندگی و گوشه گیری
بازگردانی: هنگامی که باران به من می رسد از شرمندگی خود را کنار می کشد و پنهان می شود.
ابر، ز من حـامل سرمــــــایه شــد / باغ، ز من صاحب پیـرایه شـــد
حامل: دارنده، بردار / سرمایه: استعاره از آب / ابر، باغ: جانبخشی / صاحب پیرایه: دارای زیور، استعاره از گیاهان
بازگردانی: ابر به خاطره من سرمایه دارد و آب آن از من است و باغ به خاطره من صاحب گل و گیاه شده است.
گــــل، به هـمه رنگ و برازندگی / میکــند از پرتو مــن زندگـــی
برازندگی: شایستگی / پرتو: اشعه، استعاره از وجود / واج آرایی/ استعاره مکنیه: چشمه مانند خورشید پرتو دارد.
بازگردانی: گل با همه زیبایی و رنگارنگیش به خاطره وجود من می زید.
در بن این پرده نیلوفـــری / کیست کند با چو منی همسری؟
بن: ته، درون / پرده نیلوفری: استعاره از آسمان / نیلوفری: لاجوردی / پرسش انکاری / همسری: همترازی
بازگردانی: در زیر این آسمان آبی هیچ کس همتراز و همپایه من نیست.
زین نمط آن مست شده از غرور / رفت و ز مبدأ چو کمی گشت دور
نمط: روش / مبدأ: آغازگاه / موقوف المعانی / غرور: خودبینی / مست شده از غرور: استعاره، غرور مانند می او را مست کرده بود.
بازگردانی: با همین روش آن چشمه خودبین پیش رفت و از سرچشمه خود کمی دور شد.
دید یکـــی بحــر خـــروشــنده ای / سهمگـــنی، نادره جوشـــنده ای
بحر: دریا / خروشنده: فریادزننده / سهمگن: ترسناک / نادره: کمیاب، بی مانند / جوشنده: پرموج
بازگردانی: دریای خروشان و پر سرو صدایی را دید. دریایی که ترسناک، کمیاب و پرموج بود.
نعره بر آورده، فلــک کرده کر / دیده سیه کــــرده، شده زهره در
نعره برآوردن: فریاد زدن / فلک: آسمان / دیده: چشم / دیده سیه کرده: کنایه از ترساندن، چشم غرّه رفتن / زهره در: زهره درنده، ترساننده / کر، در: جناس / فلک را کر کرده: جانبخشی / دریدن: شکافتن (بن ماضی: درید، بن مضارع: در)
بازگردانی: دریا در حال فریاد زدن بود. گوش آسمان را کر کرده، چشمش را سیاه کرده و همه را ترسانده بود.
راست به مـــانند یکــــی زلزله / داده تنش بر تن ســاحل یلـــه
راست: دقیق / مانند: وجه تشبیه / تن: واژه آرایی / تن ساحل: جانبخشی، استعاره مکنیه / یله: رها
بازگردانی: دریا دقیقا مانند زلزله تنش را به تن ساحل چسبانده و خودش را رها کرده بود.
چشمه کوچک چو به آنجا رسید / وان هـــمه هنگـــامه دریا بدید
چو: هنگامی که / هنگامه: داد و فریاد / موقوف المعانی / هنگامه دریا: جانبخشی
بازگردانی: چشمه کوچک هنگامی که به آنجا رسید و داد و فریاد دریا را دید،
خواست کزان ورطه قدم درکشد / خویشتن از حـــادثه برتر کـــشد
ورطه: زمین پست، محل هلاکت / قدم: گام / درکشیدن: عقب کشیدن / حادثه: پیشامد / برتر کشد: کنار بکشد
بازگردانی: خواست که از آن جای نابودی عقب نشینی کند و خودش را از آن رویداد بد برهاند.
لیک چنان خیره و خاموش ماند / کز همه شیرین سخنی گوش ماند
لیک: ولی / خاموش: ساکت / خیره: سرگشته / گوش ماند: گوش سپردن / شیرین سخنی: حس آمیزی، کنایه از خوش سخنی
بازگردانی: اما آنچنان حیران شکوه دریا شد که از خوش زبانی افتاد و فقط گوش به دریا داد.
واژگانی که دارای ارزش املایی اند
غلغله زن ، صدف ، معرکه ، صحرا ، آغوش ، قطره ، حامل ، باغ ، صاحب ، نمط ، غرور ، مبدأ ، بحر ، سهمگنی ، نعره ، ساحل ، خواست ، ورطه ، خویشتن ، زهره ،
ستایش: به نام کردگار دهم
ستایش: به نام کردگار
به نام کردگـــار هفت افــــــلاک / که پیدا کرد آدم از کفی خاک
بازگردانی: به نام آفریننده هفت آسمان که آدم را از خاک اندکی پدید آورد.
قالب: مثنوی / کردگار: آفریننده / افلاک: جِ فلک: آسما ن، چرخ / پید اکردن: پدید آوردن / کف: به اندازه سطح داخلی دست، مجاز از اندک. / واج آرایی: ک / تلمیح: به آفرینش انسان از خاک/
الهی فضـــــل خود را یار ما کن / ز رحمت یک نظر در کار ما کن
بازگردانی: خدایا، بخششت را همراه ما کن و از روی مهر و رحمتت به ما توجه و عنایت کن.
فضل: بخشش، نیکویی / رحمت: مهربانی و بخشایندگی / جناس: یار و کار ناهمسان / تناسب: فضل و رحمت / نظر در کار کسی کردن: کنایه از توجّه کردن و عنایت به او.
تویی رزاق هـــر پیدا و پنهــــان / تویی خــــلاق هر دانا و نادان
بازگردانی: تو روزی دهنده همۀ هستی هستی. تو آفریدگار هر موجود هستی.
رزّاق: روزی دهنده / خلّاق: آفریدگار، خداوند / تضاد: پیدا و پنهان، دانا و نادان / تناسب: رزّاق و خلاق.
زهی گــــــــویا ز تو کام و زبانم / توئی هــــــم آشکارا هم نهانم
بازگردانی: آفرین بر تو که دهان و زبانم به نام تو گویاست. تو همه چیز من هستی.
زهی: آفرین / کام: سقف دهان، مجازاً دهان، زبان / تناسب: گویا، کام و زبان/ تضاد: آشکارا و نهان
چــو در وقـت بهــــــار آیی پدیدار / حقیقت پرده برداری ز رخسار
بازگردانی: هنگامی که در وقت بهار آشکار شوی، به راستی که زیبایی های چهره ات را آشکار میکنی.
پدیدار آمدن: آشکار شدن / رخسار: چهره / پرده از رخسار برداشتن: کنایه از آشکار شدن / تضاد: پدیدار و پرده
فــروغ رویت اندازی سوی خاک / عجایب نقشها سازی سوی خاک
بازگردانی: روشنایی رخسارت را به زمین میتابانی و زمین را با گلها و گیاهان نقاشی میکنی.
فروغ: روشنایی، پرتو / عجایب: جِ عجیب؛ چیزهای شگفت انگیز و عجیب / نقش: استعاره از گل ها و گیاهان / خاک: مجاز از زمین.
گل از شوق تو خندان در بهارست / از آنش رنگهای بیشـــمارست
بازگردانی: گل از عشق تو در بهار شکوفه میکند و میشکفد؛ برای همین خاطر رنگارنگ است.
تشخیص: گل / تناسب: گل، بهار و رنگ شوق و خندان / خندان شدن گل: شکفتن گل / حسن تعلیل / از آن: مال، به این خاطر.
هر آن وصفی که گویم بیش ازانی / یقین دانم که بیشک جانِ جانی
بازگردانی: هر گونه تو را توصیف کنم تو بیش از آن را شایسته ای. مطمئنم که تو جان همۀ هستی هستی.
جناس: آن و جان ناهمسان / تکرار: جان
نمیدانم نمیدانــــم الـــــهی / تو دانی و تو دانی آنچه خواهی
تکرار: نمیدانم، تو دانی / تضاد: نمیدانم و دانی / واج آرایی: ن ، ی الهی نامه: عطار نیشابوری(۵۴۰ -۶۱۸)
از پاریز تا پاریس
از پاریز تا پاریس
پاریز کلاس ششم ابتدایی نداشت. ناچار میبایست ده فرسخ راه را پیموده به سیرجان بروم. عصر به بعد » کرّان « راه میافتادیم؛ سه فرسخ کوهستانی آب و آبادی داشت امّا از » الاغ تور « از پاریز با کنار » چریغ آفتاب « هفت فرسنگ تمام بیابان ریگزار بود. آب از این ده بر میداشتیم و صبح، هنگام در شهر سیرجان اتراق میکردیم. نخستین سفر من، شهریور ماه ۱۳۱۶ شمسی » قنات حسنی « برای کلاس ششم دبستان چنین انجام گرفت. ده فرسنگ راه را دوازده ساعته میرفتیم.
از کلاس سوم دبیرستان ناچار میبایست به کرمان برویم؛ بنابراین بعد از دو سه سال ترک تحصیل که دوباره وسایل فراهم شد، ۳۵ فرسنگ راه بین سیرجان و کرمان را دو شبه با کامیون طی کردیم. دو سال دانشسرای مقدّماتی طی شد. ادامۀ تحصیل در تهران پیش آمد. این همان سفری است که هنگام مراجعه به بانک اعتبارات ایران برای من تداعی شد؛ زیرا آن روز سیصد تومان پول مجموعا تهیّه کرده بودم که به تهران بیایم و این، مخارجِ قریب شش ماه من بود.
وقتی از پاریز به رفسنجان آمدم، به من سفارش شد که بردن سیصد تومان پول تا تهران همراه کی محصّل، خطرناک است! ناچار باید از کی تجارتخانۀ معتبر به تهران حواله گرفت. به سفارش مراجعه کردم. اتاقی بود با کی میز و دو صندلی؛ پیرمرد لاغر » امین « این و آن به تجارتخانۀ که بعداً فهمیدم امین صاحب تجارتخانه است پشت میز نشسته بود. هیچ باور نداشتم اینجا کی ». بده؛ پول را بده « : او گفت ». حوالۀ سیصد تومان برای تهران لازم دارم « : تجارتخانه باشد. گفتم خجالت دهاتی مانع شد بگویم شما که هستید؟ بی اختیار سیصد تومان را دادم. پیرمرد از داخل کازیۀ روی میز کی پاکت کهنه را که از جایی برایش رسیده بود، برداشت. کاغذ مثلثّ روی پاکت را که برای چسباندن در پاکت به کار میرود، پاره کرد. روی آن حوالۀ سیصد تومان به تهران نوشت و امضایی کرد و به من داد. امضای امین داشت امّا نه نشانۀ تجارتخانه داشت، نه کاغذ بزرگ بود، نه ماشین تحریر و نه ماشین نویس و نه ثبت و نمره؛ هیچ و هیچ… .
نخستین روزی که از پاریز خارج شدم ) ۱۳۱۶ ( سیرجان را آخر دنیا حساب میکردم، و امسال ۱۳۴۹ ( که به اروپا رفتم، گمانم این است که عالمی را دیده ام امّا چه استبعادی دارد که عمری باشد و روزی خاطراتی از سفر ماه هم بنویسم! آرزوها پایان ندارد. آدمی به هر جا میرود، گمان میکند به غایت القصوای مقصود خود رسیده است؛ در صورتی که دنیا بی پایان است.
عبور هواپیما از روی دریای مدیترانه همیشه آدمی را غرق دریای تصوّرات تاریخی میکند؛ البتّه توقّف ما در امّان و آتن بیش از نیم ساعت طول نکشید و به قول بیرجندی ها، در این دو زدیم. از امّان به بعد تغییر زمین آشکار شد. سواحل شرقی مدیترانه از » سرپری « شهر تنها کی زیباترین نواحی عالم است. بیشتر راه را از روی دریا گذشتیم. جزیرههای کوچک و بزرگ، مثل وصلههای رنگارنگ بر طیلسان آبی مدیترانه دوخته شده است. قبرس و صدها جزیرۀ دیگر که منشأ افسانههای یونان قدیم و از تاریخی ترین نقاط عالم و حتّی منبع تمدّن امروزی جهان هستند. فرودگاه آتن، نوساز و مربوط به دوران حکومت سرهنگ هاست و مثل اینکه مردم هم از این حکومت چیزهای چشمگیری دیده اند. شوخی روزگار است که مهد دموکراسی عالم، یعنی آتن، که دو هزار و هشتصد سال قبل حتّی برای آب خوردن در شهر هم، مردم رأی میگرفتند و رأی می دادند، از بیم عقرب جرّارۀ دموکراسی قرن بیستم، ناچار شده به مار غاشیۀ حکومت سرهنگ ها پناه ببرد. این آزمایشی است که متأسّفانه کم کم کشورهایی دارند به آن دست میزنند. حکومت های تازه سازی به وجود آمده است که نه دموکراسی است، نه د کیتاتوری؛ نه جمهوری است نه سلطنتی؛ نام گذارد. » بردار و بنشین « نه انتخابی است و نه ارثی؛ نوع حکومتی که باید آن را
برای انتقال از فرودگاه به شهر، در اروپا، حتما باید از اتوبوس استفاده کرد؛ زیرا فواصل زیاد است و با تاکسی، کرایه ها سرسام آور خواهد شد. معمولاً اتوبوس هایی در فرودگاه هست که مسافران را با قیمت نسبتا ارزان تا وسط شهر، حدود مرکز راه آهن شهر، میرسانند و این بهترین وسیله است.
