گردآفرید
گردآفرید
قالب: مثنوی، گژدهم: فرمانروای دژ، گردآفرید: دختر گژدهم، سهراب: پور رستم، هجیر: فرمانده دژ،
-
چو آگاه شد دختر گــــــژدهم که سالار آن انجمن گشت کم
بازگردانی: هنگامی که دختر گژدهم آگاه شد که سالار آن گروه در بند افتاد.
گژدهم: فرمانروای دژ / سالار: سردار، فرمانده دژ / گشت کم: کنایه از « در بند افتادن» /
-
زنی بود برسان گردی سوار همیشه به جنگ اندرون نامدار
زنی مانند پهلوانی سوارکار بود و همیشه در جنگآوری سرشناس بود.
برسان: به مانند / گرد: پهلوان / سوار: سوارکار / اندرون: در / به جنگ اندرون: دو حرف اضافه برای یک متمم / نامدار: سرشناس
-
کجا نام او بود گــــــردآفرید زمانه ز مادر چنـــــین ناورید
که نام او گردآفرید بود و روزگار از مادر چنین دختری به وجود نیاورده بود.
کجا: که / گردآفرید: دخت گژدهم / زمانه: روزگار، جانبخشی / ناورید: کنایه از «نزاد»
-
چنان ننگش آمد ز کار هجیر که شد لاله رنگش به کردار قیر
چنان از کار هجیر بدش آمد، که چهرۀ سرخش مانند قیر سیاه شد.
ننگش آمد: بدش آمد، به او برخورد / هجیر: پهلوان ایرانی / لاله رنگ: تشبیه / به کردار: مانند، ادات تشبیه
-
بپوشید درع ســواران جنگ نبود اندر آن کار جـــای درنگ
زره سواران جنگجو را بپوشید. در آن کار توقف هیچ جایز نبود.
درع: زره / اندر: در / جای درنگ نبود: کنایه از اینکه « وقفه جایز نبود».
-
فرودآمد از دژ به کردار شیر کـــــمر بر میان بادپـایی به زیر
مانند شیر از دژ پایین آمد، در حالی که کـــــمربندش را بر کمر بسته بود و اسبی تیزرو را سوار شده بود.
فرودآمد: پایین آمد / دژ: قلعه / به کردار: به مانند، ادات تشبیه / کمر: کمربند / میان: کمر / کمر بر میان: کنایه از «آماده بودن» / بادپا: کنایه از «اسب تیزرو» / بادپایی به زیر بود: کنایه از این که «سوار اسب بود» / شیر و زیر: جناس ناهمسان(ناقص)
-
به پیش سپاه اندر آمد چو گرد چورعد خروشان یکی ویله کرد
چون غبار (سریع) به پیش سپاه آمد و مانند رعد خروشان فریاد زد.
پیش: نزد / چو: مانند، ادات تشبیه / گرد: غبار / رعد: تندر / خروشان: فریاد زنان، جانبخشی / ویله کرد: نعره زد
-
که گردان کدامند و جنگآوران دلیران و کــــــارآزموده سـران
که پهلوانان و جنگآوران و دلیران و فرماندهان کارآزموده کدامند؟
گردان: پهلوانان / جنگآور: جنگجو / کارآزموده: کنایه از «باتجربه» / سران: رؤسا
-
چو سهراب شیراوژن او را بدید بخندید و لب را به دندان گــزید
زمانی که سهراب شیرکش او را دید، بخندید و لبش را با دندان گــزید و شگفت زده شد.
چو: چون، هنگامی که / سهراب: پور رستم / شیراوژن: شیرکش، شیرافکن، کنایه از «دلاور» / لب به دندان گزید: کنابه از «شگفت زده شدن» / لب، دندان: تناسب / واج آرایی: «د»
-
بیامد دمان پیش گــــــــرد آفرید چو دخت کمندافـگن او را بدید
غرنده و خشمگین پیش گرد آفرید آمد. هنگامی که دختر جنگجو او را دید،
دمان: غران، مهیب، هولناک کنایه از «خشمگین» / چو: هنگامی که / دخت: دختر / کمندافکن: کنایه از «جنگجو» / مرجع او: سهراب / موقوف المعانی
-
کمان را به زه کرد و بگشاد بر نبد مــــرغ را پیش تیرش گـذر
تیر را در چله کمان نهاد و دستش را آماده تیراندازی شد. هیچ پرنده ای نمیتوانست از پیش تیرش گـذر کند( او تیرانداز ورزیده ای بود).
