مهر و وفا

قالب: چامه یا غزل، ادب چالشی یا مناظره (گفتاگفت)

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید / گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

سرآید: به پایان آید / سرآید، برآید: جناس / ماه: استعاره از زیبارو و معشوق / برآید: طلوع کند، ایهام

بازگردانی: به دلبرم گفتم: غم عشق تو را دارم. او در پاسخ گفت: سرانجام این غم تو پایان خواهد یافت. به او گفتم:ماه تابان شب های تاریک من باش و او گفت: اگر امکان داشته باشد یا اگر ماه طلوع کند.

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز / گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

مهرورز: دلشده / مهر: عشق / رسم: آیین / خوبرو: زیبارو /

بازگردانی: به او گفتم: از دوستان مهربان و مهرورز، راه و رسم وفاداری را بیاموز. او در پاسخ گفت: این کار از دلبران زیبارو کمتر دیده شده است.

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم  / گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید

خیال: فکر و تصور / راه نظر را بستن: کنایه از نگاه نکردن / شبرو: دزد، راهزن، جانبخشی /

بازگردانی: به یار دلربا گفتم: من نمی‌گذارم تصویر ذهنی تو، پیش چشمم بیاید. راه ورود آن را می‌بندم. او گفت: نمی‌توانی. او شبگرد و راهزن است و از راه دیگری وارد می‌شود.

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد / گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

بو: رایحه، آرزو (ایهام) / جهش ضمیر / مرجع او: زلف / ت: تو / آید: شود

بازگردانی: به او گفتم: بوی خوش گیسوان زیبایت مرا از راه به در کرد و گمراهم ساخت. او پاسخ داد: اگر آگاه باشی٬ خواهی فهمید که همان بوی خوش به تو می‌گوید که من کجا هستم و تو را راه می نماید.

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد  / گفتا خنک نسیمی ‌کز کوی دلبر آید

خیزد: بلند می شود / خنک: خوشا / کوی: کوچه / 

بازگردانی: به معشوق گفتم: هوایی که از نسیم صبحگاهی پدید می‌آید٬ چه پسندیده و نیکوست. او گفت: نسیم صبح خوشایند است اما خوش تر و دلپذیرتر از آن نسیمی‌است که از کوی دلبر می‌وزد.

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت  / گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید

نوش: شیرینی / لعل: استعاره از لب / کاو: که او / بنده پرور: کسی که به زیردستش توجه می کند

بازگردانی: به او گفتم: لب شیرین تو ما را در آرزوی یک بوسه کشت. او پاسخ داد: تو راه و رسم بندگی را به جا بیاور٬ او نیز در حق تو بنده پروری می‌کند و تو را مورد توجه و لطف خود قرار می‌دهد.

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد / گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

عزم: قصد / صلح: آشتی / درآید: فرارسد

بازگردانی: به یار گفتم: دل مهربان و بخشنده ات کی٬ قصد آشتی و برقراری رابطه دوستی دارد؟ او گفت: این راز را با کسی بازگو مکن تا زمان مناسب آن فرابرسد.

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد  / گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

عشرت: خوشگذرانی / سرآمد: به پایان آمد / خموش: ساکت / سرآید: به فرجام رسد

بازگردانی: به معشوق گفتم: دیدی که چگونه آن روزهای شاد و دل انگیز سپری شد؟ او گفت: ای حافظ! ساکت باش و دم فرو بند که اندوه تو نیز سرانجام به پایان خواهد رسید.


گنج حکمت (حقه راز )

یکی: یک نفر / شیخ: پیر، منظور شیخ ابوسعید ابوالخیر / اسرار: جمع سّر، رازها / با من نمایی: به من نشان دهی / حقه : جعبه / محکم کردند: بستند / دیگر روز : روز دیگر / زینهار: آگاه باش / سودا:هوس / درویش: صوفی، خانقاه رو /

اسرار و التوحید”محمد بن منور (نوه شیخ ابوسعید ابوالخیر)