رم، پایتخت ایتالیا، شهری است قدیمی، دیوارهای قطور و باروهای دود خوردۀ آن به زبان حال بازگو میکند که روزگاری از فراز همین برج ها، فرمان به سواحل دریای سیاه داده میشده و کرانههای فرات، خط از کرانۀ رود تیبر میخواندند و در ساحل نیل، کلئوپاترا به یاد امپراتوران روم، مار زهردار بر بازوی خویش مینهاد و آتش عشق بی امان خود را با چراغ حیات خویش خاموش
می کرد و کشتیهای رو میاز دیوارهای هرکول )جبل الطّارق( میگذشت امّا دنیا همیشه به کی رو نمی ماند. آخرین چراغ امپراتوری روم را موسولینی روشن کرد که چند صباحی تا حبشه و قلب افریقا امپراتوریهای « بود. چه خوش گفته اندکه » دولت مستعجل « نیز پیش راند امّا همه میدانیم که .». بزرگ هم مانند آدمهای ثروتمند، معمولاً از سوء هاضمه میمیرند دیوارهای کهن روم که هنوز طاق ضربی دروازههای آن باقی است، حکایت از روزگاران گذشته دارد. کی روز دنیایی به روم چشم داشت و از آن چشم میزد امّا امروز به جای همۀ آن حرف ها وقتی اعتصاب کارگران فقیر ماهیگیر وکشتی ساز ایتالیا را میبینیم، باید این شعر معروف خودمان را تکرار کنیم )گویا از حاج میرزا حبیب خراسانی است(: با راه آهن به بروکسل پایتخت بلژکی میرفتیم. در بین راه در کشور فرانسه کی ایستگاه وجود داشت که دسته گلی تازه در کنار بنایی یادبود نهاده بودند و بر بالای آن با خطّ درشت و بسیار روشن ». در اینجا چهل و هشت هزار نفر در برابر سپاه نازی ایستادند و همه کشته شدند « : نوشته شده بود »! این مطلب را هیچ وقت فراموش نکنید « : و در آخر آن این جمله به زبان فرانسه نوشته شده بود من بعد از خواندن این مطلب متوجّه شدم که دنیا عجیب فراموشکار است! بیست سی سال پیش چه کارها کرده که امروز اصلاً به خاطر نمی آورد! امّا نه، تاریخ فراموشکار نیست. در کنار خوانده میشوند. این همان جایی است که » واترلو « بروکسل، کوه و تپّههای بسیاری وجود دارد که جنگ عظیم ناپلئون روی داد و سرنوشت او را تعیین کرد. کی تپّۀ یادگاری بزرگ که حدود پنجاه متر ارتفاع دارد، در آنجا برپاست که اطراف آن را چمن کاشته اند و بر بالای آن مجسّمۀ شیری را زنانی که در جنگهای ناپلئونی شوهر و اقوام »؟ این تپّه چگونه پیدا شده « : نهاده اند. خواهید گفت خود را از دست داده بودند، هر کدام، کی طَبَق پر از خاک کرده اند و در اینجا ریخته اند. مجموع این طبقهای خاک، این تپّه را به وجود آورده است تا ما به بالای آن برویم و محوّطۀ میدان را تماشا کنیم.
علاوه بر آن، کی که قطر آن از پنجاه متر بیشتر است، در وسط زده اند. بر دیوارۀ آن از اطراف، منظرۀ جنگ واترلو را به صورت نقّاشی مجسّم کرده اند. تمام میدان به خوبی نقّاشی شده؛ کی طرف سرداران ناپلئون با سپاهیان منظّم، در آن گوشه، توپخانه، در جای دیگر سپاهیان دشمن و بالاخره ناپلئون در آن دور دست بر اسب سفید، متفکّر، به دورنمای جنگ مینگرد. چند شعاع کم نور خورشید از پس ابرها این نکته را بازگو میکند که روزی آفتابی نیست. وحشت ناپلئون از بارندگی است که توپخانۀ او را از تحرّک باز خواهد داشت.
تمام این مناظر بر اساس جالب آنکه راهنمای ما میگفت تمام این مناظر بر اساس تعریف و کیتورهوگو از میدان جنگ « : جالب آنکه راهنمای ما میگفت در جلد دوم کتاب بینوایان ساخته شده؛ یعنی نقّاش و طرّاح همان توصیفات و کیتورهوگو را من شاید حدود ۳۵ سال پیش این شرح را در پاریز خوانده بودم. حالا دوباره در ». نقّاشی کرده اند ذهنم مجسّم میشد.
وقتی در پاریس بودم، کی روز، نامه ای از پاریز به پاریس به نام من رسید. نامه را آقای هدایت زاده، معلمّ کلاس سوم و چهارم ابتدایی من، برایم نوشته بود؛ به یاد گذشته ها و خاطرات پاریز و خواندن بینوایان و کیتورهوگو این معلمّ شریف باسواد سفارش کرده بود که اگر سر قبر و کیتورهوگو رفتم، از جانب او فاتحه ای برای این نویسندۀ بزرگ طلب کنم. این نامه مرا به فکر انداخت. متوجّه شدم که قدرت قلم این نویسنده تا چه حد بوده است که فرهنگ و تمدّن فرانسوی را حتّی در دل دهات دورافتادۀ ایران مثل پاریز، هم فرا برده است. کاری که نه سپاه ناپلئون میتوانست بکند و نه نیروی شارلمانی و نه سخنرانیهای دوگل.
از پاریز تا پاریس، باستانی پاریزی
کاووس کیانی که کیش نام نهادند / کی بود و کجا بود و کیش نام نهادند؟
خاکی است که رنگین شده از خون ضعیفان / این ملک که بغداد و ری اش نام نهادند
با خاک عجین آمد و از تاک عیان شد / خون دل شاهان که میاش نام نهادند
صد تیغ جفا بر سر و تن دید یکی چوب / تا شد تهی از خویش و نی اش نام نهادند
دل گرمی و دمسردی ما بود که گاهی / خردادمه و گاه دی اش نام نهادند
آیین طریق از نفس پیرمغان یافت / آن خضر که فرخنده پیش نام نهادند
گنج حکمت سه مرَکب زندگی
نقل است که از او [ابراهیم ادهم] پرسیدند که روزگار چگونه میگذرانی؟ گفت: «سه مَرکب دارم؛ بازبسته؛ چون نعمتی پدید آید، بر مَرکب شُکر نشینم و پیش او بازشوم و چون بلایی پدید آید، بر مَرکب صبر نشینم و پیش بازروم و چون طاعتی پیدا گردد، بر مَرکب اخلاص نشینم و پیش روم.» تذکره الاولیاء، عطّار (۵۴۰ق.- ۶۱۸ق.)
در حقیقت عشق
در حقیقت عشق
آموزه هفتم: در حقیقت عشق
بدان که از جملۀ نامهای حُسن یکی جمال است و یکی کمال. و هر چه موجودند از روحانی و جسمانی، طالب کمال اند. و هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد؛ پس چون نیک اندیشه کنی، همه طالبِ حُسن اند و در آن میکوشند که خود را به حُسن رسانند و به حُسن که مطلوبِ همه است دشوار میتوان رسیدن؛ زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود؛ الّا به واسطۀ عشق، و عشق هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند و به هر دیده روی ننماید. محبّت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند. و عشق خاص تر از محبّت است؛ زیرا که همه عشقی محبّت باشد؛ امّا همه محبّتی عشق نباشد. و محبّت خاص تر از معرفت است؛ زیرا که همه محبّتی معرفت باشد؛ امّا همه معرفتی محبّت نباشد. پس اوّل پایه، معرفت است و دوم پایه، محبّت و سیُم پایه، عشق. و به عالمَ عشق که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت و محبّت دو پایۀ نردبان نسازد.
فی حقیقه العشق، شهاب الدین سهروردی
سودای عشق
در عشق قدم نهادن کسی را مسلمّ شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق، آتش است، هر جا که باشد، جز او رخت، دیگری ننهد. هر جا که رسد، سوزد و به رنگ خود گرداند.
در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست / با جان بودن به عشق در سامان نیست
ای عزیز، به خدا رسیدن فرض است، و لابد هر چه به واسطۀ آن به خدا رسند، فرض باشد به نزدیک طالبان. عشق، بنده را به خدا برساند؛ پس عشق از بهر این معنی، فرضِ راه آمد.کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است؛ بی عشق چگونه زندگانی کند؟! حیات از عشق میشناس و مَمات بی عشق مییاب.
سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق بر همه عقل ها افزون آید. هر که عاشق نیست، خودبین و پرکین باشد، و خودرای بود. عاشقی بی خودی و بی راهی باشد.
در عالم پیر هر کجا برنایی است / عاشق بادا که عشق خوش سودایی است
ای عزیز، پروانه، قوت از عشق آتش خورد، بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را چنان گرداند که همه جهان آتش بیند؛ چون به آتش رسد، خود را بر میان زند. خود نداند فرقی کردن میان آتش و غیر آتش، چرا؟ زیرا که عشق، همه خود آتش است.
این حدیث را گوش دار که مصطفی علیه السّلام گفت: «اذِا أحبَّ اللهُ عَبدا عَشِقَهُ و عَشِقَ عَلَیهِ فَیَقولُ عَبدی أنَتَ عاشِقی و مُحِبّی، وَ أنا عاشِقٌ لکَ و مُحِبُّ لکَ انِ أرَدتَ أوَ لمَ تُرِد» گفت: «او بندۀ خود را عاشق خود کند، آنگاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گوید: تو عاشق و محبِّ مایی، و ما معشوق و حبیب توایم [چه بخواهی و چه نخواهی]».
تمهیدات، عین القضات همدانی
نی نامه
نی نامه
بشنو از نی چون حکایت میکند / از جدایی ها شکایت میکند
قالب: مثنوی / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن(رشته انسانی) / « نی» استعاره از مولانا یا نماد هر انسان آگاه و دور مانده از اصل خویش / جانبخشی: حکایت کردن نی / جناس ناهمسان: حکایت، شکایت / مقصود از جدایی : جدایی روح جزئی ( انسان ) از روح کل (خدا) است.
بازگردانی: وقتی که نی به صدا در میآید و از درد دوری و فراق خود شکوه میکند به آن گوش فرادار.
پیام: ناله آدمی به خاطر دوری از حق است
کز نیستان تا مرا ببریده اند / از نفیرم مرد و زن نالیده اند
« نیستان» استعاره از عالم معنا / نفیر: فریاد / « مرد و زن» مجاز از همه هستی و همه موجودات
بازگردانی: از زمانی که مرا از نیستان(عالم معنا) جداکره اند از سوز و نالههای عاشقانه من تمامی هستی با من همنوا شده اند.
پیام: اندوه تمام هستی به دلیل جدایی از عالم معناست.
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم شرح درد اشتیاق
« سینه » مجاز از شنونده دردمند و دردآشنا / جناس: « شرحه » و « شرح » / واج آرایی ش / واژه آرایی: «شرحه»
بازگردانی: برای بیان درد اشتیاق، شنونده ای میخواهم که دوری از حق را ادراک کرده و دلش از درد و داغ فراق سوخته باشد.
پیام: به لیاقت درک عشق اشاره دارد: دارد . با بیت ۱۴ پیوند معنایی دارد.
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش
جناس: اصل، وصل / تلمیح به « انالله و انا الیه راجعون» و « کل شی ءً یرجعُ الی اصله »
بازگردانی: هر کس از جایگاه و وطن اصلی خویش دور بماند، پیوسته در آرزوی وصال است و جایگاه اصلی خود را جستجو میکند.
پیام: همه موجودات به جایگاه اصلی خود بازمیگردند.
من به هر جمعیتی نالان شدم / جفت بد حالان و خوش حالان شدم
جناس: نالان، حالان / تضاد: بد حالان، خوش حالان / مقصود از بد حالان کسانی هستند که سیر و سلوک آنها به سوی حق و واردات قلبی آنها از طرف حق کم است؛ اما خوش حالان سیر و سلوک و واردات قلبی آنان بسیار است.
بازگردانی: من ناله عشق را برای تمام انسان ها سر داده ام و با سالکان کندرو و رهروان تندرویِ شادمان از سیر و سلوک همراه گشتم.
پیام: به فراگیری ناله نی اشاره دارد.
هر کسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من
جناس: « ظن»، « من» / واژه آرایی: من / واج آرایی « ن»
بازگردانی: هرکسی در حد فهم و ادراک خود با من همراه و یار شود؛ حقیقت حال مرا درنیافت.
سِرّ من از ناله من دور نیست / لیک چشم و گوش را آن نور نیست
جناس: دور، نور / « چشم و گوش» مجازاً کل حواس ظاهری/ « نور» نماد معرفت ایزدی و استعاره از بصیرت و دانایی است./ واژه آرایی: من
بازگردانی: اسرار من در نالههای من نهفته است؛ اما با چشم و گوش و حواس ظاهری نمی توان به حقیقت این ناله و اسرار درون پی برد.
پیام: راز درون نادیدنی است.