به زه کردن کمان: آماده کردن کمان / زه: چله، ریسمان کمان / زه، کمان، تیر: تناسب / بگشاد بر: کنایه از «آماده تیراندازی شدن» / مرغ: پرنده / نبد: نبود / مرغ را پیش تیرش گـذر نبود: کنایه از «بسیار ورزیده و ماهر بود».
-
به سهراب بر تیر باران گرفت چپ و راست جنگ سواران گرفت
آغاز به تیر باران سهراب کرد. از چپ و راست با سوارکاران جنگ آغاز کرد.
به سهراب بر: دو حرف اضافه برای یک متمم / گرفت: آغاز کرد / چپ، راست: تضاد، کنایه از « از هر طرف» / گرفت: تکرار
-
نگه کرد سهراب و آمدش ننگ برآشفت و تیز اندر آمد به جنگ
سهراب نگاه کرد و بدش آمد. خشمگین شد و به تندی به جنگ درآمد.
آمدش ننگ: کنایه از اینکه « به او برخورد» / برآشفت: خشمگین شد / تیز: سریع / ننگ، جنگ: جناس ناهمسان
-
چو سهراب را دید گـــردآفرید که برسان آتـش هــــمیبردمید
زمانی که گردآفرید سهراب را دید، که مانند آتـش میخروشید،
برسان: به مانند، ادات تشبیه / همیبردمید: میدمید، میغرید، میخروشید، برمیخاست / موقوف المعانی
-
سر نیزه را سوی سهراب کرد عنان و سنان را پر از تاب کرد
سر نیزه را سوی سهراب گرفت و افسار و سرنیزه را پیچ و تاب داد( نشان داد که آماده جنگ است).
عنان: افسار، دهانه / سنان: سرنیزه / عنان و سنان: جناس ناهمسان / سرنیزه و سنان: تناسب / واج آرایی: «س» و «ن» / تاب: چرخ و پیچ که در طناب و کمند و زلف میباشد، پیچ و شکن / پر از تاب کرد: پیچ و تاب داد
-
برآشفت سهراب وشد چون پلنگ چوبدخواه او چاره گربد به جنگ
سهراب خشمگین شد و مانند پلنگ شد. زیرا دشمن او در جنگ چاره گربود.
برآشفت: خشمگین شد / چون پلنگ: تشبیه / بدخواه: دشمن، بداندیش / چاره گر بود: کنایه از «مدبر و کاردان بود»
-
بزد بر کـــــــمربند گــردآفرید زره بر برش یک به یک بردرید
بر کمربند گردآفرید نیزه زد و زره را از تنش یک به یک جدا کرد.
بر: پهلو / بر، بر: جناس همسان / یک به یک: تک تک / بردرید: پاره کرد
-
چو بر زین بپیچید گـرد آفرید یکی تیغ تیز از مــــیان برکشید
زمانی که گرد آفرید بر زین پیچید، شمشیری تیز از کمربندش بیرون کشید.
میان: کمر / تیغ: شمشیر / برکشید: بیرون آورد
-
بزد نیزهٔ او به دو نیم کــــرد نشست از بر اسپ و برخاست گرد
بزد و نیزهٔ سهراب را به دو نیم کرد. بر اسپ نشست و گرد برخاست.
گرد برخاست: کنایه از این که «اسب را تازاند» / کرد، گرد: جناس ناهمسان
-
به آورد با او بســــــنده نبود بپیچید ازو روی و برگاشت زود
در جنگ حریف او نبود، برای همین بپیچید و زود از او روی برگرداند.
آورد: نبرد / بسنده: کافی، شایسته، کامل، سزاوار / بسنده نبود: حریفش نمیشد / برگاشت: برگرداند / روی برگاشت: کنایه از « عقب نشینی و فرار:
-
سپهبد عـــنان اژدها را سپرد به خشم از جهان روشنایی ببرد
سپهبد افسار را به اسبش سپرد و با خشم روشنایی جهان را ببرد.
سپهبد: فرمانده سپاه / عنان: افسار / اژدها: مار بزرگ، استعاره از اسب / عنان سپردن: اختیار را به اسب دادن / از جهان روشنایی بردن: اغراق، کنایه از تیره کردن
-
چو آمد خروشـان به تنگ اندرش بجنبید و برداشت خود از ســرش
هنگامیکه فریادزنان به نزدیکش آمد، تکانی خورد و کلاهخود را از سرش برداشت.
