مست و هشیار

1- مامور اجرای احکام دینی مستی را در راه دید و یقه اش را گرفت. مست گفت: ای دوست عزیز این که گرفته ای پیراهن است نه افسارحیوان.

2- گفت: تو مست هستی و به همین سبب نامتعادل راه می‌روی. مست پاسخ داد: تقصیر راه رفتن من نیـست، راه ناهموار است. (اوضاع اجتماع نابسامان است).

3- گفت: باید تو را تا خانه‌ی قاضی ببرم. مست گفت: برو صبح بیا زیرا نیمه شب قاضی بیدار نیست.

4- گفت: خانه‌ی حاکم شهر نزدیک است . به آنجا برویم. گفت: از کجا معلوم است که فرمانروا در میخانه نباشد!

5- گفت: درمسجد بخواب تا به سرنگهبان خبر دهم. مست گفت: مسجد، محل خوابیدن شخص بدکارنیست.(عدم آگاهی مآموردولت ازمسائل شرعی)

6- گفت: مخفیانه پولی به من بپرداز و خود را نجات بده. مست گفت: کار دین با رشوه دادن درست نمی‌شود.(کاری که در شرع حرام است با رشوه حلال نمی‌شود).

7- گفت: به‌عنوان جریمه لباست را از تومی‌گیرم. گفت: لباسم پوسیده است وجزنقشی ازتار و پود آن باقی نمانده است.(فقرجامعه)

8- گفت: هشیار و آگاه نیستی که کلاه  از سرت افتاده است. گفت: انسان باید عاقل باشد، بی‌کلاهی ننگ وعارنیست.

9- گفت: زیاد شراب نوشیده‌ای، بدان سبب است که این گونه مست شده‌ای. مست گفت: ای شخص بیهوده‌گو، کم یا زیاد خوردن شراب مهم نیست. (مهم حرام بودن نفس شراب خواری است).

10- محتسب گفت: شخص هشیار باید مست را هشتاد تازیانه بزند. مست گفت: اگر می‌توانی هشیاری بیار؛ زیرا کسی در این شهر هوشیار نیست وهمه به فساد آلوده هستند.