تن ز جان و جان زتن مستور نیست / لیک کس را دید جان دستور نیست
جناس: مستور و دستور / قلب و عکس: « تن زجان و جان ز تن » / دید: دیدن، مصدر کوتاه / « را » به معنای « برای»/ مقصود از جان اسرار درون آدمی است ./ تضاد: « تن و جان» / واژه آرایی: « جان»
بازگردانی: گرچه جان، تن را ادراک میکند و تن از جان آگاهی دارد و هیچیک از دیگری پوشیده نیست، اما توانایی دیدن جان، به هیچ چشمی داده نشده است.
پیام:« روح» از اموری نادیدنی است.
آتش است این بانگ نای و نیست باد / هر که این آتش ندارد، نیست باد
تشبیه بانگ نای به آتش / جناس همسان: « نیست باد» در مصراع نخست و دوم، « نیست» در مصراع نخست فعل و در مصراع دوم صفت است به معنای « نابود»؛ باد در مصراع نخست اسم و در مصراع دوم فعل دعایی است / « ذو قافیتین» / آتش استعاره از عشق یا بانگ عاشقانه نی است./ واژه آرایی: آتش
بازگردانی: آوازی که از این نی(مولانا) برمی خیزد، آتش عشق است و دم ظاهری نیست. هر کس در وجودش آتش عشق راه نیافته است، نابود گردد. ( درحقیقت، نی عشق را پروردگار مینوازد.)
پیام: عشق موجب ارزش و تعالی آدمی است.
آتش عشق است کاندر نی فتاد / جوشش عشق است کاندر میفتاد
آتش عشق: اضافه تشبیهی ( تشبیه فشرده یا رسا ) / نی، می: جناس / واج آرایی« ش» / واژه آرایی: عشق / «جوشش عشق»: اضافه استعاری / ترصیع ( رشته انسانی )
بازگردانی: سوز و گداز آتش عشق است که ناله نی را اثر گذار کرده و هر جوشش و شوری که در باده ایجاد میشود نیز از اثر عشق است .
پیام: اثر گذاری عشق / عشق در همه چیز جاری و ساری است.
نی، حریف هر که از یاری برید / پرده هایش پردههای ما درید
بریدن کنایه از جدا شدن و دور ماندن / جناس: « پرده»، « پرده» نخست نت نی، پرده دوم پوشش / « پرده دریدن» کنایه از فاش کردن راز / جناس ناهمسان: برید، درید
بازگردانی: نی همدم کسانی است که از معشوق خود جدا مانده اند. آواز نی، راز عاشقان را آشکار میسازد و برای کسی که جویای معرفت است پرده ها و حجاب ها را از مقابل چشم برمی دارد تا معشوق حقیقی را ببیند
پیام: عشق افشاگر است.
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟ / همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
همچو نی: تشبیه / تضاد: زهر، تریاق، متناقض نما / موازنه / هر دو مصراع استفهام انکاری دارد
بازگردانی: نی هم زهر است و هم پادزهر. در عین درآفرینی، درمان بخش نیز هست. نی، هم همدم نی زن است و هم مشتاق وصال. ( به ظرفیت وجودی افراد بستگی دارد)
پیام: نی در عین درد آفرینی درمان بخش است .
نی، حدیث راه پر خون میکند / قصههای عشق مجنون میکند
راه پرخون: کنایه از دشوار و خطرناک / تلمیح
بازگردانی: نی داستان پرخطر و دشوار سیر و سلوک عشق را بیان میکند و عشق عاشقان حقیقی مانند مجنون را بازگو مینماید.
پیام: نی تجلی عشق واقعی است.
محرم این هوش جز بی هوش نیست / مر زبان را مشتری جز گوش نیست
متناقض نما: محرم هوش بودن بی هوش / اسلوب معادله / واج آرای صامت « ش» / تناسب: زبان، گوش / جناس: هوش، گوش / مصراع دوم تمثیل است / حرف « مر» معنی خاصی ندارد، غالبا ً با حرف « را » میآید.
بازگردانی: حقیقت عشق را هر کسی درک نمی کند ، تنها عاشق ( بی هوش ) محرم است ، همان طور که گوش برای درک سخنانِ« زبان»، ابزاری مناسب است.
پیام: به لیاقت درک عشق اشاره دارد.
در غم ما روزها بیگاه شد / روزها با سوزها همراه شد
« روزها» مجاز از عمر / جناس: روزها، سوزها / واج آرایی « ر» / واژه آرایی: روزها
بازگردانی: همه عمر ما با سوز و گداز عاشقانه به پایان رسید و روزگارمان باغم و اندوه به پایان رسید.
پیام: عمر عاشق با اندوه عشق توام است.
روزها گر رفت، گو رو ، باک نیست / تو بمان، ای آن که چون تو پاک نیست
جان بخشی: گو روزها برو / روزها: مجاز از عمر / مرجع «تو»: عشق، جانبخشی / جناس: پاک، باک
بازگردانی: اگر روزهای عاشق اینگونه سپری شوند اهمیتی ندارد، ای عشق! تو پایدار و جاودان بمان، زیرا غیر از تو برای ما هدف پاکی وجود ندارد.
پیام: تنها عشق ارزش جاودانگی دارد.
هرکه جز ماهی، زآبش سیر شد / هر که بی روزی است ، روزش دیر شد
ماهی استعاره از عاشق واقعی، عارف واصل / آب استعاره از عشق / تمثیل / تناسب: ماهی، آب / روزش دیر شد: کنایه از خسته و ملول شد / جناس: سیر، دیر
بازگردانی: تنها ماهی دریای حق ( عاشق ) است که از غوطه خوردن در آب عشق و معرفت سیر نمی شود. هر کس از عشق بی بهره باشد، ملول وخسته میشود.
پیام: لیاقت و قالیت درک عشق
در نیابد حال پخته هیچ خام / پس سخن کوتاه باید، والسّلام
پخته: کنایه از عارف واصل / خام: کنایه از انسان بی بهره از عشق / تضاد پخته، خام
بازگردانی: کس که عاشق نباشد حال عارف واصل را درک نمی کند پس بهتر است سخن را کوتاه کنم و به پایان برسانم.
دماوندیه
دماوندیه
ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی ای دماوند
دیو سپید: موجودی افسانهای و اساطیری در شاهنامه که به دست رستم کشته میشود.، استعاره از دماوند/ گیتی: جهان / ای گنبد: جان بخشی / گنبد گیتی: اضافه استعاری، گیتی مانند ساختمانی است که گنبد دارد / ای دماوند: جان بخشی / پای در بند بودن: کنایه از زندانی بودن / پای در بند بودن دماوند: جان بخشی / مصراع اول، تلمیح دارد به داستان دیوسپید از هفت خوان رستم در شاهنامه فردوسی (جنگ رستم با دیوسپید) / اغراق: در بلندی دماوند / واج آرایی: صامت «د»
بازگردانی: ای دماوند که همانند دیوسپید، اسیر و گرفتار هستی، ای دماوند که همانند بام جهان برافراشته ای
از سیم به سر یکی کله خود/ زآهن به میان یکی کمربند
جان بخشی: نسبت دادنِ کلاهخود و کمربند به کوه/ سیم: نقره، استعاره از برف/ میان: کمر، وسط؛ ایهام / کمربند آهن: استعاره از میانه کوه که پر از سنگ ها و صخره های تیره رنگ است. / جان بخشی: قراردادن سر و کمر برای کوه / تناسب: سیم، آهن؛ سر، کلهخود، میان؛ کلهخود، کمربند؛ میان، کمربند / فعل «داری» به قرینه معنوی حذف شده است.
بازگردانی: ای دماوند! تو کلاه جنگی سفیدی از نقره (برف) بر سر نهاده ای و کمربندی آهنین (صخره ها و سنگ ها) به کمر بسته ای.
تا چشم بشر نبیندت روی/ بنهفته به ابر، چهر دلبند
تا: حرف ربط بیان علت، به معنیِ «به این دلیل که» / «ت» در «نبیندت روی» مضاف الیهِ «روی»، جهش ضمیر / جان بخشی: نسبت دادن روی و چهره به دماوند و نهفته شدن از مردم / تناسب: روی، چهره، چشم / حُسن تعلیل: سخنور علت بلندی و پنهان شدنِ قله دماوند را پشت ابرها، بیزاری و دوری کردن از مردم نادان می داند. / نهفتن: پنهان کردن (بن ماضی: نهفت، بن مضارع: نهنب) / بیت به ارتفاع کوه دماوند و ناخشنودی دماوند از مردم روزگار اشاره دارد. / دلبند: کنایه از گرامی و ارجمند
بازگردانی: چهره زیبای خود را در ابرها پنهان کردهای تا این که چشم بشر روی تو را نبیند.
تا وارهی از دم ستوران / وین مردم نحس دیومانند
وارهی: رها شوی / دَم: نفس، مجاز از سخن / تشبیه: مردم دیو مانند / ستور: چهارپا، جانوران چهارپا به ویژه اسب، استر و خر، استعاره از انسان های پست و نادان / نحس: شوم، بدیمن، بداختر، گجسته، ناهمایون / این بیت با بیت بعد، موقوف المعانی است.
بازگردانی: برای اینکه از همصحبتی و همنشینی مردم نادان و شومِ دیوصفت رهایی یابی …….
ارتباط معنایی دارد با: از این دیومردم که دام و دَدَند / نهان شو که همصحبتانِ بدند
با شیر سپهر بسته پیمان / با اختر سعد کرده پیوند
سپهر: آسمان / شیر سپهر: استعاره از خورشید (به اعتبار آن که برج شیر یا اسد خانه اوست) / سعد: خوشبختی، متضاد نحس / اختر سعد: ستاره مشتری یا هرمز است که به سعد اکبر مشهور است./ جان بخشی: پیمان بستن دماوند با خورشید؛ پیوند دماوند با مشتری / اختر، سپهر: تناسب / کنایه: مصرع اول و دوم کنایه ای از بلندی دماوند است./ اغراق / پیوند کردن: خویشاوندی کردن / این بیت حُسن تعلیل نیز دارد: شاعر علت بلندی دماوند را تلاش او برای دوری از مردم زمانه می داند./تناسب: سپهر، اختر؛ پیمان، پیوند
بازگردانی: با آفتاب پیمان بسته ای و با ستاره مشتری پیوند و پیوستگی پدید آورده ای.
چون گشت زمین ز جور گردون / سرد و سیه و خموش و آوند
گردون: فلک، آسمان (در اینجا روزگار) / زمین، گردون: تضاد، تناسب / سیه: سیاه / خموش: ساکت / آوند: آونگ، آویزان، آویخته / جور: ستم / جور گردون: جان بخشی / گشت: شد، ایهام تناسب در معنای گردیدن و چرخیدن / خفه و خموش گشتن زمین: جان بخشی / این بیت با بیت بعدی موقوف المعانی است. / حسن تعلیل: آسمان به خاطر ستم گردون خفه و خموش و معلّق است.
بازگردانی: هنگامی که زمین از بیداد و ستمِ آسمان (روزگار) اینچنین خفه و خاموش و آویزان شد،…
بنواخت ز خشم بر فلک مشت / آن مشت تویی تو ای دماوند
نواختن: کوبیدن(بن ماضی: نواخت، بن مضارع: نواز) / مشت کوبیدن زمین به فلک: جان بخشی / ای دماوند: جان بخشی / تو مشت هستی: تشبیه / واج آرایی: صامت «ت» و «ش» / واژه آرایی: مشت، تو
بازگردانی: زمین از شدت خشم، مشتی بر آسمان کوبید و تو ای دماوند آن مشت زمین هستی.
تو مشت درشت روزگاری / از گردش قرنها پس افکند
پس افکند: پس افکنده، میراث (صفت مفعولی مرکب کوتاه) / تشبیه: تو (دماوند) مشت روزگار هستی / تو مشت روزگار: جان بخشی برای روزگار / واج آرایی ش، ر
بازگردانی: ای دماوند! تو مشت بزرگِ خشم و اعتراض دیرینه روزگار هستی که از گذشت روزگاران به ما به ارث رسیده است.
ای مشت زمین بر آسمان شو / بر وی بنواز ضربتی چند
مشت زمین: جان بخشی و استعاره از دماوند / شو: برو/ ضربتی چند: ترکیب وصفی وارون (چند ضربت)/ چند: صفت مبهم / زمین، آسمان: تناسب، تضاد / مرجع ضمیرِ «وی»: آسمان / بنواز: بزن / مصرع دوم: جان بخشی / مشت، ضربت: تناسب
بازگردانی: ای دماوند که مشت زمین هستی! به آسمان برو و چند ضربه بر آسمان بکوب. (ضد بیداد خیزش کن)
نی نی تو نه مشت روزگاری / ای کوه نیَم ز گفته خرسند
نی نی: نه، قید نفی / مشت روزگار: اضافه استعاری (جان بخشی)/ نیَم: نیستم / ای کوه: جان بخشی / گفته: مقصود شاعر، تشبیه در بیت پیشین است یعنی همان تشبیه دماوند به مشت. / واج آرایی: ن
بازگردانی: نه نه، تو مشت روزگار نیستی. ای کوه من از این سخن خود (تشبیه دماوند به مشت) خشنود نیستم.
■ شاعر از همانندی دماوند به مشت روزگار خرسند نیست به این دلیل که مشت نشانه اعتراض و ستیز است در حالی که دماوند (مردم تهران یا روشنفکران) در مقابل ظلم و دشمنان خارجی خاموشی گزیدند.