به تنگ اندرآمد: نزدیک شد / خروشان: فریادزنان / بجنبید: تکان خورد / خود: کلاهخود، ترگ / اندرش: جابجایی ضمیر
-
رها شد ز بند زره مــوی اوی درفشان چوخورشید شد روی اوی
مــوی او از بند زره رها شد و روی او که همانند خورشید بود درخشید.
زره: جامه جنگ / بند: ریسمان / درفشان: درخشان / چو: مانند، ادات تشبیه / موی، روی، اوی: جناس ناهمسان / شد: تکرار
-
بدانست سهراب کاو دخترست سر و مــــوی او ازدر افسرست
سهراب فهمید که او دخترست. سر و مــــوی او درخور تاج است.
کاو: که او / سر، موی، افسر: تناسب / ازدر: مناسب / افسر: تاج زنانه / ازدر افسر: کنایه از «مناسب برای جنگ نیست» / واج آرایی: «ر»
-
شگفت آمدش گفت از ایران سپـاه چنین دخــــتر آید به آوردگـــــاه
شگفت زده شد و گفت از سپـاه ایران چنین دختری به میدان جنگ میآید.
شگفت آمد: تعجب کرد / آوردگاه: میدان نبرد
-
بدو گفت کز من رهایی مجوی چرا جنگ جویی تو ای ماه روی
سهراب به گردآفرید گفت که از من رهایی نخواه. ای زیباروی چرا تو در پی جنگی.
ماه روی: تشبیه، استعاره از گردآفرید
-
نیامد به دامـم به سان تو گـــور ز چنگــــم رهایی نیابی مـــشور
همانند تو گوری بدام من نیفتاده است. از چنگم خلاصی نمییابی. تقلا نکن.
به دام آمدن: کنایه از «در بند افتادن، اسیر شدن» / به سان: مانند، ادات تشبیه / گور: گورخر / مشور: تقلا نکن
-
بدانست کاویخت گــــردآفـــرید مر آن را جز از چاره درمان ندید
گردآفرید فهمید که در بند افتاده است و چاره را فقط در نیرنگ دید.
بدانست: فهمید / آویخت: در بند افتاد، گرفتار شد / چاره: تدبیر، فریب و نیرنگ
-
بدو روی بنمود و گفت ای دلیر میان دلیران به کــــــــردار شیر
به سهراب روی کرد و گفت ای دلیری که میان دلیران همچون شیری.
به کردار: همانند، ادات تشبیه / موقوف المعانی
-
دو لشکر نظاره برین جنگ ما برین گرز و شمشیر و آهنگ ما
دو لشکر به این جنگ و گرز و شمشیر و قصد و همت ما نگاه میکنند.
نظاره: نگریستن، نگاه کننده / گرز: چماق / آهنگ: همت و قصد / گرز، شمشیر: تناسب.
-
کنون من گشایم چنین روی و موی سپاه تو گــردد پر از گفتوگوی
اکنون من اینچنین روی و مویم را میگشایم، تا همه بفهمند که من دخترم و این کار سبب میشود سپاهیان تو درباره تو بد بگویند.
روی، موی: تناسب، جناس ناهمسان / پر از گفتگو گردیدن: غیبت کردن، حرف درآوردن / واج آرایی: «گ» و «و»
-
که با دختری او به دشت نــــبرد بدین سان به ابر اندر آورد گـرد
سپاهیان میگویند سهراب با دختری در میدان نبرد جنگید و به سختی گرم پیکار شده است.(این کار آبروی تو را میبرد)
بدین سان: این گونه / گرد به ابر اندرآوردن: اغراق، کنایه از «گرم نبرد شدن»
-
کنون لشکر و دژ به فرمان تست نباید برین آشتی جنگ جـــــست
اکنون لشکر و دژ به فرمان تواند. نباید با این صلح ما در پی جنگ باشی.
آشتی، جنگ: تضاد / تست، جست: جناس ناهمسان
-
عـــــــنان را بپیچید گـــرد آفرید سمــــند سرافراز بر دژ کـــشید
گرد آفرید افسار را پیچاند و اسب سرافرازش را به سوی دژ برد.
