سفر به بصره دهم
سفر به بصره
چون: هنگامی که / عاجزی: ناتوانی / اندرماندن: عاجز شدن / ماننده: مانند / موی سربازنکرده بودیم: موهایمان را نتراشیده بودیم / گرمابه: حمام / جامه: تن پوش / پلاس: نوعی گلیم / گذاشتن: اجازه دادن، (بن ماضی: گذاشت، بن مضارع: گذار) / خورجینکی: خورجین کوچکی / گرمابه بان: مسئول حمام / دمکی زیادت: لحظه ای بیشتر / شوخ: چرک / نگریست: نگاه کرد / پنداشت: تصورکرد / در رفتن: وارد شدن / خجالت: شرمندگی / در پی: دنبالِ / بانگ: فریاد / بازشدیم: رفتیم / مکاری: چاروادار / ملک: شاه / اهل: شایسته / فضل: هنر / کرمی: جوانمردی / صحبتی بودی: رفت و آمد داشت / تنگ: تهی دست / وسعت: توان / مرمّتی: اصلاح و رسیدگی / احوال: حال و روز / بازگفت: نقل کرد / بدحالی و برهنگی: وضعیت بد / برنشین: سوارشو / رقعه: نامه کوچک / غرض: هدف / بی نوایی: تهی دستی / قیاس کند: بسنجد / درحال: فوری / اهلیت: شایستگی / مغربی: متعلق به کشور مغرت(مراکش) تن جامه: تن پوش / نیکو: خوب / ساختیم: دوختیم / سیوم: سوم / شدیم: رفتیم / ادیب: بافرهنگ، دانشمند، بسیار دان / فاضل: دانشمند / نیکو منظر: خوش چهره، زیبارو / متواضع: فروتن / متدیّن: دین دار / بازگرفت: میهمان کرد / اعرابی: عرب بیابان گرد / کرای شتر: کرایه شتر / برما داشت: طلب داشت / تبارک و تعالی: خجسته و بلند مرتبه / عذاب: رنج / دین: وام / فرج دهاد: گشایش دهد(فعل دعایی) / به حقّ الحقّ و اهله: به حق خداوند / انعام: بخشش / اکرام: گرامی داشت / گسیل کرد: فرستاد / فراغ: آسایش / عزّ و جلّ: عزیز و بزرگ / باد: باشد / دنیاوی: دنیایی / دلاک: کیسه کش / قیّم: کیسه کش / مسلخ: رختکن / میانه: اثنا / حمامّی: گرمابه بان / یاری: دوستی / نگذاشتیم: راه ندادیم / گمان: حدس / تازی: عرب / بدان: به این خاطر / شدّتی: سختی / کردگار: خداوند / جلّ جلاله و عمّ نواله: بزرگ است شکوه او و فراگیر است لطفش / تعالی: بلند مرتبه / سرگین: فضلۀ چهار پایان / نموده: نشان داده
سفرنامه ناصرخسرو(۳۹۴-۴۸۱)
معنی شعر شبی در کاروان
بیشه: علفزار / خفته: خوابیده / شوریده: عاشق / نالش: ناله/ غوک: قورباغه / بهایم: چهارپایان، م بهیمه / مروّت: جوانمردی / تسبیح: / غفلت: خفته دلی، نادانی /
دوش مرغی به صبح مینالید / عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
دوش: دیشب / نالید مرغ: تشخیص / عقل و هوش: تناسب / طاقت: توان تحمل / هوش و هوس: جناس ناقص / ببرد: از میان برد /
دیشب پرنده ای در هنگام صبح ناله و زاری میکرد و با خدا راز و نیاز میکرد، آنچنان که عقل و صبر و هوش مرا برد.
یکی از دوستان مخلص را / مگر آواز من رسید به گوش
مخلص: یکدله، صمیمی / مگر: همانا / را: اضافه گسسته /
تا اینکه فریاد و فغان من به گوش یکی از دوستان یکدله ام رسید.
گفت باور نداشتم که تو را / بانگ مرغی چنین کند مدهوش
مرغ: پرنده / مدهوش: سرگشته، حیران /
فکر نمی کردم که صدای یک پرنده تو را این چنین از خود بی خود کرد
گفتم این شرط آدمیت نیست / مرغ تسبیح گوی و من خاموش
تسبیح مرغ: تشخیص / واج آرایی م / آدمیت: انسانیت / خاموش: ساکت
این شرط انسانیت نیست که یک پرنده به یاد خدا باشد و من از یاد خدا غافل باشم.
گلستان، سعدی
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر ۱۳۹۷ ساعت 22:31 توسط دکتر سیدعلی کرامتی مقدم
|
مطالب این وبلاگ برگرفته از وبلاگ های دبیران زبان و ادبیات فارسی و مباحث ارسالی آن بزرگواران است. دانش آموزان با خواندن این مباحث می توانند ضمن افزایش اطلاعات خود در وقت خویش صرفه جویی نمایند.