تو قلب فسرده زمینی / از درد ورم نموده یک چند
فسرده: یخزده، منجمد، افسرده و غمگین (ایهام) / تشبیه کوه دماوند به قلب فسرده زمین / وَرَم: آماس، استعاره از برآمدگی کوه / قلب زمین: جان بخشی / قلب، درد، ورم: تناسب / یک چند: مدتی، چندی / واج آرایی: د /
بازگردانی: ای دماوند! تو قلب سرد و منجمد زمین هستی که از شدت درد و اندوه مقداری آماس کرده است.
تا درد و ورم فرونشیند / کافور بر آن ضماد کردند
تا: حرف پیوند به معنیِ «برای اینکه» / ورم: استعاره از برآمدگی کوه / کافور: استعاره از برفهای قله دماوند
کافور: ماده معطر جامدی که از گیاهانی چون ریحان، بابونه و چند نوع درخت به دست می آید. در قدیم به عنوان مرهم و دارو روی زخم می مالیدند. / ضماد: مرهم / ضماد کردن: بستن چیزی بر زخم، مرهم نهادن / درد، ورم، ضماد: تناسب / حُسن تعلیل / واج آرایی: د، ر /
بازگردانی: برای این که درد و ورم تو آرام بگیرد و اندکی تسکین یابد مرهمی از برف بر ورم تو نهاده اند.
شو منفجر ای دل زمانه / وان آتش خود نهفته مپسند
دلِ زمانه: اضافه استعاری (جان بخشی)، استعاره از دماوند (روشنفکران خاموش) / آتش: استعاره از خشم و خروش / نهفته: صفت مفعولی در نقش قید / تناسب: منفجر، آتش / منفجر شدن: کنایه از اعتراض
بازگردانی: ای کوه دماوند که چون قلب زمانه هستی، آتشفشان کن و بیش از این خرسند مباش که آتش درونت نهفته بماند.
خامش منشین سخن همی گوی / افسرده مباش خوش همی خند
خامش نشستن، سخن گفتن: تضاد / همی گوی: بگو (فعل امر) / جان بخشی: سخن گفتن، خندیدن و خاموش نبودن دماوند / خاموش، افسرده: تناسب / خوش: قید کیفیت / همی خند: بخند (فعل امر) / خوش خندیدن: کنایه از افسردگی بدر آمدن / افسرده، خوش: تضاد
بازگردانی: ای دماوند (آگاهان خاموش جامعه)، خاموش و آرام نباش و چیزی بگو (اعتراض کن)، غمگین و ناخوش نباش و با خوشدلی بخند.
پنهان مکن آتش درون را / زین سوخته جان شنو یکی پند
آتش: استعاره از خشم و خروش / آتش، سوخته: تناسب / واج آرایی: صامت «ن» / سوخته جان: کنایه از دردمند و آزرده، صفتِ مرکب، جانشین اسم، منظور «خودِ شاعر» است و مخاطبِ شاعر «کوه دماوند».
بازگردانی: ای دماوند! خشم درونیات را در دلت پنهان نکن، بیرون بریز و از این شاعرِ دلسوخته دردمند پندی بشنو.
گر آتش دل نهفته داری / سوزد جانت به جانت سوگند
آتش دل: استعاره از خشم و خروش / سوختن: سوزاندن / سوختن جان: کنایه از نابود شدن / «ت» در «جانت» در هر دو مورد نقش مضاف الیهی دارد؛ جهش ضمیر. / واژه آرایی: جان / حذف فعلِ «می خورم» به قرینه معنوی / تناسب: دل، جان
بازگردانی: اگر آتش درونت را بیرون نریزی و در دلت پنهان کنی به جان تو سوگند میخورم که جانت را نابود می سازد.
ای مادر سرسپید بشنو/ این پند سیاه بخت فرزند
سر: مجاز از مو / مادر سر سپید: استعاره از دماوند، نمادی از مردم و فرهنگ ایران / سپید، سیاه: تضاد و تناسب / سیاه بخت فرزند: ترکیب وصفی وارون، منظور خود شاعر «ملکالشعرا بهار» است. / سیاه بخت: کنایه از بدبخت، حس آمیزی / سرسپید: کنایه از پیر (اشاره به برف قله دماوند) / تناسب: مادر، فرزند
بازگردانی: ای دماوند! ای مادر سرسپید و پیر من! این پند فرزند بدبخت خود را بشنو.
از سر بکش آن سپید معجر / بنشین به یکی کبود اورند
معجر: روسری، سرپوش / اورند: اورنگ، تخت. مجازاْ فرّ و شکوه، شأن و شوکت / سپید معجر: ترکیب وصفی وارون، استعاره از برف روی کوه / از سر داشتن معجر سپید: کنایه از دوری از گوشه نشینی و ضعف / اورند: اورنگ، تخت پادشاهی / بر اورند نشستن: کنایه از قدرتنمایی کردن، فرمانروایی کردن / سپید، کبود: تضاد و تناسب / سپید معجر و کبود اورند: ترکیب وصفی وارون (معجرِ سپید، اورندِ کبود)
بازگردانی: ای دماوند، دست از ناتوانی بکش و قدرت خود را نمایان کن.
بگرای چو اژدهای گرزه / بخروش چو شرزه شیر ارغند
بگرای: حمله ور شو (حرکت کن) فعل امر از گراییدن (بن ماضی: گرایست، بن مضارع: گرای) / اژدها: مار / گرزه: ویژگی گونه ای مار سمی و خطرناک / شرزه: خشمگین، غضبناک / شیر شرزه: شیر خشمگین / ارغند: خشمگین و قهرآلود / گرزه، شرزه: جناس ناهمسان / تشبیه در مصرع نخست و دوم
بازگردانی: مانند اژدهای بزرگ و کُشنده، حملهور شو و مانند شیر خشمگین و قهرآلود، فریاد و خروشی برآور.
بفکن ز پی این اساس تزویر/ بگسل ز پی این نژاد و پیوند
پی: پایه، شالوده / اساس تزویر: پایههای حکومت ریاکار، اضافه استعاری / از پی افکندن: کنایه از نابود کردن / گسلیدن: پاره کردن، جداکردن (بن ماضی: گسل، بن مضارع: گسست) / از پی گسلیدن: کنایه از نابود کردن / تزویر: دورویی، ریاکاری / پی، اساس: تناسب / این نژاد و پیوند: منظور نژاد و پیوند ستمگران / نژاد، پیوند: تناسب / موازنه (برای رشته انسانی)
بازگردانی: پایه های این بنای ستم و ریا را ریشه کن ساز و نسل و نژاد این حاکمان ظالم را نابود کن.
بر کَن ز بُن این بنا که باید/ از ریشه بنای ظلم برکند
بن: ریشه / از بن برکندن: کنایه از نابود کردن / «بنا» در مصرع نخست: استعاره از بیداد / از ریشه برکندن: کنایه از نابود کردن / برکن، برکند: همریشگی، جناس / بنای ظلم: اضافه تشبیه / واج آرایی در «ب» و «ن»
بازگردانی: این بنای ظلم را نابود کن؛ زیرا بنای ظلم را باید از ریشه برکند و نابود ساخت.
زین بی خردان سِفله بستان / دادِ دلِ مردمِ خردمند
سفله: فرومایه، بدسرشت / داد: حق و حقوق / بیخرد، خردمند: تضاد / بی خردان سفله: فرمانروایان ستمگر در زمان سخنور / واج آرایی صامت «د» و مصوت « -ِ »
بازگردانی:از این فرمانروایان بی خرد پست و فرومایه، حق انسانهای خردمند و آگاه را بگیر. بهار
دوره بازگشت و بیداری
تاریخ ادبیات قرن های دوازدهم و سیزدهم
دوره بازگشت و بیداری
از انقراض دولت صفویه تا آغاز سلطنت فتحعلی شاه قاجار، یعنی در دوران حکومتهای افشاریه، زندیه و ابتدای دوره قاجار، رشد و شکوفایی قابل توجهی برای تاریخ ادبیات ایران دیده نمی شود. در این دوره شاعران از سبک هندی روی برگردانده اند.
مشتاق اصفهانی در زمان نادرشاه و کریم خان زند، با همراهی چند تن دیگر از ادیبان انجمن ادبی اصفهان را اداره می کردند. هدف این انجمن رهایی بخشیدن شعر فارسی از تباهی و انحطاط اواخر دوره صفوی و دوره های بعد از آن بود؛ اما برای رسیدن به این هدف، راهی جز تقلید از آثار پیشینیان در پیش نگرفتند و به همین خاطر شعر را به دوران گذشته، بازگشت دادند و موجب پیدایش سبک بازگشت شدند.
هاتف اصفهانی از معرو فترین شاعران این عهد است.
گروهی از شاعران دوره بازگشت به قصد ه سرایی به سبک شاعران کهن خراسانی و عهد سلجوقی پرداختند؛ افرادی مانند صبای کاشانی، قاآنی شیرازی و سروش اصفهانی از این گروه اند.
گروه دیگر به سرودن غزل به سبک حافظ، سعدی و دیگر شاعران سبک عراقی پرداختند؛ شاعرانی مانند مجمر اصفهانی، فروغی بسطامی و نشاط اصفهانی نیز از این گروه اند.
عوامل زیر در این بیداری مؤثر بودند:
تأثیر جنگهای نافرجام ا یران و روس و توجه مردم به واقعیتها وامکانات فنی دنیای جدید؛
کوششهای عباس میرزا، ولیعهد فتحعلی شاه در روی آوردن به دانش و فنون جدید؛
اعزام دانشجویان ایرانی به خارج از کشور برای تحصیل؛
رواج صنعت چاپ و روزنامه نویسی و ترجمه و نشر کتا بهای غربی؛
تأسیس مدرسه دارالفنون و آموزش دان شهای نوین به دست امیرکبیر.
ستایش: نسیم کوی دوست
ستایش: نسیم کوی دوست
شکر و سپاس و منت و عزت خدای را / پروردگار خلق و خداوند کبریا
منت: سپاس / عزّت: عزیز، گرامی و ارجمند بودن / را: برای / خلق: مردم / خداوند: صاحب / کبریا: بزرگی، سترگی و عظمت / واج آرایی/ تناسب / قالب: غزل / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بازگردانی: برای خدا، پروردگار مردم و خداوند بزرگی و عظمت، شکر، سپاس، منت و بزرگی است.
دادار غیب دان و نگهدار آسمان / رزّاق بنده پرور و خلّاق رهنما
دادار: آفریدگار / غیب: نهان / رزّاق: روزی دهنده / بنده پرور: کسی که به بندگان خود لطف می کند / خلّاق: آفریننده
بازگردانی: آفریننده نهان دان، نگهدارنده آسمان، روزی دهنده به بندگان، لطف کننده به مردم، آفریننده و راهنما
اقرار می کند دو جهان بر یگانگیش / یکتا و پشت عالمیان بر درش دوتا
دو جهان: دنیا و آخرت، مجاز از موجودات جهان / پشت بر درش دوتا: کنایه از تعظیم کردن / در: درگاه / دوتا: خمیده، دولا / عالمیان: مردم جهان
بازگردانی: موجودات دو جهان بر یگانگیش اقرار می کند و همۀ مردم جهان در برابرش تعظیم می کنند.
ارباب شوق در طلبت بیدل اند و هوش / اصحاب فهم در صفتت بی سرند و پا
ارباب: صاحبان / ارباب شوق: عاشقان / طلب: خواستن / بی دل و هوش: کنایه از سرگشته و شیدا / اصحاب فهم: دارندگان فهم؛ دانشمندان صفت: توصیف / بی سر و پا: کنایه از ناتوان / دل، هوش، سر، پا: تناسب / اصحاب فهم؛ ارباب شوق: تضاد
بازگردانی: عاشقان در طلب تو سرگشته و شیدایند. مردم دانا و فهمیده در توصیف تو ناتوانند.
دریای لطف اوست وگرنه سحاب کیست / تا بر زمین مشرق و مغرب کند سخا
دریای لطف: اضافه تشبیهی / سحاب: ابر / استفهام انکاری / سخا: بخشندگی / مغرب، مشرق: تضاد، تناسب / دریا، سحاب، زمین: تناسب
بازگردانی: دریا در برابر خداوند هیچ لطفی ندارد تا بر سراسر زمین بخشندگی کند.
یاد تو روح پرور و وصف تو دلفریب / نام تو غم زدای و کلام تو دلربا
روح پرور: پرورش دهنده روح / دلفریب: فریبنده و دلربا / غم زدای: از بین برنده غم/ دلربا: جذاب
بازگردانی: ذکر تو روح را می پرورد و توصیف تو همگان را عاشق خود می کند. نام تو غم ما را از میان می برد و سخت تو دلکش و جذاب است.
در کمترین صنع تو مدهوش مانده ایم / ما خود کجا و وصف خداوند آن کجا
صنع: آفرینش / مدهوش: سرگشته و هاج و واج / ما خود …: کنایه از اینکه از توصیف تو ناتوانیم / کجا: واژه آرایی.
بازگردانی: ما در شناخت کمترین آفرینش تو سرگشته شده ایم. ما چگونه می توانی یزدان را توصیف کنیم.
