در کوی عاشقان
در کوی عاشقان
بروید ای حریفـــان بکـشیــد یار مــا را به مــن آورید آخـــر صـــنم گــــریزپا را
حریف: دوست / آخر: سرانجام / صنم: بت، دلبر / گریزپا: فراری / واج آرایی.
ای دوستان بروید و یار مــا را بکـشیــد و بیاورید. سرانجام آن دلبر فراری را نزد من آورید.
به ترانههای شیرین به بهانههای زرین بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را
ترانههای شیرین: حس آمیزی / زرین: طلایی / مه: ماه، استعاره از دلبر / خوب: زیبا / خوش لقا: خوش چهره.
با ترانههای شیرین و بهانههای زرین، دلبر زیبای خوش چهره ام را که همچون ماه است، سوی خانه بکشید.
وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم همــه وعده مکـر باشد بفریبد او شما را
دم: نفس، مجاز از لحظه / گر، دگر: جناس / مکـر: فریب / فریفتن: گول زدن (بن ماضی: فریفت، بن مضارع: فریب).
اگر او وعده بدهد و بگوید که لحظه ای دیگر میآیم، همۀ وعده هایش فریب باشد او شما را میفریبد.
♣♣♣♣
چند کنم تو را طلب، خانه به خانه در به در؟ چند گریزی از برم، گوشه به گوشه، کو به کو؟
چقدر خانه به خانه، در به در و همه جا تو را طلب کنم؟ چقدر گوشه به گوشه، کوچه به کوچه از کنارم میگریزی؟
در، بر: جناس / بر: کنار، آغوش / کو: کوچه / کو، خانه، در، گوشه: تناسب / واج آرایی.
♣♣♣♣
باز گرد شمس میگردم عجب هــم ز فر شمــــس باشد این سبب
گرد چیزی گشتن: کنایه از پرستاری و علاقه / فر: شکوه، فروغ / شمس: شمس تبریزی.
شگفتا که باز دور شمس میگردم. سبب این کار هم از شکوه و نورانیت شمس باشد.
صد هــزاران بار ببریدم امـید از کی از شمس این شما باور کنید
صد هــزاران بار: کنایه از بسیار / استفهام انکاری.
بارها و بارها امـید ببریدم. از که از شمس این حرف را از من باور میکنید؟
♣♣♣♣
بشنو این نی چون شکایت میکند از جـــــدایی ها حکایت میکـــند
نی: استعاره از درون مولانا / جدایی: فراغ و دوری / چون: چگونه / شکایت، حکایت: جناس.
بشنو این نی چگونه شکایت میکند. از جـدایی و فراغ حکایت میکند.
♣♣♣♣
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ وراست ما به فلک میرویم عزم تماشا کـــه راست
صد هــزاران بار: کنایه از بسیار / نفس: دم، مجاز از لحظه / چپ و راست: تضاد، کنایه از هر سو / فلک: آسمان / عزم: قصد / راست: را است / دو«راست»: جناس همسان / را: نشانه دارندگی و مالکیت.
هر نفس آواز عشق از چپ وراست میرسد. ما به آسمان میرویم؛ چه کسی عزم تماشا دارد.
مـــــــا به فلـــک بودهایم یار ملـــک بودهایم باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
فلک: آسمان / قافیه میانی (برای رشته انسانی) / یار: دوست / ملک: فرشته / جمله: همگی / فلک، ملک: جناس ناهمسان / ما، جا: جناس / تلمیح به روز الست.
ما به آسمان بودهایم یار فرشته بودهایم. باز همگی همان جا میرویم؛ زیرا آن جا شهر ماست.
خود ز فلک برتریم وز ملــــک افــــزونتریم زین دو چـــرا نگــــذریم منزل ما کبریاست
فلک: آسمان / ملک: فرشته / کبریا: بارگاه خداوندی / استفهام انکاری.
ما از آسمان برتریم و از فرشته افزونتریم. از آسمان و فرشته چرا نگذریم؛ خانه ما بارگاه خداوند است.
بخت جـــوان یار ما دادن جــــان کـــــــار ما قــــافله ســــالار ما فخر جهان مصطفاست
بخت جـــوان: استعاره، جانبخشی / جان دادن: جانفشانی / قافله: کاروان / فخر: افتخار / قافیه میانی (برای رشته انسانی)
خوشبختی یار ماست. جانفشانی کار ماست. کاروان سالار و رهبر ما افتخار جهان حضرت مصطفاست.
♣♣♣♣
رو سر بنه به بالین تنها مرا رهــــــــا کن ترک من خــــراب شب گـــــــرد مبتلا کن
رو: برو / نهادن: گذاشتن (بن ماضی: نهاد، بن مضارع: نه) / بالین: بالش، بستر / رو سر بنه به بالین: کنایه از این که بخواب / خراب: عاشق / شب گرد: شبرو، شب زنده دار
برو بگیر بخواب، تنها مرا رها کن. منی را که عاشق، شب زنده دار و مبتلا به عشقم ترک کن.
دردی است غیر مـــــردن کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
کان: که آن / دوا نباشد: کنایه از این که درمان ندارد / دوا کن: درمان کن / استفهام انکاری و واج آرایی.
درد عشق، دردی است که جز مردن درمانی ندارد. پس من چگونه بگویم که درد من را دوا کن.
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
دوش: دیشب / کوی: کوچه / عزم: قصد / عزم سوی ما کن: کنایه از این که زمان مردنت فرارسیده است.
دیشب در خواب پیری را در کوچه عشق دیدم. با دست اشارتم کرد که به سوی ما بیا و زمان مردنت فرارسیده است.
♣♣♣♣
بهروز مرگ چـــــو تابوت مــــن روان باشد گمان مبر که مرا دردِ این جهان باشد
گمان مبر: گمان نکن / درد این جهان: کنایه از علاقه به این جهان.
در روز مرگ هنگامی که تابوت من روان است و من مرده باشم؛ گمان مکن که من عشق به این جهان دارم.
برای من تو مَگِریْ و مگو: «دریغ! دریغ!» به دام دیو دراُفـــــــتی؛ دریغ آن باشد
مَگِریْ: گریه نکن / دریغ: افسوس / به دام دراُفتی: اسیر شدن / دیو: شیطان.
برای من تو گریه نکن و مگو: « افسوس! افسوس!». اسیر دیو میشوی؛ اسیر شیطان شدن تو حیف است.
کــــدام دانه فرورفت در زمین کــــه نرست؟ چرا به دانهٔ انسانت این گُمان باشد؟!
رستن: روییدن (بن ماضی: رست، بن مضارع: روی) / دانه انسان: اضافه تشبیهی
کدام دانه در زمین فرورفت که پس از آن نرویید؟ چرا گمان میکنی انسان پس از مرگ رشد نمی کند و نابود میشود؟!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر ۱۳۹۷ ساعت 22:54 توسط دکتر سیدعلی کرامتی مقدم
|
مطالب این وبلاگ برگرفته از وبلاگ های دبیران زبان و ادبیات فارسی و مباحث ارسالی آن بزرگواران است. دانش آموزان با خواندن این مباحث می توانند ضمن افزایش اطلاعات خود در وقت خویش صرفه جویی نمایند.