عنان را پیچیدن: برگشتن / سمند: اسب زرد / عنان، سمند: تناسب / سرافراز: مایۀ افتخار
-
همیرفت و سهراب با او به هم بیامد به درگــــــــاه دژ گــژدهم
سهراب و او با همدیگر رفتند. گــژدهم به دروازه دژ آمد.
همیرفت: رفت / به هم: با همدیگر / درگاه: جلو / گژدهم: پدر گردآفرید.
-
در باره بگــــشاد گــــــرد آفـرید تن خسته و بسته بر دژ کـــشید
گرد آفـرید در دژ را بازکرد. تن زخمی و بسته اش را به دژ کشانید.
باره: بارو، دیوار دژ، مجاز از «دژ» / خسته: زخمی، افگار / بسته: در بند افتاده / خسته، بسته: جناس ناهمسان.
-
در دژ ببستند و غمگــــین شدند پر از غم دل و دیده خونین شدند
در دژ را بستند و ناراحت شدند. دلشان پر از غم بود و چشمشان خونین.
دیده: چشم / دیده خونین: کنایه از «اندوهگین» / دل، دیده: تناسب
-
ز آزار گـــــــــردآفرید و هجـیر پر از درد بودند بــــــرنا و پیر
جوان و پیر به خاطر رنجش گردآفرید و هجـیر پر از درد بودند.
آزار: آزرده شدن، رنجیدن / برنا: بالغ، جوان / برنا، پیر: تضاد
-
بگفتند کـــای نیکـــــــدل شیرزن پر از غم بد از تو دل انجـــــمن
بگفتند که ای شیرزن نیکدل، دل مردم از تو پر از غم بود.
منظور از شیرزن: گردآفرید / شیرزن: تشبیه / بد: بود / انجمن: مجاز از مردم، انجمنیان
-
که هم رزم جستی هم افسون و رنگ نیامد ز کار تو بر دوده ننـــگ
زیراکه تو هم جنگیدی هم فریب و نیرنگ به کار بستی. از کار تو خاندان ما شرمگین نشد.
رزم جستن: جنگیدن / افسون و رنگ: نیرنگ و فریب / دوده: دودمان، خاندان / ننگ آمدن: شرمنده شدن، رفتن آبرو
-
بخندید بســــــــیار گــــــرد آفرید به باره برآمــد سپه بنگــــــــرید
گرد آفرید بسیار خندید و بالای دیوار دژ رفت و سپاه را نگاه کرد.
به: از / باره: بارو، دیوار دژ / برآمد: بالا رفت / نگریستن به: نگاه کردن
-
چو سهراب را دید بر پشت زین چنین گفت کای شاه ترکان چین
هنگامی که گرد آفرید سهراب را بر پشت زین دید، گفت که ای شاه ترکان چین،
موقوف المعانی / چو: هنگامی که / بر پشت زین: کنابه از«سوار اسب» / کای: که ای / شاه ترکان چین: سهراب
-
چرا رنجه گــشتی کنون بازگرد هم از آمـــــدن هم ز دشت نبرد
چرا خودت را خسته میکنی. اکنون هم از آمدن به ایران هم از دشت نبرد منصرف شو.
رنجه گشتن: رنجیدن / کنون: اکنون واج آرای: «ن» /
-
ترا بهـــتر آید که فــــــرمان کنی رخ نامور سوی توران کـــــنی
بهتر است که اطاعت کنی. چهره سرشناست را به سوی توران کنی.
فرمان کردن: اطاعت کردن / رخ: چهره / نامور: سرشناس / رخ سوی توران کردن: کنایه از «بازگشتن»
-
نباشی بس ایمن بهبازوی خویش خورد گاو نادان زپهلوی خویش
ایمن به زور و نیرو خودت نباش. گاو نادان از پهلوی خودش میخورد.
بازو: مجاز از «نیرو و توان» / خورد گاو نادان ز پهلوی خویش: ارسال المثل / بس: بسیار / بازو، پهلو: تناسب / خویش: ردیف
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر ۱۳۹۷ ساعت 22:39 توسط دکتر سیدعلی کرامتی مقدم
|
مطالب این وبلاگ برگرفته از وبلاگ های دبیران زبان و ادبیات فارسی و مباحث ارسالی آن بزرگواران است. دانش آموزان با خواندن این مباحث می توانند ضمن افزایش اطلاعات خود در وقت خویش صرفه جویی نمایند.