گر خلق تکیه بر عمل خویش کرده اند، / ما را بس است رحمت و فضل تو متّکا
خلق: مردم/ تکیه بر … کردن: کنایه / بس: بسنده / رحمت: مهربانی و بخشایش / را: برای / فضل: بخشش / متّکا: تکیه گاه / همریشگی: تکیه، متّکا
بازگردانی: اگر مردم بر کردار خودشان اعتماد دارند، برای ما بس است که به مهر و بخشایش خداوند اعتماد کنیم.
یا رب قبول کن به بزرگی و فضل خویش / کآن را که رد کنی، نبود هیچ ملتجا
ربّ: پروردگار / کآن: که آن / که: زیراکه / قبول، رد: تضاد / نبود: نمی باشد (بن ماضی: بود، بن مضارع: بو) / ملتجا: پناه گاه
بازگردانی: پروردگارا، به بزرگی و بخشش خودت ما را بپذیر؛ زیرا هر کس را تو نپذیری دیگر هیچ پناهگاهی نخواهد داشت.
ما بندگان حاجتمندیم و تو کریم / حاجت همیشه پیش کریمان بود روا
کریم: راد، بخشنده / روا: برآورده / واژه آرایی: کریم / حاجتمند، حاجت: همریشگی
بازگردانی: ما نیازمند هستیم و تو بخشنده و راد هستی. همیشه حاجت در نزد جوانمردان و رادان برآورده خواهد شد.
کردی تو آنچه شرط خداوندی تو بود / ما در خور تو هیچ نکردیم ربنّا
شرط: لازمه / درخور: شایسته، مناسب / ربّنا: ای پروردگار ما / کردی، نکردیم: همریشگی، تضاد / واژه آرایی: تو
بازگردانی: تو آنچه لازمه خداوندیت است، انجام داده ای؛ ولی ما ای پروردگار، کاری را که شایسته تو است انجام نداده ایم.
سعدی
ایهام و واژه های ایهام دار
هر گاه واژه يا ترکيبی که دارای دو معنای نزديک و دور است به گونهای در سخن به کار رود که هر دو معنا از ان برداشت
شود آرايه ايهام شکل میگيرد. گاهی منظور اصلی تنها معنای دور است و گاهی هيچ يک بر ديگری برتری ندارد.
غرق خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد / گفتم افسانه شيرين و به خوابش کردم
☼ شيرين: زيبا و دلنشين / دلبر فرهاد
ای دمت عيسی، دم از دوری مزن / من غلام آن که دورانديش نيست
☼ دورانديش:عاقبت نگر/ آنکه به دوری وجدايی بينديشد.
واژگان چندمعنايی
بازی: ١ -بازی کردن ٢ -نام پرنده باز برآمدن: ١ -بالاآمدن ٢ -طلوع کردن
بوی: ١ -رايحه ٢ -آرزو چپ: ١ -سوی چپ ٢ -کژرو
درگرفتن: ١ -اثر کردن ٢ -آتش گرفتن دلسيه: ١ -سنگدل ٢ -دارنده دل سياه
راست: سوی راست ٢ -راستی رود: ١ -رودخانه ٢ -گونهای ساز
رخ: ١ -روی و چهره ٢ -نام مهره شطرنج زال: ١ -پيرفرتوت ٢ -باب رستم
سرگرم: ١ -مشغول ٢ -سرمست شکر: ١ -نام دلشده شيرين ٢ -پانيز
شيرين: ١ -نام دلبر فرهاد ٢ -در برابر تلخ عهد: ١ -روزگار ٢ -پيمان
گلستان: ١ -بوستان ٢ -نام کتاب سعدی مهر: ١ -خورشيد ٢ -مهربانی
مالک دينار: ١ -توانگر ٢ -نام مردی عارف مردمدار: ١ -بساز و سازشکار ٢ -مردمکدار
مخفی: ١ -نام سراينده ٢ -پنهان مدام: ١ -هميشه و پيوسته ٢ -باده
ماه: ١ -ماه آسمان ٢ -ماه سال نگران: ١ -بيننده ٢ -آشفته
دور از تو: ١ -هجران ٢ -از تو دور باشد شور: ١ -نمکين ٢ -انگيزه و هوس، آشفتگی
نابرادر: ١ -ناتنی ٢ -نامرد چنگ: ١ -دست ٢ -نوعي ساز
روي: ١ -چهره ٢ -گونهای فلز صبر: ١ -شکيبايی ٢ -گياه تلخ دارويي
لاله: ١ -گل ٢ -چراغدان آهو: ١ -غزال ٢ -ايراد
پرده: ١ -حجاب ٢ -اصطلاح موسيقي عشاق: ١ -عشاق ٢ -اصطلاح موسيقي
حجاز و عراق: ١ -اسم مكان ٢ -اصطلاح موسيقي كنار: ١ -آغوش ٢ -ساحل دريا
عود: ١ -چوبي كه بوي خوش دارد ٢ -نوعي ساز كام: ١ -آرزو ٢ -دهان
آيت: ١ -نشانه ٢ -آيه قرآن شام: ١ -شب ٢ -كشور شام
روان ١ -جان ٢ -جاری دور: ١ -گردش ٢ -زمانه
بهار: ١ -فصل بهار ٢ -بتخانه قلب: ١ -دل ٢ -تقلبی ٣ -ميان
t.me/JS_ir www.jafarisaeed.ir جعفری سعيد
2
چين: ١ -کشور چين ٢ -شکن دستان: ١ -دستها ٢ -زال
روزی: ١ -يک روز ٢ -رزق لب: ١ -لب و دهان ٢ -کناره
ديده: ١ -چشم ٢ -آنچه ديده شده ضرب: ١ -زدن ٢ -ساز تنبک
قربان: ١ -قربانی ٢ -تيردان رهی: ١ -بنده ٢ -نام سخن پردازی
ايهام تناسب
ايهام تناسب آوردن واژهای است با دست کم دو معنا که يک معنا پذيرفتنی است و ديگری ناپذيرفتنی. معنای ناپذيرفتنی با برخی
از اجزای سخن تناسب میسازد. در بنياد اين آرايه جمع دو آرايه ايهام و تناسب است. تفاوت ايهام با ايهام تناسب آن است که در ايهام
هر دو معنا پذيرفتنی است؛ اما در ايهام تناسب تنها يک معنا به کار میآيد و معنای دوم با واژه يا واژههای ديگر آرايه مراعات نظير
میسازد.
چنان سايه گسترده بر عالمی / که زالی نينديشد از رستمی (سعدی)
☼ در نمونه بالا زال به معنای پيرزن سفيد موی به کار رفته است؛ اما زال در معنای پدر رستم، با رستم مراعات نظير میسازد.
(سراسری خارج کشور، ٨٨ (١ -در کدام بيت آرايه « ايهام » به کار رفته است؟
١ (شام اگر قوت روانم دادی ازخون جگر صبح ياقوت روان از جام جم دادی مرا
٢ (گـــر چين سر زلـــــف تو مشـاطه گشايد عطار به يک جـو نخرد نافــــۀ چين را
٣ ّ (تا طره ّ ی طر ّ ارت زد دسـت بــه طراری دســـت همه بــربسـتی فرياد ز دسـتانت
٤ (تا خود نشوی شانه به زلفش نزنی چـنگ انگشت کسی کــــارگشای دگـری نيست
(سراسری زبان، ٨٥ (٢ -در کدام بيت آرايه « ايهام » به کار نرفته است؟
١ (بــه راستی که نه همبازی تو بودم من تو شوخ ديده مگس (=مگس بی شرم) بين کـه میکند بازی
٢ (کـرده ام خاک در ميکده را بستر خويش میگذارم چــــــو ســــبو دست بــــــه زير ســـــر خويش
٣ (برو طواف دلی کن که کعبه مخفی است کــــه آن خليل بــــــنا کــــــرد و اين خــــدا خــود ساخت
٤ (در راه تو حافظ چو قلم کرد ز سر پـای چــــــون نـــــامه چـــــرا يـــــک دمـش از لطف نخوانی
٣ -در همه بيتها به جز بيت ... آرايه « ايهام » به کار رفته است.
١ (به بوی نافهای کاخر صبا زان طــره بگشايد ز تاب جعد مشکينش چه خون افـتاد در دلها
٢ (بازپرســــيد ز گيســــوی شکن در شکـنش کاين دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
٣ (دی میشد و گــــفتم صنما عهد به جای آر گفتا غلطی خـواجه درين عهد وفـا نيست
٤ (درد عاشق را دوايی بهتراز معشوق نيست شـربت بيماری فرهــــــاد را شيرين کنيد
گنج حکمت: گمان
گنج حکمت: گمان
گویند که بطی در آب روشنایی می دید. پنداشت که ماهی است. قصدی می کرد تا بگیرد و هیچ نمی یافت. چون بارها بیازمود و حاصلی ندید، فروگذاشت. دیگر روز هر گاه که ماهی بدیدی، گمان بردی که همان روشنایی است؛ قصدی نپیوستی، و ثمرت این تجربت آن بود که همه روز گرسنه بماند.
بط: مرغابی / پنداشت: گمان کرد (بن ماضی: پنداشت، بن مضارع: پندار) / قصد کردن: خواستن / بیازمود: امتحان کرد (بن ماضی: آزمود، بن مضارع: آزما) / حاصل: فایده، سود / فروگذاشت: رها کرد (بن ماضی: فروگذاشت، بن مضارع: فروگذار) / دیگر روز: روز دیگر / قصد پیوستن: قصد کردن / ثمرت: فایده، نتیجه / تجربت: تجربه /
کلیله و دمنه، ترجمۀ نصرالله منشی(سده ششم)
درس اول فارسی دهم ، شعر چشمه و سنگ
*غُلغُله زن: و شور غوغاکنان *تیز : پا تندرو ، سریع ، شتابنده
*چهره :نما کنایه از خود نما، کسی که خود را نمایش می دهد *مراعات نظیر: سنگ و چشمه
*چشمه : تشخیص و استعاره *چشمه : نماد « انسان مغرور و خودخواه « یا» مردم مغرور و خودخواه » است
*سنگ: نمادجامعه، خاستگاه و مبدا اولیه * جدا شدن چشمه: گریز از رُکود و پذیرا بودن
*معنی: چشمه ای جوشان ، خود و نما تندرو از تخته سنگی جدا ( شد بیرون و زد جاری شد . )
*هدف: نشانه تیر *صدف: نوعی جانور نرم تن آبزی که بدنش در یک غلاف سخت جا دارد در و بعضی انواع آن مروارید پرورش مییابد.
*تشبیه: چشمه به تیرو صدف *صدف و هدف: جناس ناقص اختلافی چشمه وصدف : تشخیص و استعاره *مراعات نظیر: و تیر هدف ، دهان و کف *کف بردهان زدن : کنایه از خشمگین شدن، مستی و نشاط و نیرومندی
*معنی: چشمه گاه مانند صدف، براثرخروشندگی دهانش کف آلود می شد و گاهی چون تیری به که سوی هدف می ، رود راست وسریع به پیش می رفت.
*معرکه: میدان جنگ *یکتا: یگانه، بی همتا *گُلبُن: بوت ه گل، گل سرخ، بیخ بوته گل
*مراعات نظیر : و سر تاج ، گُلبُن و صحرا *معرکه : استعاره از عناصر خلقت و موجودات *تشبیه : چشمه به تاج
*تاج سر بودن : کنایه از بزرگ و مافوق و سَروَر بودن *چشمه : تشخیص و استعاره *گُلبُن و صحرا : تشخیص و استعاره
*معنی : چشمه با خود گفت: من دربین عناصر خلقت وموجودات بی مانند هستم و سروروبزرگ و باغ دشت هستم .
*نکته: چشمه خودش را سبب زیبایی و طراوت گل ها و دشت ها می داند
*بِدَوَم در: این « جا باسرعت جاری شوم » *چشمه: تشخیص و استعاره *سبزه : تشخیص و استعاره *مراعات نظیر: آغوش ، سر،
دوش *سرودوش : مجاز از تمام وجود چشمه *بوسه زدن : کنایه سپاس گزاری کردن
*معنی: وقتی تند و تیز حرکت کنم ( جاری می شوم) سبزه در آغوش ( من سبزه ی قرارگرفته برکناره های جوی آب) سر وتنم را غرق بوسه می کند.
*شِکَن : مفعول ، پیچ و خم زلف *ماه : تشخیص و استعاره *مو : ا استعاره از آب چشمه *شِکَن : استعاره از امواج خروشان
*معنی بیت : هرگاه چین موهایم رابگشایم(کنایه ازامواج نداشته باشم) ماه چهره ی زیبای خود در را آیینه ی ( من آب زلال ) من می بیند.
*بِدَمَد ( دمیدن ) : روییدن ، از سر خاک درآوردن ، وزیدن *تابناک: دارای فروغ و پرتو ، تابان، درخشان ، نورانی
*گُهر: سنگ درخشان و قیمتی*خاک : مجاز از زمین *گُهر: استعاره از گل های زیبا و گیاهان
*معنی بیت : قطره ی باران به که زمین می افتد ، گل هایی چون مروارید درخشان را می رویاند.
بر: سینه ، آغوش ، کنار *خَجِلی: شرمگین بودن ، شرمنده بودن *گریبان : یقه سر در گریبان بردن : کنایه در از اندیشه بودن از روی شرمندگی
یا به ، غم فکر فرورفتن ، کنار کشیدن و گوشه گرفتن *بروسر: جناس ناقصچشمه و قطره ی باران : تشخیص و استعاره
معنی بیت : قطره ی باران وقتی سفردرازخود در را آغوش به من پایان می برد با( همه ی شأن وعظمتی که دارد ) ازشرمندگی سرافکنده خواهد
شد
*حامل: صفت فاعلی از حمل ، بَرَنده ، حَمْل کننده *سرمایه: مال ، دارایی *پیرایه : زیب، زینت، زیور، آرایش
*سرمایه : ابر استعاره از بخار آبی است به که آسمان می رود *باغ : تشخیص و استعاره
ابر: تشخیص و استعاره *پیرایه: استعاره از گل و سبزه و گیاه
*معنی: ابر سرمایه خود از را من می گیرد ( اشاره است به بخارشدن و آب شکل گرفتن ابردر آسمان و) باغ زیبایی و زینت خودش از را به من دست آورد.
*برازندگی: شایسته بودن *گل : تشخیص و استعاره *مصرع دوم : کنایه ازگل ، نیازمند چشمه است
معنی بیت : با گل همه ی زیبایی و شکوهش از ، برکت روشنی وجود من زندگی می کند.
*بُن : بیخ، ریشه *نیلوفری: صفت نسـبی، منسـوب به نیلوفر، به رنگ نیلوفـر، لاجـوردی؛ در متن درس، مقصـود « از پردۀ نیلوفری ،» آسـمان لاجوردی اسـت *استفهام انکاری: در این بیت شاعر سؤالی را مطرح کرده است به که پاسخ نیاز ندارد و برای تأکید بیشتر آمده است.
*همسری: برابری ، هم شأنی *پرده ی نیلوفری: استعاره از آسمان لاجوردی *همسری کردن : کنایه از برابری کردن ، هم شأنی کردن
*معنی : زیر این آسمان آبی چه کسی می تواند با من برابری کند و هم شأن من است ( ؟ هیچ کس هم شأن وبرابر من نیست . )
*نَمَط : روش ، نوع *غرور: به خود بالیدن ، تکبّر، خودخواهی *مبدأ : آغاز سرچشمه *آن مست شده: از غرور کنایه از چشمه
*معنی: با این شیوه ، چشمه ی زیبای مست شده از تکبّرش به پیش می رفت . وقتی که کمی از سرچشمه اش دورشد.
*بحر: دریا *خروشیدن : بانگ برزدن ، فریاد کشیدن *سَهمگِن : مخفّف سهمگین ، ترسناک ، وحشت انگیز، هراسناک
*نادره ( مؤنّث نادر ) : بی مانند، کمیاب ، شگفت، طُرفه *نادره جوشنده : ترکیب وصفی مقلوب ، دارنده ی جوشش بی مانند
*بحر: تشخیص و استعاره
معنی : ناگهان دریایی خروشان را رودرروی خود . دید دریایی ترسناک با جوششی بی مانند
*نعره : فریاد، بانگ بلند *نعره برآورده: منظور صدای امواج خروشان و بلند دریاست *زَهره : کیسه زرداب ، کیسه صفرا
*زَهره : دَر صفت فاعلی مرکّب مرخّم ، زَهره درنده *زَهره درشدن : کنایه از ترسناک شدن ، ایجاد وحشت و مایه هلاک شدن
*فلک : تشخیص و استعاره *دریا: تشخیص و استعاره *دیده سیاه کردن: دراین درس کنایه از خشمگین شدن
معنی: دریا فریاد بلندی برآورد وگوش فلک راناشنوا کرده بود و چشمان سیاهش ، زَهره ی بیننده را پاره می کرد.
*راست : درست *یَله : رها،آزاد *تشبیه : دریا به زلزله * تن ساحل : اضافه ی استعاری ( = تشخیص یا جان بخشی )
*تکرار : تن *دریا: تشخیص و استعاره ؛ زیرا و تن جسم دارد که اجزای انسانی است.
معنی: درست مانند زلزله ای بود که تنش بر را تن ساحل تکیه داده بود.
*هنگامه: غوغا، و داد فریاد، شلوغی، جمعیت مردم * آن : جا منظور دریا یا نزدیک و ساحل دریا
*دریا: تشخیص و استعاره ؛ زیرا غوغاودادوفریاد می کند که عملی انسانی است *چشمه ودریا : مراعات نظیر
*چشمه : تشخیص و استعاره ؛ زیرا چیزی را دید که عملی انسانی است . *دریا : نماد جهان بیکران ، کمال و مرجع ایده آل هر شخص
*معنی: چشمه ی کوچک وقتی به آن جایگاه رسید و ، آن هم عظمت و غوغای دریا را دید.
*ورطه: زمین پست، مهلکه، هلاکت *حادثه : واقعه، رُخداد، پیش آمد *قدم درکشیدن : کنایه از عقب نشینی کردن، بازپس رفتن
خویشتن از حادثه *برتر کشیدن : کنایه از خود از را آسیب دورکردن ، خود را درامان نگه داشتن
*معنی: تصمیم گرفت خودش از را آن جای خطرناک کناربکشد واز آسیب دریا درامان مانَد
*خیره: سرگشته، حیران، فرومانده، لجوج، بیهوده *شیرین سخنی : حس آمیزی *گوش ماندن : کنایه ازساکت وخاموش گشتن
*گوش : مجاز از شنیدن
معنی : مّا چنان شگفت و زده خاموش درجای خودش ساکت ماند که همه ی شیرین سخنی خود از را یاد برد و خاموش شد.
مفهوم : با دیدن شکوهمندی دریا کوچکی خودش را دریافت و سکوت اختیار کرد.
معنی ستایش فارسی دهم + آرایه های ادبی ستایش فارسی دهم
*قلمرو زبانی
*به نام : فعل « شروع می کنم یا آغاز می کنم » به قرینه ی معنوی حذف شده است
*کردگار : نامی از نام های خدای تعالی ، آفریننده ، پروردگار *افلاک : ج ِ فلک ، به معنی آسمان ، چرخ ، سپهر
* هفت افلاک : هفت آسمان ، هفت طبقه ی آسمان ، جمع آمدن « افلاک » از ویژگی های زبانی متون گذشته است . امروزه « هفت فلک » گفته می شود .
*پیداکرد : آشکارکرد ، در این جا به مفهوم آفرید و خلق کرد * کفی از خاک: یک مشت خاک
*قلمرو ادبی
*خاک : اشاره وتلمیح دارد به آفرینش انسان از خاک
*معنی : سخنم را به نام آن خداوندی آغاز می کنم که آفریننده ی آسمان ها است .خداوندی که از مشتی خاک انسان را آفریده است .
*قلمرو زبانی
*فضل: بخشش، احسان، نیکویی**رحمت: مهربانی، بخشایش و عفو مخصوص خداوند
*قلمرو ادبی
*جناس ناقص اختلافی: یار و کار * مراعات نظیر: فضل و رحمت *یک نظر درکارِ ما کن : کنایه از توجّه وعنایت کردن
*قلمرو معنایی
معنی بیت : پروردگارا فضل خودت را کمک و یاورما قراربده وبا رحمتت به کارهاوکردارماتوجّه کن .
مفهوم : درخواست بخشش الهی ، طلب لطف و رحمت خداوند
*رزّاق: روزی دهنده ، بسیار رزق دهنده*خلّاق: آفریدگار ، بسیار خلقکننده
*تلمیح :: « انَّ االله هو الرّزاق 8 ( )«همانا خداوند بسیار روزی دهنده است. / وَهُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِیمُ : اوست آفریننده دانا
* آشکاروپنهان : تضاد ومجازاز ؛ همه ی موجودات و هستی ؛ دانا و نادان : تضاد و مجازاز، همه ی انسان ها
*معنی: پروردگارا ! تو روزی دهنده ی همه ی موجودآشکاروپنهان (مجازا همه ی موجودات) وآفریننده هر انسان دانا و نادان
( مجازا ، همه ی انسان ها ) هستی
*زِ :هی [ زِ ] (صوت ) ادات تحسین ، آفرین ، چه خوش است*کام: سقف دهان ، مجازاً دهان، زبان
*مراعات نظیر: کام و زبان و گویا *آشکارا و نهان: تضاد
*معنی: پرودگارا ! چه خوش است !که سخن گفتن من از تواست ( خداوند سبب قدرت گویایی من است ) و تو ظاهر و باطن من هستی
*مفهوم: همه چیز از خداست و او برهمه چیز آگاه است ، آفرینش انسان ها نشان دهنده ی قدرت پروردگارو نشانه ی لطف وعنایت اوست .
*پرده : نقاب، روی بند، حجاب*پدیدار: آشکار*حقیقت: به راستی ، درستی ، درحقیقت
*مراعات نظیر: پرده و رخسار*کنایه: پرده برداشتن: آشکار کردن
*معنی: پروردگارا ! وقتی هنگام بهار آشکار می شوی ( اشاره دارد به زیبایی و سرسبزی بهار ) ، به راستی مثل این است که از چهره ات روی بند و
نقاب را برداشتی و آن را به همگان نشان دادی.
*مفهوم: تجلّی و جلوه ی آفریدگار در هستی ، همه ی هستی نشانه ای از زیبایی خداوند است.
*فروغ : پرتو، روشنایی *نقش: شکل*عجایب نقش : ها ترکیب وصفی مقلوب ؛ نقش های عجایب
*عجایب: جِ عجیب ؛ چیزهای شگفت آور و بدیع ، شگفتی ها *خاک: مجاز از زمین*روی و سوی: جناس ناقص اختلافی
*معنی: پروردگارا !اگر روشنایی چهره ی زیبایت را برجهان بتابانی تصویرها و نشانه های شگفت آور و تازه ای رسم می کنی
*مفهوم: در بیان نشأت گیری (پرورش یافتن ) اشیای عالم از پرتو وجود خدا/ زیبایی آفرینش از پرتو جمال الهی است
*شوق : آرزومندی، اشتیاق، دلبستگی*خندیدن گل: منظور شکوفا شدن گل*بیشمار : آن که شمرده نشود
*از آنش، رنگ های بی شمار است: جابه جایی ضمیرشخصی پیوسته← از آن جهت رنگ هایش بی شمار است .
*گل: تشخیص و استعاره*مراعات نظیر: گل و بهار
*حُسن تعلیل: شاعر علّت شکوفابودن و رنگارنگ بودن گل ها را در بهار به سبب آرزومندی و شوق گل به خداوند می داند .
*معنی: پروردگارا ! گل به سبب آرزومندی و دل بستگی به تو در بهار شکوفا است و به علت اشتیاق به تو رنگ هایش شمردنی نیست .
*مفهوم: عشق به خداوند موجب زیبایی پدیده هاست
*قلمروزبانی
*وصف: تشریح، توصیف، ستایش*جانِ جان: جان جان ، ها ذات حق تعالی ، روح وحقیقت جان
*یقین : اطمینان، اعتقاد*یقین دانستن: مطمئن بودن*جانِ جان: اضافه ی استعاری ، کنایه از روح اعظم
*معنی: پروردگارا ! هرستایش و توصیفی که در وصف تو بگویم ، تو برتر از آن هستی . و من مطمئن هستم که بی تردید جان جان ها هستی .
*مفهوم: توصیف ناپذبر بودن خداوند و ناتوانی انسان از درک وشناخت حق / خداوند روح و حقیقت بشر و هستی است .
*معنی: خداوندا، اندیشه اندک من از درک بزرگی تو ناتوان است( من در باره شکوهمندی و جایگاهت هیچ سخنی نمی توانم بگویم) و فقط تو به
رازهای آفرینش آگاهی داری (تنها خودت مدانی که چگونه باید تو را وصف کرد)
ناله مرغ اسیر فارسی دوازدهم
ناله مرغ اسیر این همه بهر وطن است مسلک مرغ گرفتار قفس، هم چو من است
قلمرو زبانی : مسلک :روش، هم خانوادة:سلوک ، سالک / بیت دو جمله / ناله :هسته / مرغ:مضاف الیه،/ اسیر :صفت مضاف الیه /ناله مرغ: ترکیب اضافی / مرغ اسیر: ترکیب وصفی /بهر: حرف اضافه / وطن :(متمم اسنادی: متممی که در جایگاه مسند است)/ مسلک مرغ گرفتار:مسلک :هسته. مرغ:مضاف الیه . گرفتار صفت ،قفس مضاف الیه صفت / مسلک مرغ: ترکیب اضافی/مرغ گرفتار: ترکیب وصفی/ گرفتار قفس: ترکیب اضافی/تناسب:مرغ ، اسیر،قفس / این همه :قید/
*در هر گروه اسمی به تعداد صفت ها، ترکیب وصفی و به تعداد اسم ها یا ضمایر پس از هر اسم ، ترکیب اضافی داریم .
قلمرو ادبی: مراعات نظیر:مرغ، اسیر ، قفس /استعاره و مجاز به علاقه شباهت :مرغ اسیر : شاعر (عارف قزوینی )وهراسیر در بند /ناله : استعاره از شعر/ مصرع دوم تشبیه و تشخیص/تکرار:مرغ
قلمرو فکری: ناله و زاری پرندة گرفتار (شاعر) به خاطر وطن است، روش پرنده ای اسیر در قفس نیز مانند من به خاطر وطن است .
تناسب دارد با ابیات:
*هرکه را مهر وطن در دل نباشد کافر است /معنی حب الوطن فرموده پیغمبر است
*در ره عشق وطن از سر و جان خاسته ایم /تا در این ره چه کند همت مردانة ما
۲-همّت از باد سحر می طلبم گر ببرد خبر از من به رفیقی که به طرف چمن است
قلمرو زبانی: همّت: کمک( هم خانوادة:اهتمام / طرْف :کنار، کناره / بیت :۳ جمله /همت، خبر :مفعول / باد :متمم / سحر:مضاف الیه /بادسحر: ترکیب اضافی/طرْف ِ چمن: ترکیب اضافی/ جملۀ مرکب ( گر، که : پیوند های وابسته ساز)
قلمرو ادبی: تشخیص در بیت( شخصیت بخشیدن به باد به جهت کمک طلبیدن از باد سحر)/بادسحر: نماد پیــــام رسانی
همت طلبیدن :کنایه ازانتظار کمک داشتن/ به طرْف چمن بودن: کنایه از آزاد بودن/ چمن : استعاره از ایران /
قلمرو فکری: از باد صبح گاهی انتظار دارم که خبر گرفتاری مرا به رفیقم که در کنار چمن آزاد است ببرد . (مفهوم: انتظار داشتن از دوستان جهت یاری ورهایی وی از زندان )
۳-فکری ای هم وطنان ، در ره آزادی خویش بنمایید که هر کس نکند، مثل من است
قلمرو زبانی: بیت: ۴ جمله / هم وطن: منادا (= واژۀ وندی ) / ره آزادی خویش:(ره :هسته ،آزادی :مضاف الیه ، خویش :مضاف الیه مضاف الیه = ۲ ترکیب اضافی)/ هرکس [فکری برای آزادی خویش ]: حذف قسمتی از جمله به قرینۀ لفظی/مثل: حرف اضافه و ادات تشبیه/نکند:(فکری) نکند(حذف به قرینه لفظی)،چاره جویی نکردن
قلمرو ادبی: مصرع دوم : تشبیه
قلمرو فکری: ای هم میهنان برای آزادی خود چاره ای بیندیشید؛ زیرا هرکس برای آزادی فکری نکند مانند من اسیر می شود.(مفهوم:عارف قزوینی از دوستانش و مردم که مانند او دغدغة آزادیخواهی را ندارند و کاری نمی کنند؛ شکایت می کند، توصیه به حرکت و قیام )
محتسب مستی به ره دید درس فارسی دوازدهم
– محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست این، پیراهن است افسار نیست
قلمرو زبانی: محتسب : مامور نظارت بر اجرای احکام شرعی/ گریبان: یقۀ پیراهن ،مفعول، ساختمان: ساده /گریبان و پیراهن: تناسب / ضمیر ش :مضاف الیه / پیراهن و افسار: مسند / این: ضمیر اشاره در نقش نهاد / مستی: ی نشانه ی نکره، مفعول / مست به ترتیب در سه نقش: مفعول، نهاد و منادا / افسار: مسند / حرف« و » پیوند همپایه ساز (حرف ربط)/ بیت ،۶ جمله
قلمرو ادبی: مراعات نظیر:گریبان و پیراهن / واج آرایی: صامت س ، ت / تضاد: است و نیست / جناس ناهمسان اختلافی: مست و است / تکرار: مست
قلمرو فکری: معنی: مامور، (محتسب) مستی را در راه دید و گریبان مست را گرفت. مست گفت ای دوست این پیراهن است و افسار نیست.( اعتراض به برخورد تحقیرآمیز مامور)
مفهوم: بیان طنزآمیزو اعتراض به رفتار غیر انسانی مامور با مست. (تست سنجش)
حتما بخوانید ! بهترین نمونه سوالات فصل سوم ریاضی دوازدهم | حد بینهایت
بیت۲:گفت مستی زان سبب افتان و خیزان می روی گفت جرمِ راه رفتن نیست، ره، هموار نیست
قلمرو زبانی: افتان و خیزان: در حال تلو تلو خوردن ، قید ، (واژه ی وندی مرکب) / بیت ۶ جمله است./ مستی: مست
(مسند)+ ی اسنادی
قلمرو ادبی: هموار نبودن راه : کنایه از نابسامانی محیط و جامعه / تضاد: افتان و خیزان: / واج آرایی: صامت ن
قلمرو فکری: معنی: محتسب گفت: تو مست هستی، از این رو بی تعادل راه میروی. مست گفت : در راه رفتن من ایرادی نیست، راه ناهموار است.
مفهوم:فراهم بودن زمینۀ ارتکاب جرم و گناه ، انتقاد از شرایط اجتماعی و نابسامانی امور.
بیت ۳:گفت: می باید تو را تا خانۀ قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست
قلمرو زبانی: رو ، آی: فعل امر/ صبح، نیمه شب: تضاد و قید / می باید: فعل/ بیت، ۷جمله: است./ می باید: لازم است، فعل /
تا : حرف اضافه
قلمرو ادبی: تضاد: صبح، نیمه شب / بیدار نبودن: کنایه از بی خبری و غفلت / تضاد: رو، آی / تکرار: قاضی
قلمرو فکری: معنی: محتسب گفت: لازم است تو را تا خانۀ قاضی ببرم. مست گفت: برو، صبح بیا زیرا قاضی نیمه شب بیدار نیست.
مفهوم: غفلت و آسایش طلبی مسئولان جامعه، بی اهمیت بودن اجرای عدالت از نظر قاضی، و بیانی طنزآمیز که قاضی شرع اهل شب زنده داری برای عبادت نیست.
ارتباط معنایی با ابیات:
– تو کِی بشنوی ناله ی دادخواه به کیوان بَرَت کِلّه ی خوابگاه
– به خواب اندرست ای برادر ستمگر چه غرّه شدستی بدان چشم بازش؟
معنی کامل شعر ستایش فارسی دوازدهم
معنی کامل شعر ستایش فارسی دوازدهم :
۱ -ملکا ذکر تو گویم که توپاکی وخدایی نروم جز به همان ره که توهم راهنمایی
قلمرو فکری (معنی):
خداوندا ! تورا ستایش می کنم که پاک و منزه هستی و آفریدگاری ، جز راهی که تو به من نشان می دهی راه دیگر نمی روم یا به تعبیری دیگر جز به آن راهی که تو راهنمای من باشی نمی روم
! (کاملا مطیع فرمان تو هستم)
مفهوم بیت : در آیه های مقابل آمده است : «مالک یوم الدّین »، «سبحان الله» ، «الحمدالله ربّ العالمین» و «……… اهدنا الصراط المستقیم صراط الّذین انعمت عليهم
برسی و معنی کامل شعر ستایش فارسی دوازدهم
قلمرو زبانی :
كل بيت ۶ جمله /ملكا: منادا(شبه جمله) /ذکر تو: مفعول /گویم : مضارع اخباری (می گویم)/ حذف نهاد ای در پاکی و خدایی : مخفف فعل اسنادی هستی، پاک و خدا: مسند/ره: مخفف راه/ نوع «و» در مصراع اول: ربط /همان : وابسته پیشین صفت اشاره، ره : هسته /نروم : نمی روم – مضارع اخباری( منفی) /که: حرف ربط/تو ، نهاد/راهنما ،مسند/ی در راهنمایی ، فعل اسنادی/
نقش م در توام:
وشکل دیگر تو ضمیر پیوسته م با توجه به تغییر خوانش دو نقش میگردتو راهنمای من باشی «مضاف اليه» .آن راه را به من نشان دهی که در این حالت «متمم » می شود
قملرو ادبی :
قافیه:خدایی و راهنمایی /تکرار : تو/مراعات نظیر : ره و راهنما، ملک و خدا/مصراع اول: تلمیح به سبحان الله الحمدلله رب العالمين/ مصراع دوم تلمیح به اهدنا الصراط المستقيم/اشتقاق : ره و رهنما/كل بيت تلمیح به سورۂ « حمد»
پاکی و خدایی=ملک القدوس در آیة :
السِّلَامُ المُوُمِنُ المُهَیمِنُ العَزِیزُ الجَبَّارُ المُتَکَبِّرُ سُبحَانَ اللهِ عَمِّا لمَلِکُ القُدّوسُ وَ اللهُ الّذِی لَا إِلَ هَ إِلّا هُوَ یُشرِکُونَ
برسی و معنی کامل شعر ستایش فارسی دوازدهم
برسی و معنی کامل شعر ستایش فارسی دوازدهم
۲-همه درگاه توجویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
قلمرو فکری (معنی):
فقط به درگاه تو روی می آورم و فقط به دنبال فضل و بخشش تو هستم وفضل تو را طلب می کنم فقط توحید و یگانگی تو را می ستایم زیرا که شایسته ی وحدانیّت و یگانگی هستی
مفهوم: برتری معشوق نسبت به همه
مفهوم بیت در آیه های : «ایاک نعبد و ایاک نستعین » و«قل هو الله احد» آمده است
اشاره به تسلیم مطلق بودن در برابر ذات الهی در واقع همان تجرید و تفرید در مرحله توحید از مراحل طریقت تا به جایی رساندت که یکی زجهان و جهانیان بینی
قلمرو زبانی :
پوییدن: حرکت به سوی مقصدی برای به دست آوردن اسزا: سزاوار، شایسته، لايق
كل بيت :چهار جمله/نهاد :محذوف/ درگاه تو : مفعول /همه به معنای فقط، قید تاکید/سزا: مسند، ی:مخفف فعل اسنادی/توحید : مفعول جمله ی سوم اتو : مضاف اليه /پویم: از مصدر پوییدن
جست وجو وتلاش، به شتاب رفتن
قملرو ادبی :
تکرار : تو همه توحید/ همه درگاه تو جویم, تلمیح به ایاک نعبد وایاک نستعین/جناس (ناهمسان): گویم ، پویم، جویم /واج آرایی : ت . م /مصراع دوم« همه توحید تو گویم » تلمیح به قل هو الله احد والحمدالله رب العالمين /تكرار:همه/ جویم، پویم ، گویم :قافیه درونی وسجع میانی :(ویژه رشته انسانی)
درس اول پایه ی دوازدهم
شکر نعمت
گلستان: اثر سعدی در سال (۶۵۶ هـ . ق) نوشته شد. نثر آن مسجّع و آهنگین است. دارای حکایات کوتاه و امثال و حکم فراوانی است. در این نوع نثر آرایه هایی چون تشبیه،استعاره،سجع و… وجود دارد. دیباچه ی گلستان از بهترین نمونه های تحمیدیه است. از بهترین تصحیح های گلستان از دکتر یوسفی و دکتر خطیب رهبر است.
مضمون درس: حمد و ستایش خداوند و مدح پیامبر
* منّت خدای را،عزّ وجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود، ممدّ حیات است و چون بر می آید، مفرّح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب
از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرش به در آید ؟
« اِعمَلوا آلَ داوُدَ شُکراً و قلیلُ مِن عِبادِیَ الشکُور. »
بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد
ورنه ، سزاوار خداوندی اش کس نتواند که به جای آورد.
واژگان
منّت : سپاس و ستایش
ممدّ حیات : مدد کننده ی زندگی ( ادامه دهنده ی زندگی )
عزَو جلَ : گرامی و بزرگ است
تقصیر : گناه و کوتاهی
قُربت : نزدیکی
عذر : توبه
مزید : افزونی
به جای آوردن : ادا کردن
مفرّح ذات : شادی بخش وجود
دستور
« را» در منت خدای را : برای تخصیص
" َش "در (به شکر اندرش: جهشِ ضمیر "اندر شکرش" و نقشِ آن مضاف الیه و مرجع ضمیر: خدا)
* عزّ و جل* : جمله ی معترضه و به معنی:(با عزّت و بلند مرتبه است او.)
* به …… اندر*: آوردن دو حرف اضافه برای تأکید .
در بسیاری از جملات بالا حذف به قرینه ی لفظی وجود دارد
« که » در بیتِ اول : به ترتیب ضمیر پرسشی و حرف ربط است.
"بیتِ اول" استفهام انکاری دارد
آرایه ) قربت و نعمت ، حیات و ذات : به ترتیب سجع متوازی و مطرّف دارند
** تضمین آیه ی ۱۳ سوره ی سبا: اِعملو آلَ داود..........
معنیِ قسمت اوّل ):
– سپاس و ستایش مخصوص خداوند ـ گرامی و بزرگ است ـ که اطاعتش سبب نزدیکی به او می شود و شکرگزاری از نعمتش باعث زیادی نعمت می گردد .
– هر نفسی که فرو برده می شود باعث ادامه ی(یاری رسانِ هستی) زندگی است و وقتی بیرون می آید ( بازدم می شود ) شادی بخش وجود است .پس ،در هر نفسی دو نعمت وجود دارد و برای هر نعمتی، شکر و سپاسی لازم است.
– ازدست و زبان چه کسی ساخته است که بتواند شکر او را به جای آورد؟ ( کسی نمی تواند )
– ای خاندان داود خدا را سپاس گزار باشید حال آن که عدّه ی کمی از بندگان من سپاس گزارند .
– بنده بهتر است که به خاطر گناهانش در درگاه الهی توبه کند وگرنه کسی قادرنیست، آن گونه که شایسته ی خداوند است ، او را شکر گزاری کند .
*****************************************************************
* بارانِ رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده. پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه ی روزی به خطای منکر نبرد.
فرّاش باد صبا راگفته تافرش زمرّدین بگسترد و دایه ی ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات درمهد زمین بپرورد.
درختان رابه خلعت نوروزی قبای سبز ورق دربرگرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده. عصاره ی تاکی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته .
واژگان
خوان: سفره
بی دریغ : بی مضایقه
ناموس: شرف و آبرو
فاحش: آشکار ، زشت و قبیح
وظیفه: مقرّری و دستمزد
منکر: زشت و ناپسند
فرّاش: گسترنده ی فرش
بادصبا: بادصبحگاهی
دایه: شیردهنده ، پرستارِ طفل
بنات: جمع بنت؛ دختران
نبات: گیاه
مهد: گهواره
خلعت: لباس فاخر و هدیه ی گرفته شده
ورق : برگ
فایق : برگزیده
موسم : وقت
ربیع : بهار
عصاره : شیره
تاک : درخت انگور
شهد : شیرینی و عسل
قدوم : آمدن، گام ها و جمعِ قدم
باسق: بلند
دستور ):
« را » : در سطر اول به معنی حرف اضافه ی « به » است
شهد فایق و نخل باسق : هر دو موصوف و صفت هستند .
آرایه ) باران رحمت و خوان نعمت : هر دو اضافه ی تشبیهی
رسیده و کشیده : سجع متوازی
پرده ی ناموس : اضافه تشبیهی
ندرد و نبرد : سجع متوازی
فرّاش باد صبا : اضافه ی تشبیهی
فرش زمرّدین : استعاره از سبزه و چمن
دایه ی ابر : اضافه ی تشبیهی
بنات نبات : اضافه ی تشبیهی و دارای جناس
مهد زمین : اضافه ی تشبیهی
خلعت نوروزی : استعاره از برگ و گل
قبای ورق : اضافه ی تشبیهی
اطفال شاخ : اضافه ی تشبیهی
کلاه شکوفه : اضافه ی تشبیهی
فایق و باسق : سجع متوازی
وظیفه بریدن: کنایه ازقطع مقرّری
فاحش: آرایه ی ایهام(زشت و آشکار)
معنیِ قسمت دوم ):
– رحمت بی کرانِ الهی مانند باران به همه رسیده و سفره ی نعمتِ بی مضایقه اش در همه جا گسترده است .
– آبروی بندگان را با وجود گناهانِ آشکار و زشتشان، نمی ریزد و رزق و روزی آنان را به خاطرِ خطاکار بودنشان قطع نمی کند.
– خداوند به بادِ صبا دستور داده تا سبزه ها و گل ها را مانند فرشی بگستراند و به ابر بهاری فرموده تا مانند دایه ای که به فرزند شیر می دهد گیاهان را مانند دخترانی در گهواره ی زمین پرورش دهد ( و با باران، آنها را سبز کند ).
– خداوند لباس سبزی را از گل و برگ به درختان پوشانده و شکوفه را چون کلاهی به خاطر آمدن فصل بهار بر سرِ شاخه های کوچک قرار داده است .
– شیره ی درختِ انگور به قدرت الهی به بهترین شربت(عسلِ خالص) تبدیل شده و در اثرِکرامت و پرورشِ او دانه ی خرما به نخلی بلند و استوار تبدیل شده است.
**********************************************************************
ابر و باد و مه وخورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همـه از بهر تو سرگشتـه و فرمانبـردار شـرط انصاف نباشد که تو فرمان نبـری
آرایه) مصراع اول دارای مراعات نظیر است و تشخیص
سرگشته: کنایه از مطیع و حیران
معنی): بیت اوّل: تمام پدیده های هستی در خدمت تو هستند تا بتوانی رزق و روزی خود را به دست آوری و نباید از خدا غافل شوی.
معنی): بیت دوم: تمام آفرینش ،مطیع و فرمان بردار تو هسـتـنـد، پس از انصاف به دور است که تو فرمانبردارِ خداوند نباشی.
**********************************************************************
* در خبر است از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمّه ی دور زمان محمّد مصطفی ـصلی الله علیه و آله و سلم ـ
شَفیعٌ مُطاعٌ نَبِیًّ کَریمً قَسیمٌ جَسیمٌ نَسیمٌ وَسیمٌ
بَلَغَ الْعُلَی بِکَمالِهِ ، کَشَفَ الدُّجا بِجَمالِهِ حَسُنَتْ جَمیعُ خِصالِهِ ، صَلْوُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ
چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان؟ چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان؟
خبر: حدیث و روایت
کاینات : جمع کاینه ؛ موجودات
مفخر: مایه ی افتخار
صفوت: برگزیده
تتمّه: باقی مانده و متمّم و پایان دهنده .. .* تتمّه ی دور زمان:مایه ی کمال و تمامی زمانِ رسالت.
آرایه) در سطر اول بسیاری از کلمات دو به دو سجع هستند
بیت اول عربی: تنسیق صفات دارند
قسیم، جسیم، نسیم و وسیم جناس دارند
بیتِ فارسی دارای تلمیح است (داستان حضرت نوح و کشتی وی)
معنی قسمت سوم) :
در حدیث آمده است از پیامبرِ اسلام که سرور موجودات است و مایه ی افتخار آفرینش است، سبب رحمت و بخشش جهانیان است، برگزیده ی انسانهاست و آخرین پیامبرو مایه ی اِتمام و اِکمال دین و رسالت است ـ که درود و سلام خدا بر او و خاندانش باد ـ
***(معنی سه بیت)
– او شفاعت کننده ، فرمانروا، پیام آور ، بخشنده، صاحب جمال، خوش اندام، خوش بو و دارای نشان پیامبری است.
– به واسطه ی کمال خود به مرتبه ی بلند رسید و با جمال نورانی خود تاریکی ها را بر طرف کرد همه ی خوی ها و صفاتِ او زیباست ؛ بر او و خاندانش درود بفرستید.
– گروهی که تو پشتیبانِ آنها باشی غمی ندارند و کسی که حامی و نجات دهنده اش تو باشی از حوادث ترسی ندارد.
*********************************************************************
* هرگه یکی از بندگانِ گناهکارِ پریشان روزگار، دستِ انابت به امید اجابت به در گاه حق ـ جلّ و علا ـ بردارد، ایزد تعالی در او نظر نکند. بازش بخواند، باز اعراض کند. بار دیگرش به تضرّع و زاری بخواند. حق ـ سبحانه و تعالی ـ فرماید : یا مَلائِکَتی قَدِ اسْتَحْیَیْتُ مِنْ عَبْدی وَ لَیْسَ لَهُ غَیْری فَقَدْ غَفَرْتُ لَهُ . دعوتش اجابت کردم و امیدش بر آوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده ام همی شرم دارم.
کرم بین و لطف خداوندگار گنه بنده کرد است او شرمسار
واژگان
اِنابت: توبه و بازگشت به سوی خ
اِعراض : روی برگرداندن
اجابت: پذیرفتن
تضرّع : زاری و التماس
جلّ و علا : بزرگ و بلند قدر است
سُبحانَه و تعالی : پاک و بلند مرتبه است .
دستور ):
جلّ و علا : جمله معترضه
همی شرم دارم : فعل مضارع اخباری قدیم
آرایه ها: عبارت عربی: آرایه ی تضمین به سخن خدا
دست انابت : اضافه ی اقترانی
معنی قسمت چهارم ):
هر وقت که یکی از بندگانِ گرفتار شده در دامانِ گناه و بد اقبال برای توبه و به امیدّ قبولیِ آن دست به درگاهِ الهی ـ که بزرگ و بلند مرتبه است ـ دراز کند، خداوند متعال به او نمی نگرد اگر دوباره خدا را بخواند و به درگاه او عذر آورد، باز از او روی بگرداند اگر بار دیگر با زاری و التماس خدا را بخواند …..
– خداوند ـ پاک و بلند مرتبه ـ می فرماید : ای فرشتگانم، من از بنده ی خود شرم دارم و او جز من کسی را ندارد پس او را آمرزیدم . خواسته ی او را برآوردم و آرزویش را مهیّا کردم زیرا که از فراوانی دعا و زاری او خجالت می بَرَم و شرم دارم
معنی بیت:
بزرگواری و لطف خدا را ببین که بندگان، گناه می کنند و او شرمنده می شود .
********************************************************************
* عاکفان کعبه ی جلالش به تقصیر عبادت معترف که : ما عَبَدناکَ حقَ عِبادتَِکَ و واصفان حِلّیه ی جمالش به تحیّر منسوب که : ما عَرَفناک حق َ مَعرِفَتِکَ .
گر کسی وصف او زمن پرسد بی دل از نشان چه گوید باز ؟
عاشقان کُشتگان معشوق اند بـر نیایـد زکُشتگــان آواز
یکی از صاحب دلان سر به جَیب مراقَبت فرو برده بود و در بحرِ مکاشَفت مستغرق شده : آن گه که از این معاملت باز آمد ، یکی از یاران به طریقِ انبساط گفت: از این بوستان که بودی، ما را چه تحفه کرامت کردی ؟
واژه نامه و توضیحات
عاکفان:کسانی که در گوشه ای به عبادت می پردازند
جیب: گریبان ،یقه
معترف: اقرار کننده
مراقبت: تفکّر عارفانه
واصفان : توصیف کنندگان
حلّیه: زیور
مکاشفت:کشفکردن و اشکار ساختن....***در اصطلاح عرفانی: دریافت حقایق
مستغرق: غرق شده
تحیّر: سرگردانی
معاملت : کار، اعمال عبادی
صاحب دل: خداشناس
کرامت: بخشش
انبساط:حالتی که در آن تعارف و رو در بایستی نباشد،خودمانی شدن
دستور: (را) در جمله ی آخر:حرف اضافه به معنیِ( برای)
آرایه) حلّیه جمال: اضافه تشبیهی
جیب مراقبت : اضافه ی اقترانی
بحر مکاشفت : اضافه ی تشبیهی
بوستان : استعاره از عالم غیب و مکاشفه
عباراتِ عربی: تضمین به احادیث نبوی
بیتِ دوم: حسنِ تعلیل آرایه ی تکرار در( کشتگان) و اشتقاق در(عاشقان و معشوق)
معنی قسمت پنجم) :
گوشه نشینانِ بارگاه پر شکوهش به کوتاهی خود در عبادت اِقرار می کنند و می گویند : آن چنان که شایسته ی توست تو را نپرستیدیم.
– توصیف کنندگانِ زیور جمالِ الهی، دچارِ حیرانی شده اند و می گویند : تورا چنان که شایسته ی توست، نشناختیم.
معنی بیت اول: اگر کسی وصفِ خداوند را از من بپرسد، منِ عاشق و دل از دست داده چگونه از خدای بی نشان ،سخنی بگویم .
معنی بیت دوم: عاشقان حقیقی ، کُشتگان و فداییِ معشوق ( خدا ) هستند و فردِ کشته شده نمی تواند سخنی بگوید.
– یکی از خدا شناسان به حالت تأمّل و تفکّرِ عارفانه فرو رفته بود و در دریای کشفِ حقایق غرق گشته بود. وقتی که از این حالت(مراقبت و مکاشفت) بیرون آمد، یکی از دوستا(به حالتِ خودمانی و بدونِ تعارف) به او گفت: از این عالمِ غیب که در آن سِیر می کردی چه هدیه ای برای ما آوردی؟
**********************************************************************
* گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را. چون برسیدم، بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدّعیان در طلبش بی خبرانند کان را که خبر شد ، خبری باز نیامد
اصحاب:یاران
مدّعیان:ادّعاکنندگان
را:حرف اضافه به معنیِ:برای (هدیه کنم اصحاب را)
"م" در( بوی گلم)نقش مفعولی و در (دامنم) مضاف الیه و جهش ضمیر ندارند. البته اگر "م" به آخرِ
دست ، افزوده شود، جهش ضمیر دارد.
آرایه):دامن از دست دادن:کنایه از محو و مبهوتِ چیزی یا کسی شدن و خود را فراموش کردن.
سوخته: استعاره از عاشقِ واقعی........
بین پروانه و سوخته و عشق :مراعات نظیر
(معنی قسمت آخر)
گفت:در نظرم بود که وقتی به بوته ی گل (جمالِ الهی) رسیدم،دامنم را پر از گل کنم و برای
یاران ،هدیه بیاورم.وقتی رسیدم،بوی گل چنان مستم کرد(جمالِ الهی مرا آن چنان از خود بیخود کرد)
که محوِ آن شدم و خود را فراموش کردم.
معنیِ بیت اوّل: ای مرغ سحرگاهی و ای انسانِ عاشق،عشق ورزی را از پروانه بیاموز که جانِ خود را
فدای معشوق (شمع) کرد و صدایی از او شنیده نشد .(اعتراضی نکرد).
معنی بیت دوم:کسانی که به ظاهر، ادّعای شناختِ الهی را دارند،غافلانی بیش نیستند. زیرا
عاشقانِ حقیقی که خدا را شناخته اند،این راز را فاش نمی کنند.( خبری از ایشان باز نگردد.)
مطالب این وبلاگ برگرفته از وبلاگ های دبیران زبان و ادبیات فارسی و مباحث ارسالی آن بزرگواران است. دانش آموزان با خواندن این مباحث می توانند ضمن افزایش اطلاعات خود در وقت خویش صرفه جویی نمایند.